فصل ديگر زندگي

روزی که توی نیوزیلند زلزله آمد خیلی از ساختما‌ن‌های عمومی تخلیه شد. مأمورهای امداد تحت هیچ شرایطی اجازه نمی‌دادند که کسی وارد ساختمان‌ها بشود. اگر پول، لپ‌تاپ، مدارک و یا حتی مهمترین وسایل زندگی‌تان هم توی ساختمان جا مانده بود اجازه ورود به شما داده نمی‌شد. دوستی داشتیم که پاسپورتش را برای تمدید ویزا داده بود. سه هفته بدون پاسپورت و ویزا ماند، ولی حتی مأمورین امداد اجازه نداشتند که داخل شوند و پاسپورت‌ها را بیاورند. این رفتارها آن قدر افراطی بود که دیگر تبدیل به سوژه‌ی خنده‌ی ما شده بود. چون ساختمان‌های زیادی بودند که ظاهرشان هیچ مشکلی نداشت و نهایتاً چند ترک کوچک داشتند. ولی همچنان ورود به ساختمانی که وضعیت کلی‌اش ارزیابی نشده، ممکن نبود. 

مردم هم عجیب احتیاط می‌کردند. خلاف توصیه‌های ایمنی عمل نمی‌کردند، و به دانشی که نیروهای امداد داشتند و آنها نداشتند اعتماد می‌کردند. ما گاهی آنها را به جان‌دوستی متهم می‌کردیم. 

امروز که به حادثه‌ی پلاسکو نگاه می‌کنم، آن همه سخت‌گیری افراطی از کادر امدادی و آن حجم محافظه‌کاری مردم کاملاً منطقی به نظر می‌آید.  

 

دیگر باید برای یک معجزه‌ی بعید دعا کرد...

نوشته شده در جمعه یکم بهمن ۱۳۹۵ساعت 7:24 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

آدم‌های خوب دور و برمان کم نیستند. آدم‌های بی‌آزار، آدم‌های مهربان، آدم‌های مطیع، آدم‌های کم‌حرف، آدم‌های اهل عمل، اهل صلح. آدم‌هایی که فکر می‌کنیم خوبند. آدمهایی که واقعاً خوبند. خوبیشان به ما می‌رسد، بدی نکردن‌شان بیشتر به ما می‌رسد.

اما فرشته‌هایی هستند که کمند، انگشت‌شمارند.
عین ملکوت خداوندی زلال و شیشه‌ای‌اند. بودنشان برکت باران است در برهوت غم‌زدگی، حرم گرماست در زمهریر تنهایی‌. دست‌های دعا دارند، انگشتان مطهر شفا دارند، آغوش عاشقی‌شان باز است، حریم معرفتشان امن است.
فرشته‌ها را باید روی چشم گذاشت.
فرشته‌ها را باید صدر دل‌ نشاند.
فرشته‌ها را باید مثل یک قدیس گرامی داشت.
نباشد که دلشان از دنیای انسان‌ها بگیرد و عروج کنند.

***

یک تشکر ویژه هم از همه آن دوستانی که در مورد پست قبل برایم مطلب فرستادند، اطلاعات فرستادند و یا گروه‌هایی را معرفی کردند. خیلی چسبید این شکل از محبتتان. یادم نمیرود.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 1:31 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

چشم انتظار ماندید، می‌دانم. قرار بود خبر آن آرزو را برایتان بنویسم. دوست داشتم وقتی در موردش بنویسم که اتفاق افتاده باشد. نشد. نزدیک بود، ولی متأسفانه به سرانجامی نرسید. من هم نمی‌خواهم بیش از این منتظرتان بگذارم. گرچه آن قدر جلسات از این هفته به هفته‌های دیگر موکول می‌شود و تصمیم‌گیری طول می‌کشد که نتیجه نهایی هنوز هم معلوم نیست. اما من دیگر در موردش می‌نویسم. انصاف نیست شما همچنان منتظر بمانید. 

آن آرزوی 20 ساله - که از وقتی به خاطرم هست تنها خواسته‌ام از این زندگی بوده و هست - این بود که بتوانم خانه‌ای برای نگهداری و پرورش کودکان بدسرپرست و یا بی‌سرپرست ایجاد کنم، آن هم با استانداردهای خاصی که در ذهن داشتم؛ مشخصاً چیزی بیشتر از یک مرکز شبانه‌روزی برای نگهداری از این کودکان. خیلی دقیق نمی‌دانم آن روز اولی که این آرزو همه رویاهای نوجوانی‌ام و بعدها زندگی‌ام را پر کرد کی بود و چطور بود. اما یادم هست از وقتی که آمد تنها هدف و آرزوی واقعی‌ام شد. یادم هست که کتاب "دشمن عزیز" نقش مکتوب رویاهایم بود. از شمار خارج است تعداد دفعاتی که در روزگار نوجوانی کل یا بخش‌هایی از این کتاب را خوانده‌ام. آنقدر یادم هست که کار به جایی رسیده بود که مامان هر وقت، هر کتابی با جلد گالینگور قرمز دستم می‌دید (که جلد رایجی بود برای خیلی از کتاب‌ها آن روزها) می‌گفت: "یعنی بازم داری دشمن عزیز می‌خونی؟ واقعاً خسته نشدی از این کتاب؟". نشده بودم. هرگز از خواندن آنچه که سالی مک‌براید می‌کرد خسته نشدم. خلاصه تمام رویاهای دور از دسترس من بود روزنوشته‌های او؛ درست مثل کتاب "مردان کوچک". آرزوی خام نوجوانی‌ام را لابه‌لای این کتاب‌ها می‌پختم، طرح می‌زدم، نقشه می‌کشیدم و راه می‌آموختم.

می‌دانم این روزها موضوع مد روزی شده است این داستان. توی روزنامه‌ها، برنامه‌ها، خبرها و فیلم‌ها زیاد راجع به اشکال مختلف آن حرف زده می‌شود. آنقدر هم سهل و آسان نشانش می‌دهند که من دلم می‌خواهد سرم را بکوبم به دیوار. شاید هم آدم‌های زیادی به دنبال آن رفته باشند و برای آن‌ها سهل و آسان بوده است. ولی چه کنم که تحقق این آرزو برای من چندان ساده نبوده است. جوانی و راه‌نادانی من و دوری‌ هم مزید بر علت بود. طول کشید تا راه و چاهش را بیاموزم و توان مدیریت و راهبری چنین مرکزی را در خودم بیابم و بسازم. بماند که اصلی‌ترین مانع برای تحقق این رویا و راه‌اندازی چنین خانه‌ای کمبود منابع مالی بوده و هست. در واقع تشکیل هیأت امنایی که حامی این طرح بشوند چیزی بود که در آن توفیق نیافته‌ام تا کنون. همکاری‌های داوطلبانه‌ام با مجموعه‌های دیگر هم محدود بود و موقت و دور از آنچه من در ذهن داشتم.

به اندازه‌های کوچکتر و در خانه خودم راضی شدم. اما برای فرزندخواندگی نمی‌توانستم اقدام کنم، چون اصلی‌ترین شرط آن که اثبات ناباروری زوجین است را ما نداشتیم. استثنا هم ندارد. بهزیستی باید مطمئن بشود که زوج متقاضی خودشان امکان بچه‌دار شدن ندارند. این راه برای ما بسته بود. وقتی ایران نبودیم بهزیستی طرح خوب و تازه‌ای ایجاد کرد با عنوان "امین موقت" - برای سرپرستی موقت کودکان بدسرپرست - که با فرزند خواندگی فرق داشت. روی ابرها بودم از خوشحالی. سال گذشته که به ایران آمدم به دنبالش رفتم، ولی گفتند که طرح مدت‌هاست متوقف شده است، به دلیل آن که بین بهزیستی و قانون‌گذار اختلاف نظر وجود داشت در خصوص درستی این طرح. 

حالا این فرصتی که در پس پیگیری‌های من و به یکباره پیش آمد فرصت همکاری با مجموعه‌ای بود که هم مجوز برای نگهداری کودکان کارتن‌خواب داشت و هم فضای کوچکی که می‌شد کار را در آن شروع کرد. دنیا را به من داده بودند انگار. خیلی اشتیاق نشان دادند، رفتیم، آمدیم، هزار جور صحبت کردیم، اما نهایتاً به چند دلیل عملی نشد. دوباره به خاطر مشکلات مالی و نداشتن حمایت‌های مالی لازم که ضرورت کار بود و همچنین به دلیل نداشتن طرح روشنی از آنچه که نیاز داشتند و آن هم به خاطر پیچیدگی‌هایی بود که ماهیت کار آن‌ها داشت.

خلاصه که آن آرزوی بیست ساله همچنان آرزو ماند. مثل همه سال‌های گذشته که به در بسته خوردم و بازی‌های روزگار هم من را از آن دورتر و دورتر کرد. همچنان پیگیرم امّا. دنبال راه‌های دیگری می‌گردم و فرصت‌های دیگری و همراهان دیگری، حتی اگر بیست سال دیگر طول بکشد.  

..........

پاورقی:

دشمن عزیز، نوشته جین وبستر، دنباله‌ی کتاب بابا لنگ دراز
مردان کوچک، نوشته لوئیزا می آلکوت، دنباله‌ی (سوم) کتاب زنان کوچک

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۴ساعت 22:15 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

من هیچ وقت از طرفدارهای بازی امیر نوری نبودم. در اوج محبوبیتش هم به نظرم بازیگر توانمند و یا حتی بامزه‌ای نبود. ولی باید اعتراف کنم که من یکی از بزرگترین لذت‌های زندگیم را به ایفای نقشش در سریال "بدون شرح" مدیونم. وقتی همان طور که پشت دکه‌اش نشسته بود به امیر جعفری چیپس و دوغ تعارف کرد و در جواب صورت درهم‌کشیده‌ی امیر جعفری توصیه کرد: "خوشمزه است. تو یک بار امتحان کن". من هم یک بار امتحان کردم و یک عمر مشتری‌اش شدم. چندین سال بود به دلیل عدم دسترسی به دوغ‌های جانانه ایران از این لذت بزرگ محروم بودم. ولی این روزها که برگشتم رسماً دارم خودکشی می‌کنم و هر بار که با تمام سلول‌هایم دارم از ترکیب طعم‌های چیپس و دوغ لذت می‌برم دعا به جون امیر نوری می‌کنم. 

گاهی وقت‌ها لذت برگشتن به خانه، در همین خوشی‌های کوچک و مسخره است. 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۴ساعت 10:35 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

به نظرم هر محله نباید بیشتر از یک سوپری خوش‌خلق و مردم‌دار و مشتری‌مدار داشته باشه. وقتی دو تا میشن، آدم از هر کدوم که خرید کنه بابت اون یکی عذاب وجدان میگیره. درست نیست واقعاً 

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ساعت 22:38 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

با مادربزرگم حرف می‌زدم. در مورد اینکه دکتر گفته باید برای چک‌آپ باطری قلبش برود بیمارستان صحبت می‌کرد. هر چی فکر کرد اسم آن بیمارستان یادش نیامد. برای اینکه نشانی بدهد که من بدانم کدام بیمارستان رو می‌گوید گفت:

- اسمش، اسم یکی از روحانی‌ها بود.

- شهید رجایی؟ (گفتم شاید به اشتباه فکر می‌کند شهید رجایی معمم بوده)

- نه، یک آیت‌الهی بود که با رضا شاه با هم ناراحتی داشتن؟ 

- مدرس؟؟

- آره، مدرس. بیمارستان مدرس.

نشانی از این دقیق‌تر دیده بودید؟ منو بگو که معلومات تاریخی مادربزرگ جان رو دست کم گرفته بودم. 

شنیده بودم قدیمی‌ها وقتی می‌خواستند به تاریخ یک ماجرایی در زندگی‌شان اشاره کنند و تاریخش را نمی‌دانستند، حوادث مهم رو مبنا می‌کردند: "همان سالی که وبا اومد ما رفتیم ...". الان این به نظرم ورژن جدیدترِ همان سبک آدرس‌دهی باشد، ورژن نسل مادربزرگ من مثلاً. گرچه هر جور حساب می‌کنم می‌بینم وقتی سید حسن مدرس با رضا شاه با هم "ناراحتی" داشتند مادربزرگ من هنوز به دنیا نیامده بود. 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 7:43 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

نزدیک است که فصل جدیدی در زندگیم باز شود، یک فصل خیلی جدید. فصلی که بیست سال انتظارش رو کشیدم، بیست سال به دنبالش بودم، بیست سال برایش نقشه کشیدم، بیست سال برایش دعا کردم، فصلی که تنها طلبم از این زندگی بوده و هست.

حالا این رویای بیست ساله‌ی همیشه دور از دسترس می‌رود که رنگ حقیقت به خودش بگیرد، آنقدر معجزه‌وار که باورش هنوز برای خودم سخت است. شاید روزی که همه چیز قطعی بشود در موردش نوشتم. اصلاً اگر بشود که هر روز و دقیقه‌اش مثنوی هفتاد من است. در موردش می‌توانم هزار هزار صفحه بنویسم. 

به هر آن، به هر آن، به هر آن دعایی برای تحقق این آرزوی بیست ساله به آن راهی که باید محتاجم، فراموشم نکنید.   

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر ۱۳۹۴ساعت 9:7 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

که جای آن بوسه سرد بر خال گونه‌اش دیر زمانی است که می‌سوزد.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر ۱۳۹۴ساعت 19:4 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

غير از پست‌هاي قبلي وبلاگ كه نيست و نابود شدند، دو سه تا پست طولاني ثبت موقت داشتم كه منتظر فرصتي براي اديت نهايي‌شون بودم قبل از انتشار. در دوران كماي نابهنگام بلاگفا همه‌شون پريده‌اند. پست‌هايي بودند در مورد دلايل برگشت‌مون به ايران، حس خودم در روزهاي اول برگشت، از آن طرف خط (2) و چهار پنج تا پست كوچك و بزرگ ديگه كه احتمالاً الان خاكسترشون در منطقه خلاء مگابايتي* غوطه‌وره. غصه‌ام شده بود كه چطوري همه اونا رو دوباره بنويسم. قسمتي از محتواي پست‌هايي كه نوشته بودم رو حتي يادم هم نمياد. با اين كه ميدونستم احتمال برگشت‌ مطالب صفره، ولي همين جوري خوش‌باورانه دلم مي‌خواست فكر كنم كه اگه منتظر بشم، پست‌هاي پريده برمي‌گردند سر جاشون.

به نظرم بلاگفا خيلي غيرحرفه‌اي عمل كرد. بايد قبل از اين اقدام هنرمندانه‌اش در انتقال سرور، حداقل يك اطلاع رساني عمومي به نويسنده‌هاي وبلاگ مي‌كرد تا خودشون از مطالب وبلاگشون بك‌آپ بگيرند.

عجالتاً كه چاره‌اي نيست. بايد دوباره نوشت. البته تا جايي كه وقت و حوصله‌اش باشه.

..........

پاورقي: اين يك اصطلاح صددرصد ساختگي و خلق‌الساعه است. سرسوزني هم معنا و مبناي علمي نداره. گفتم كه در جريان باشيد. يعني اينقدر كه ما عادت كرديم هر چيزي رو بدون تحقيق و بررسي فقط دست به دست، صفحه به صفحه، موبايل به موبايل منتشر كنيم، هيچ تعجب نمي‌كنم اگر دو روز ديگه در يكي از همين صفحات مجازي يك پست علمي! در تعريف منطقه خلاء مگابايتي ببينم.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 11:41 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

خب مثل اين كه بلاگفا بالاخره از اغما در اومد.

من كه ديگه داشتم خودمو براي مراسم چهلم بلاگفاي مرحوم آماده مي‌كردم و سعي داشتم رخت عزاي آرشيو از دست رفته‌ام رو كم كم از تن بدر آرم. ولي ظاهراً كه به مدد تلاشگران بلاگفا، اين وبلاگ همچنان مي‌تونه به حيات خودش ادامه بده. گرچه هنوز علائم حياتيش به طور كامل برنگشته. لينك‌هاي وبلاگ كار نمي‌كنه. بخش زيادي از نظرات خوانندگان پريده. دسترسي به نوشته‌هاي قبلي از طريق صفحه وبلاگ مقدور نيست. پست‌هاي سال‌هاي 93 و 94 حتي براي خودم هم در قسمت مديريت وبلاگ موجود نيست. اين يعني، پست‌هاي اخيري كه نصفه نيمه نوشته بودم هيچ كدام نيستند. ولي خب، همين‌قدر كه بلاگفا دچار مرگ مغزي نشد و آرشيوم از بين نرفت خداوند متعال را شاكريم.

حالا چيا مي‌گفتيم اصلاً قبل اغما؟

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:20 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

خب من الان کاملاً می‌فهمم که وقتی "آدم نه راه پس داره، نه راه پیش" یعنی دقیقاً چیا رو نداره. پروژه‌ای که دارم روش کار می‌کنم با یک تأخیر حداقل 6 ماهه مواجه شده. هیچ کاریش هم نمی‌تونم بکنم. نه می‌تونم کاری کنم که دست اندرکاران پروژه کار رو تسریع کنند (چون یک جورایی دست خودشون هم نیست و پروژه یک کار ملیه) و نه می‌تونم تو این مرحله که کلی هم روش کار کردم و وقت گذاشتم پروژه‌ام رو عوض کنم. به علاوه هر سازمان جدیدی هم که باهاشون وارد مذاکره بشم (با فرض این که اصلاً بتونم مجموعه مشابهی پیدا کنم) دست کم همان 6 ماه رو زمان می‌بره تا به نقطه‌ای برسه که من الان هستم.

قرار بود (و هست) که یک سیستم نرم‌افزاری یکپارچه توی بعضی از بیمارستان‌های کرایست‌چرچ پیاده‌سازی بشه که بسیار پروژه جذابی بود و case study من بینوا شد. قرار بود فاز اول پیاده‌سازی توی اکتبر باشه که همان موقعش هم برای من دیر بود. ولی حالا پروژه به خاطر تأخیر در پروسه توسعه نرم‌افزار در خوشبینانه‌ترین حالت توی مارچ استارت می‌خوره. که الان دیگه به نظرم همینش هم بعیده.

فقط برای این که بدونید این تأخیر نازنین چقدر برنامه‌های منو بهم میزنه عرض کنم خدمتتون که اسکالرشیپ من دسامبر سال آینده تمام میشه و اگر قرار باشه فاز Data Collection من تازه توی مارچ شروع بشه (که اگر بشه)، این یعنی تمام شدن کل تز تا دسامبر سال آینده تقریباً محاله. یعنی من هزینه‌های سال آخر رو (چه هزینه ثبت نام و چه هزینه زندگی) باید خودم تامین کنم.

غیر از اون، سعید تا سه ماه دیگه سابمیت می‌کنه و ما همین جوری یک شکاف 9 ماهه داشتیم که درس هر دومون تمام بشه. حالا با شرایط پیش آمده، معلوم نیست من کی بتونم کارم رو تمام کنم.

یک چند تا ایراد ریز و درشت دیگه هم داره این تأخیر مایوس کننده که خب در مقابل این دو تا چندان فرصت عرض اندام ندارند. خلاصه که من این روزها کاملاً feeling disappointed با این مدیریت پروژه کیوی‌ها.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:59 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

عادت کردن نعمت بزرگی است برای انسان‌ها و زندگی گاهی خیلی سخت می‌شود وقتی آدمی به آنچه که باید عادت کند، عادت نمی‌کند.
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:27 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

خب از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، ما ساکنین زیر پونز، قاعدتاً اولین ایرانیانی خواهیم بود در دنیا که رأی‌مان را در صندوق می‌اندازیم، حتی چند ساعتی قبل از شروع رأی‌گیری در خود ایران. دست بر قضا چون طبق برنامه‌ریزی سفارت، فقط 8 تا 10:30 صبح جناب صندوق این طرف‌ها آفتابی می‌شود، اهالی کرایستچرچ از اولین‌‌‌ترین اولین‌ها هم خواهند بود. 

و البته که اینجا تا همین چند ساعت پیش صندوق رأی نداشت. یعنی قرار بود رأی‌گیری فقط در ولینگتون و آکلند باشد. ملت همیشه در صحنه‌مان امّا آنقدر زنگ زد به سفارت که آخر قرار شد صندوق را یک تک پا اینجا هم بیاورند. شنیدم سفارت در به در دنبال مدرسه‌ای، دانشگاهی، اتاقی، خلاصه چهاردیواری معقولی بوده که بتواند دو ساعت این صندوق گوگولی را آنجا مستقر کند.

خلاصه گفتم بدانید در همین جمعه پیش‌رو، آن موقع که شما بارگاه پادشاه اول را ترک و به محضر پادشاه دوم شرف‌یاب می‌شوید، ما اینجا داریم سرنوشت‌سازی می‌کنیم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 10:52 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

ظاهراً این خانه نیت کرده ما را با کلیه پرسنل خدوم جامعه نیوزیلند آشنا کند. بعد از آتش‌نشان‌های عزیز، امشب نوبت نیروی زحمت‌کش پلیس بود که خدمات خودش را به شهروندان ارائه کند. خانه فعلی ما، واحد 2 یک مجموعه 6 واحدی است. یک چند وقتی است یک شبح سرگردان اطراف خانه‌های ما پرسه می‌زند. مرد جوانی است ظاهراً. بار اول این شبح سرگردان پشت پنجره واحد 3 رویت شد، مشغول تماشای ساکنین. بار دوم اهالی واحد 1 متوجه‌اش شدند چسبیده به پنجره اتاق خوابشان. امشب نوبت من بود. نشسته بودم روی تخت و داشتم آدرس محل جلسه فردایم را روی Google Map پیدا می‌کردم که از شیشه در ورودی دو تا پا دیدم که رفت سمت حیاط پشت خانه. اول فکر کردم پسرهای واحد کناری‌اند. ولی وقتی پشت شیشه اتاق خواب خودمان صدای خش‌خش شنیدم، حدس زدم باید همان مهمان ناخوانده باشد. رفتم پشت پنجره که با هم معاشرت مختصری کنیم من باب آشنایی بیشتر. مقبول نظرشان نیفتادم از قرار. سایه‌ متحرکی دیدم که به سرعت دور شد و صدای دویدنش را هم از سمت در ورودی شنیدم.

ساعت بعد به جلسه عمومی همسایگان و اطلاع‌سانی به پلیس گذشت. نیم ساعتی پلیس محترم مشغول سؤال پیچ‌کردن بنده بود که چی دیدم، چی شنیدم، چرا شنیدم و قس علی هذا. به طول و تفصیل سؤال می‌کرد و هر سؤال را هم به فاصله چند دقیقه دوباره می‌پرسید. فکر کنم 6-7 باری پرسید که آن دو پایی که من دیدم به کدام سمت رفت و کفش‌هایش چه رنگی بود و آن صدای دویدن به کدام سمت بود و من چرا شک کردم و ... و من هر بار که جواب می‌دادم با خودم فکر کردم که چه خوب می‌شد پلیس نیوزیلند یک تست هوش می‌گرفت موقع استخدام نیرو. مگر می‌شود یک پلیس جوان به این سرعت یادش رفته باشد که من یک دقیقه پیش چه گفتم؟ چرا هی این سؤالات ساده را تکرار می‌کند؟ راستش آخرها دیگر حوصله‌ام نمی‌کشید جوابش را بدهم. اما وقتی رفت فکر کردم انگار بنده خدا کارش را بیشتر از آنی که من خیال می‌کردم بلد بود. سؤالات را تکرار می‌کرد که ببیند آیا من هر بار جواب مشابهی می‌دهم یا دچار تناقض‌گویی می‌شوم.

ما که به نتیجه خاصی نرسیدیم. پلیس قصه ما هم مقادیری توصیه ایمنی کرد، یک سری از خاطرات فوتبال بازی کردنش در دانشگاه کانتربری تعریف کرد، کمی ما را با دغدغه‌های همسرش آشنا کرد و رفت. اما ماجرای این شبح سرگردان و انگیزه‌های پنهانش یک مختصر هیجانی به شب‌های یکنواخت ما داد. باید دلیل خوبی برای سرک کشیدن‌هایش داشته باشد. اگر شما بدانید طفلک چه راه خاصی را از خیابان اصلی تا حیاط‌های پشتی ما طی می‌کند و چقدر احتمال گیر افتادنش در این مسیر زیاد است، با این حال باز هم می‌آید. من که شخصاً دارم به اجاره کردن گنج‌یاب فکر می‌کنم. یک چیزهایی باید این اطراف باشد. اتفاقاً گربه همسایه هم تا سرت را بچرخانی می‌بینی جست می‌زند توی اتاق خواب ما و دنبال یک چیزی می‌گردد.

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 15:28 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

گرچه در آن نقطه اعتدال بهاری، که سالی تحویل می‌شود، زندگی هیچ کدام از ما متحول نمی‌شود؛ گرچه نمی‌توانیم در لحظه گذر از سال کهنه، آنچه نباید را همان جا بتکانیم؛ گرچه همه شادی‌ها و غصه‌هایمان، داشته‌ها و نداشته‌هایمان، خواسته‌ها و نخواسته‌هایمان، خوبی‌ها و بدی‌هایمان با ما به سال بعد و فردا و فرداها می‌آیند؛ گرچه خودمان هرگز در یک نقطه بی‌بازگشت نو نمی‌شویم؛ اما سال نوتان مبارک همه عزیزان دور و نزدیک!

دعا می‌کنم این پیوستار بی‌تحویل، دست کم در سیصد و شصت و پنج روز آینده، برایتان بر مدار نیکی و خوشی بگردد.


نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 14:13 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

شروع یک صبح دل‌انگیز با آتش‌سوزی در همسایگی، همراهی یک دوست برای زایمان واقعاً پر فراز و فرودش و یک زلزله 4.7 ریشتری برای حسن‌ختام.

هنوز هم می‌خواهید از معایب نیوزیلند بدانید؟ یک دانه درشتش را برایتان دارم. خیلی ساده فرض کنید اینجا پزشک ندارد. امروز برای چندمین بار بهم ثابت شد سیستم پزشکی نیوزیلند خیلی بیشتر از یک شوخی خنده‌دار نیست. حالا من الان یک کم شاکی‌ام، ولی شما اگر می‌خواهید نیوزیلند زندگی کنید لطفاً به اندازه یک سر سوزن هم روی دانش پزشکی این حضرات حساب نکنید. هر چقدر خدمات پرستاری و مراقبتی‌شان خوب و قابل‌قبول است، دانش و رویه‌های پزشکی‌شان به شکلی باورنکردنی مضحک و بی‌معنی است. اگر فقط تجربه‌ ایرانیان دور و برم را در مواجه با سیستم پزشکی اینجا در یک کتاب جمع کنم، کتاب طنز سال خواهد شد. فعلاً همین قدر داشته باشید که دوست باردار ما، امروز بعد از 4 روز درد کشیدن، 38 ساعت درد مداوم، بیش از 50 ساعت بی‌خوابی بی‌وقفه و انجام کلیه روش‌های معمول زایمان طبیعی، حتی تزریق اپیدورال، آخر ناچار به سزارین شد. تصمیمی که به نظر من می‌شد با چند چک‌آپ ساده، کمی انعطاف در رویه‌های بی‌مورد و فقط اندکی جسارت خیلی پیش از این گرفته شود.

ولی از آتش‌نشان‌هایشان راضی‌ام. احتمالاً چند تا جوان مست که از شب تعطیل‌شان لذت می‌بردند ما را ساعت 6 صبح با جرق و جروق شعله‌های آتش از خواب بیدار کردند و واداشتند با شلنگ آب و از روی حصارهای حیاط بر روی آتشی که منشاءاش را نمی‌دیدیم آب بریزیم تا آتش به حصارهای چوبی و درخت کنار آن سرایت نکند. آتش‌نشان‌ها در عرض 5 دقیقه‌ سر صحنه حاضر شدند و کارشان را با سرعت و دقت رضایت‌بخشی انجام دادند. هرچند واقعاً نمی‌دانم اگر اینجا هم پای نجات جان یک انسان در میان بود و دوباره آن رگ محافظه‌کاری‌شان عود می‌کرد چه می‌کردند. احتیاط کاری این جماعت و پایبندی غیر قابل انعطافشان به پروتکل‌های کاری، گاهی بسیار آزاردهنده و مشخصاً ناکارآمد است. 

اما از غرغرهای یک انسان خسته که بگذریم، می‌رسیم به قشنگ‌ترین و هیجان‌انگیزترین اتفاق امروز: ما یک مهمان کوچولو و خوشگل داریم، صحیح و سالم!

نوشته شده در شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ساعت 13:43 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

محجبه بودن لذت‌های کوچک پنهانی دارد که من آن‌ها را دوست دارم. برای همین دلم می‌خواهد همیشه یک جوری روسری سر کنم که معلوم باشد حجاب است و با چیز دیگری اشتباه گرفته نشود.

دوست دارم وقتی بی‌هوا یکی به تو می‌گوید سلام علیکم. مسئول بازرسی فرودگاه یا نامه‌رسان دانشگاه. مهم نیست که او حدس می‌زند من عربم. مهم اینست که او می‌خواهد مهربان باشد و مرا با یک سلام آشنا غافلگیر کند. او می‌داند که این کلمه برای من معنای خوبی دارد. این را از روی روسریم می‌فهمد.

دوست دارم که با دیدنم دختران مالایی و لبنایی و افغان و عرب و حتی تک و توک اروپایی‌تبارها لبخندهای رنگ پریده و عجول می‌زنند. یک ردی از دلخوشی در نگاهش می‌دود که من آن را دوست دارم، مثل دلگرمی دیدن یک آشنا در یک مهمانی غریبه.

من دوست دارم از سر مهمان‌نوازی و ملاحظه بیاییند به تو بگویند که Soft Drinkها کدامند.

من آن ذوق کودکانه رواندا، پم، کالین، لی‌لی و همه کسانی که اولین بار مرا بدون روسری می‌بینند دوست دارم. انگار که تا قبل از آن فکر می‌کردند طاس باشم.

من دست دوستی آن مرد عرب را که از آن سمت خیابان برایمان به احترام بلند می‌کند دوست دارم.

دوست دارم وقتی فروشنده سلیقه‌ام را می‌شناسد و با توجه خاصی می‌گوید خب این غذا که گوشت خوک دارد. فکر کنم شما آن را نخواهید.

دوست دارم وقتی توی میوه‌فروشی مردی که اصلاً از قیافه‌اش پیدا نیست می‌آید مثل یک آشنا سر صحبت را باز می‌کند؛ چون برخلاف خودش من نشانه‌ای دارم که معلوم است هم کیشیم.

دوست داشتم آن آقای فلسطینی که برای پرسیدن آدرس آمده بود خانه‌مان، با دیدن من کارتش را داد به سعید برای وقتی که کاری داشتیم.

دوست دارم کنجکاوی این کیوی‌ها را، که می‌برندت زیر ذره‌بین نگاه مرددشان. این یعنی تو فرصت داری خودت را نشان بدهی، یک وقت ویژه می‌دهند به تو که خودت را بشناسانی، خود واقعی‌ات را.

شاید خنده‌دار به نظر برسد، ولی من این لذت‌های کوچک یواشکی را دوست دارم، لذت‌های این نشانه گروهی را.

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۱ساعت 3:35 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

این دو هفته ما به اسباب‌کشی گذشته است و خرید لوازم. خانه‌های قبلی ما هر دو مبله بودند. برای همین کل وسایل زندگی من در دو سال گذشته توی یک کارتون جا می‌شد. امسال از خانه‌های مبله خبری نبود. یعنی کلاً از خانه خبری نبود، و نیست. آن‌هایی هم که هست از دانشگاه خیلی دورند. به خاطر نبود خانه و بالا بودن تقاضا، اجاره‌ها هم هفته‌ای 30-40 دلار بالا رفته. خلاصه اوضاع خانه در کرایس‌چرچ خیلی تعریفی نیست. ما هم که خانه پیدا کردیم با قیمت مناسب و نزدیک دانشگاه، از لطف خدا بود و بس. حالا این دو هفته را توی مغازه‌ها و Trade me بودم، دنبال وسایل ریز و درشت از تخت و مبل تا بشقاب و قاشق. یک امسال ما از تخفیف‌های قبل از کریسمس کمال استفاده را کردیم. راضی‌ام ازشون.

این اولین بار است که به جای خود صاحبخانه با agency طرف حساب هستیم که در واقع همان آژانس املاک خودمان است. با این تفاوت که آژانس‌ها اینجا خدماتی خیلی بیشتر از پیدا کردن خانه ارائه می‌کنند. صاحبخانه در واقع خانه را می‌دهد به آژانس و می‌رود دنبال زندگی‌اش. آژانس مسئول آگهی دادن و نشان دادن خانه و ارتباط با متقاضیان و گرفتن مدارک و غیره است. فقط ظاهراً صاحبخانه خودش بر اساس مدارک متقاضیان، مستأجرش را انتخاب می‌کند. وقتی خانه تحویل آژانس باشد شما عموماً صاحبخانه را نه می‌بینید و نه می‌شناسید. اجاره هم به حساب آژانس واریز می‌شود. مسئولیت بازدید‌های سه ماهه از خانه هم با آژانس است. همین طور آژانس مسئول رسیدگی به خواسته‌های مستأجر (اعم از خرابی و ...) است.

وقتی طرف حسابت‌تان آژانس باشد همه چیز سر و شکل قانونی می‌گیرد که هم محاسنی دارد و هم معایبی. طرفین ناچارند به تعهداتشان عمل کنند و البته انعطاف کمتری هم در قرارداد وجود دارد. به طور کلی، کنار آمدن با خود صاحبخانه‌ها کار راحت‌تری است. علاوه بر این که آن 200-300 دلار letting fee که حق آژانس است را پرداخت نخواهید کرد. البته آدم‌ها چه صاحبخانه، چه ایجنت، خوب و بد دارند. از آن مهم‌تر این است که شما چطور با هر کدام کنار می‌آیید. تمام تلاشتان را بکنید که خاطره خوبی از خودتان باقی بگذارید. رفرنس (معرف) برای این کیوی‌ها بیش از آنچه فکر کنید اهمیت دارد. رفرنس خوب، یعنی کار خوب، خانه خوب، فرصت‌های خوب. ما این خانه را بعد از لطف خدا به نامه به‌به و چه‌چه صاحب‌خانه قبلی‌مان مدیونیم که ما را در صدر لیست بلند بالای متقاضیان خانه نشاند.

خلاصه که ما اینجاییم. در خانه تازه، با لوازم تازه و روزگاری که بعد از دو سال دیگر چندان تازه نیست.

..........

پاورقی: مهدیه عزیز، ممنون بابت تفأل زیبای شب یلدات و ممنون که به یاد من بودی.

نوشته شده در جمعه یکم دی ۱۳۹۱ساعت 10:37 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

این بار هم مثل پرواز قبلی، یاد رمان دور دنیا در 80 روز افتادم. خب فکرش را بکنید جمعه شب از منزل خارج بشوی و خیلی خیلی ساعت توی آسمان باشی که یعنی انگار هیچ کجا نیستی، و بعد وقتی می‌رسی این سر دنیا صبح یکشنبه شده باشد. به نظر می‌آید یک "شنبه" از عمرت را جایی در تاریک و روشن شدن نابهنگام آسمان دزدیده باشند و به جایش یک کمر و زانوی خشک شده، پاهای متورم و در حال ذوق ذوق، خواب بهم ریخته و نصفه نیمه، شانه‌های خسته از بار و یک قفس نیمه تاریک با راهروهای تنگ و دراز داده باشند. اگر هوس زندگی در نقاط دور دنیا کردید، حتماً در بک‌گراند ذهنتان، تصویری از آنچه گفتم را نگه دارید، بعدها متوجه می‌شوید همچین فاکتور بی‌اهمیتی نبوده.

ما در سیدنی هستیم، شهری زیبا و زنده و گران. قرار است قبل از رفتن به کرایس‌چرچ دو سه روزی اینجا بمانیم. افسر فرودگاه با تعجب به سه تا چمدان و دو تا کوله ما نگاه کرد و با لحن جالبی پرسید: این همه وسیله فقط برای سه روز؟ و دیگر اینکه علیرغم سخت‌گیری گمرک استرالیا برای مواد غذایی، هیچ کدام از چمدان‌های ما رو باز نکردند. هر کدام تا پاس‌هایمان را دیدند خودشان گفتند:

What do you have? Nut? Pistachio? That's ok

امروز در مرکز شهر همراه دختر جوانی شدیم که راهنمای یک تور پیاده‌روی در مرکز شهر بود به صورت رایگان. یک تی‌شرت سبز پوشیده بود و با غرور و هیجان درباره تاریخ 200 سال سیدنی حرف می‌زد. ما تا آخرش نماندیم، چون من داشتم از خستگی و خواب بیهوش می‌شدم. حدود 48 ساعت بود که درست نخوابیده بودم. این بار برخلاف همیشه که سریع در پروازها خوابم می‌برد نتوانستم در طول این 20 ساعت پرواز و ترازیت بخوابم و خواب مهم‌ترین چیزی بود که بهش احتیاج داشتم، حتی در نمادین‌ترین شهر استرالیا.

و آخر این که، بی‌اندازه ممنونم از همه شما دوستان عزیزی که با این غیبت‌های طولانی من، هنوز همراهید و هنوز سراغ مرا می‌گیرید. هر بار از دیدن پیام‌هایتان خوشحال شدم و خرسند از این که آرزوی پست اول این وبلاگ چندان هم بی‌راه از آب در نیامد. ازتون ممنونم و به داشتنتان مغرور.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۱ساعت 17:20 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

در این یک هفته که گذشت، به هر کجا که رفتم به نظرم نیامد که یک سال و نیم از آن دور بوده‌ام. گویی دو هفته پیش یا همین ماه گذشته آنجا را دیده‌ام. دل‌تنگ در و دیوارهای شهر هم نشده بودم، همه چیز مثل همان روزی است که از این شهر سفر کردم، فقط کمی شلوغ‌تر و بهم‌ریخته‌تر.

اما خانه‌مان، خانه‌کوچک‌مان تنها مکانی از این شهر است که به راستی دلم برایش تنگ شده بود و انگار که سال‌ها از آن دور بوده‌ام. این خانه کوچک ما آغوش گرم مادرانه‌ای دارد که گویی همواره گشوده و آرامش‌بخش منتظر بازگشت ما نشسته است. بعد از یک سال و هفت ماه، دیشب را در این خانه گذراندیم؛ در خانه‌ای که گرچه گوشه گوشه‌اش را خاک‌ گرفته و در و دیوارش را تنهایی از قیافه انداخته، اما همچنان امن و مهربان و خواستنی است. 

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:3 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

 Rhonda یک خانم کانادایی تقریباً 50 ساله است که 4 تا پسر بین 16 تا 22 سال داره. با چهارتا بچه از اون سر دنیا پا شده اومده اینجا که دکترا بخونه. موجود جالبیه که لنگه نداره. یک ماه پیش رفت کانادا برای Data Collection. انگار کنید یک دپارتمان بی‌مامان شده باشه. چون عادت داشت مثل یک مامان پرسه بزنه و حال و احوال همه را بپرسه و هر کاری از دستش بر میاد برای بقیه انجام بده. از پیدا کردن جلسات آموزشی مادران جوان برای Kate که بارداره بگیر، تا پیدا کردن فروشگاه لباس‌های دست دوم ارزان برای دانشجو جماعت، گرفتن جشن فارغ‌التحصیلی برای Jeremy که دفاع کرد و دکتر شد، تا راضی کردن من و سعید به بچه‌دار شدن. پیشگام کلیه اعتراضات دانشجویی هم بود در مقام والدین کودکان دپارتمانی که ما باشیم. آن اوایل به سعید می‌گفت فکر می‌کردم اینجا من باید بیشترین مشکل را با شماها داشته باشم که مسلمانید، حالا می‌بینم بیشترین شباهت ارزشی، فرهنگی را با شماها دارم و اگر برم بیشتر از هر چیز دیگه‌ای دلم برای شما دو تا تنگ میشه.

حالا دو ماهی میشه که رواندا رفته. انصافاً جایش خالیه. هر از گاهی با ایمیل با هم در ارتباطیم. هفته پیش که من جلسه پرزنت پروپوزال داشتم، پیشنهاد داده بود که اگر می‌خواهم اسلایدهامو برایش بفرستم که چک کنه و با اسکایپ یک دور باهاش تمرین کنم که خب پیش نیامد البته.

حالا آن شب زنگ زده رو اسکایپ یک ساعتی با هم حرف زدیم. وسط صحبت‌ها حرف ماه رمضان پیش آمد و کیفیت روزه‌داری ما. فرداش دیدیم ایمیل زده که:

Dearest Maryam and Saeed,
I wish you Ramadan Kareem and Ramadan Mubarak to you and yours. kul 'am wa inta bekhair (I hope the Internet is correct in saying that this says, be healthy every year).

کلی محظوظ شدیم از حسن ذوقشون و بعد برایش ایمیل زدیم که خیلی سپاسگزاریم، ولی عزیز من چرا عربی حالا؟؟ ایمیل زده کلی عذرخواهی که:

... Of course we know about Ramadan and so when you mentioned that you had begun to fast, we understood what time of the year it was. But I forgot about the Arabic/Persian differences and Farsi. And I was just sitting here laughing at myself, imagining someone sending me good wishes in some foreign script that I couldn't read and pretending it was English or French. Oops, sorry again, it is kinda funny though in a very presumptuous way. In the way many North Americans sorta think. It has been a real eye-opener to be exposed through the university to such a variety of cultures and languages.

بعدش طفلک رفته اینو پیدا کرده، فرستاده:

شاد ماه رمضان

Hi Maryam,
Sorry about that, I feel very stupid, I wasn't thinking. Better?

این جور آدم دوست‌داشتنی‌‌ایه این مامان رواندای ما. من که به شخصه با همین جمله غلط هم برایش ضعف رفتم. شما حالا ممکنه ضعف نکنید برایش، ولی میشه با همین پست سریع‌السیر و ده دقیقه‌ای بنده عجالتاً مراسم عزاداری (رجوع شود به کامنت‌های پست قبلی) را تعطیل کنید که من بیشتر از این شرمنده لطف شما دوستان عزیزم نشم؟ اگر این سوپروایزر محترم بزاره که من این هفته پروپوزالم را سابمیت کنم و دست از سر من ور داره می‌رسم خدمتتون مفصلاً.

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 13:46 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

از دانه‌های برنجی که بر آن‌ها حمد نخوانده‌ای،
از دانه‌های اناری که به دهان نبرده‌ای،
از دانه‌های تسبیحی که به ذکرهایت نچرخانده‌ای،
و از دانه‌های بارانی که دعاهایت را بر آن‌ها ندمیده‌ای،
بپرس!
از نگاه ملتهب نگرانی که دیگر به دنبالم نیست،
از ساحت مقدس پیشانی‌ات که دیگر مجال لبیک ندارد،
از درخشش چشمانت که مرا به زیستن وا می‌داشت،
و از صدای تیک تاک امیدبخش آغوشت که جان‌پناه من بود،
بپرس!
بیا و از همه آنچه که بود
و از همه آنچه که دیگر نیست
بپرس!
برایت خواهند گفت

که حدیث دل‌تنگی من،
لالایی هماره است به گوش‌شان،
و میلاد تو تنها بهانه‌ای است،
واگویی مکرر این حدیث را.

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 4:14 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

وقتی شما از رسته انسان‌های کمال‌گرا باشید، هیچ وقت هیچ چیز از نظرتان کامل نیست و وقتی چیزی کامل نیست یقیناً به هیچ دردی نمی‌خورد. یعنی بگو حتی لایق یک نیم نگاه اگر باشد! شاید به درد سطل آشغال بخورد و بس، آن هم تازه شاید.

وقتی شما از این گونه موجودات باشید و کارهای کمی تا قسمتی جدی هم در دست داشته باشید، مجبورید خودتان را در عمل انجام شده قرار دهید. مثل اینکه به استاد راهنمایتان بگویید که تا آخر هفته بخشی از کار را بهش تحویل می‌دهید و چون در نوع خاصی از رودروایسی هستید ناچارید و به معنای واقعی کلمه ناچارید که کار را تحویل بدهید. حتی اگر آن کار از نظرتان 6-7 صفحه کار بی‌ارزش و ناقص باشد و آن من کمال‌گرا هم به طور لاینقطع به ناسزاگویی شما مشغول!

این گونه از انسان‌ها که یکی از انواعشان من باشم، اگر این کار را نکنند هیچ وقت هیچ کاری را تحویل نمی‌دهند. چون مدام می‌گویند بذار دو تا مقاله دیگه بخوانم، بذار فلان مبحث را هم بهش اضافه کنم، بذار یک کم بیشتر بررسی کنم، بذار یک دور دیگه ادیت کنم و ... مقادیر متنابهی "بذار"های دیگر که نتیجه‌اش می‌شود روزها و هفته‌هایی که می‌آیند و می‌روند و شما هنوز به نقطه ایده‌آل اولیه‌تان هم نرسیده‌اید.

دقیقاً به همین خاطر است که این پست، یک هفته و آن پستی که می‌خواهم راجع به مشکلات نیوزیلند بنویسم بیش از یک ماه است که در حالت ثبت موقت مانده. دقیقاً به خاطر همین "بذار"های ناقابل!

البته که این طور وقت‌ها دیگران فکر می‌کنند که شما هیچ کاری نمی‌کنید، و البته خودتان هم خسته و سرخورده می‌شوید، و البته که یک کاچی ناقص خیلی بهتر از هیچ است و البته که باید یک خروجی باشد که رویش اصلاحیه بخورد تا به حد مطلوب برسد، و صد البته که این‌ها همه منطق‌های ساده و قابل درکی هستند، اما اگر توانستید همین منطق‌های ساده و قابل درک را حالی یکی از این ابناء بشری کنید!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:17 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

خدا وکیلی چرا هیچ کدام تا حالا به من نگفته بودید که فونت عنوان وبلاگ من تا این اندازه بدقواره دیده می‌شه؟ من به طور کاملاً اتفاقی کشف کردم که احتمالاً شماها هیچ کدام فونت واقعی عنوان را آن طور که هست نمی‌بینید و به جایش یک عنوان سیاه و بدترکیب می‌بینید که هیچ تناسبی با قالب وبلاگ ندارد. 

آخه پس "دوست آن باشد کو معایب دوست/ همچو آیینه رو به رو گوید" چی شد پس این وسط!!

..............................

بعدنوشت: خبر بد این که درستش هم نمی‌توانم بکنم، چون بلاگفا به کل قالبم گیر می‌ده.

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:5 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

نمی‌شه بابا جان، باور کنید نمی‌شه. آخه من بیایم چی بگم سر سال نویی؟

بیام بگم به‌به چه بهار دل‌انگیزی!! اونم وقتی هر روز جلوی چشم‌هایم دسته دسته برگ زرد می‌ریزه پایین!
بیام بگم چه هوای فرح‌بخشی آخه! وقتی هر روز داره به شکلی نامحسوسی به تعداد شب‌هایی که پتو می‌پیچیم دور خودمون می‌شینیم رو مبل اضافه می‌شه؟
بگم چه نوروز شادی داریم! وقتی قد یک نخود اینجا بوی نوروز نمی‌آید و هیچ اثری از آثار عید نیست و سفره هفت سین روی میز ما هم مثل یک وصله ناجور به آدم دهن‌کجی می‌کنه؟
بنویسم چه ایام عید خوبی واقعاً! وقتی نصف دلم ایرانه، پیش عزیزانم و دید و بازدیدهای عید که همیشه برایم خوشایند و دوست‌داشتنی بوده؟
از تعطیلات عید بگم خنده‌تون نمی‌گیره شماها! اصلاً تصوری دارید از این که بگم عزیزی دو ساعت قبل از سال تحویل جلسه داشت و من حتی مطمئن نبودم به لحظه تحویل سال می‌رسه؟ یا از جناب همسر که دیروزش و صبحش و فردایش رفته بوده آفیس؟

یا مثلا می‌توانید درک کنید حال 5-6 نفر آدم گنده را که توی یک اتاق کنار سفره هفت‌سین نشسته باشند، ولی هر کدام یک لپ‌تاپ جلوشون باشه و مدام تلاش کنند برای تماس با خانواده‌هاشون، و لحظه سال تحویل خیره شده باشند به صفحه مانیتورهاشون، با لبخندهای واقعی-مصنوعی؟

واقعاً الان من چی بگم که سر سوزنی به حال و هوای عید مربوط باشه و این ایام نوروزی می‌آیید بخوانید دل‌تان وا شه. بعدش هم فکر نکنید که ای بابا این دختره هم رفته اونجا، خوشی‌هایش را کرده، حالا روضه‌خوانیش گرفته. یادش نمی‌آد ما ایران چه بدبختی‌ها داریم.

من نمی‌خواهم نک و نال کنما اول سالی، ولی باور کنید هیچ چیز به دردبخوری الان از من برنمی‌آید. چند تا متن مختلف نوشتم، هیچ کدام جواب نداد. آن دوستانی که غربت‌نشین هستند خودشان می‌دانند که من دارم راجع به چه نوع عیدی حرف می‌زنم، آن دوستانی که قصد غربت‌نشینی دارند هم می‌فهمند ایشالا به زودی! (می‌گویید نه! یک نمونه حی و حاضر دارم تو دست و بالم. یکی از همین خوانندگان خوب وبلاگ، امسال مهمان ما بود دم سال تحویل. بروید از ایشان که بنده خدا ده روز هم نیست آمده بپرسید تا بهتون بگه من چی می‌گم.) آن‌هایی هم که هیچ برنامه‌ای برای غربت‌نشینی ندارند که خب با دلی بس خجسته از تعطیلات نوروزی و بهار دل‌انگیزشان لذت ببرند و غم زمانه هم نخورند بی‌زحمت!

صادقانه‌اش اینه که شما هر چقدر هم ایام به کامی داشته باشید در خارج از مرزهای ایران و هر چقدر هم که در مقوله غربت‌نشینی پوست کلفت باشید در مناسبت‌های خاص، به ویژه ایام عید دچار افسردگی‌ها و توهمات حاد می‌شوید. خدا وکیلی بروید این پست‌های عیدانه دوستان غربت‌نشین را بزارید کنار هم، ببینید چه پست درست و درمانی در میاد از توشون. این از دارچین بی‌نوای من که دچار توهمات نوستالژیک شده. اون از امی عزیز که نوروزش به قدم‌زنی در هوای سرد و ابری گذشته! این از سپیده طفلک که کلا از آدم‌ها قطع امید کرده، شب عیدش را به دریا و شمعی دل‌خوشه و ... کلی عزیز دیگه از این دست! مابقی هم که در سکوت مطلق!

حالا اینم مثلاً یعنی پست عید منه دیگه! راضی باشید! این همه قصه گفتم که راه بده بگم:
دوستان خوب حقیقی و مجازی! علی‌الخصوص همراهان همیشگیم در سال پر فراز و فرودی که بر من گذشت، سال نوتان مبارک! ممنون که بودید و ممنون که هستید، حتی در این روزهای بی‌رمق وبلاگ‌نویسی من. صد سال به از این سال‌ها داشته باشید و هر کجای این کره کروی که هستید روزگار به کام‌تان بچرخد، بی‌وقفه!

نوشته شده در جمعه چهارم فروردین ۱۳۹۱ساعت 4:32 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

زن عموي سعيد زنگ زده رو oovoo تا از سعيد بپرسد چرا پسرش (همان پسر عموي سعيد كه گفتم ولينگتون درس مي‌خواند) از صبح آنلاين نيست. تشويقش كردم كه آفرين زن‌عمو، ديگه خودتان راه افتاديد و مستقل شديد. تنها مياييد مي‌نشينيد پاي كامپيوتر. مي‌گويد: "چه مي‌شه كرد مريم جان. از قديم گفتند بچه، آدم را به هر راهي مي‌كشونه."

راست مي‌گويد. وقتي فكر مي‌كنم مي‌بينم هيچ انگيزه‌اي جز يك بچه ته‌تغاري نمي‌توانست يك مادر 60 سالۀ سنتي را پاي لپ‌تاپ و چت بنشاند. پسرعموي سعيد مي‌خندد و مي‌گويد: "مگه بده؟ به راه خلاف كه نكشوندم مامانم را. عصر تكنولوژيه، مياد مي‌شينه مي‌بينيم همديگه رو"

اگرچه راست مي‌گويد، ولي مانده تا ما بفهميم اين قاب، چارۀ دلتنگي و دلشوره‌هاي مادرانه نيست. مانده تا دل خوشي مادري را از روشن بودن يك عكس يك سانت در يك سانت بدانيم و خيلي مانده تا بفهميم مادران‌ آن سرزمين، چطور جوجه‌هایشان را پر مي‌دهند به آسمان‌هاي دور و غصه دلتنگي‌شان را با شادي بچه‌هایشان تاخت می‌زنند.   

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۰ساعت 1:10 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

ديدم ديگر بيشتر از اين نمي‌توانم شرمنده دوستان خوبم بمانم، گفتم باز بيايم يك چند خطي بنويسم در باب ننوشتن‌هاي اين روزهايم.

اول اينكه زمان ندارم. اين هفته را به شدت درگير اسباب‌كشي بوده‌ايم و هستيم. مدت‌ها سبك و سنگين كرديم و دست آخر تصميم گرفتيم رحل اقامت‌مان را به يك خانه‌اي بيفكنيم با شرايط بهتر و به دانشگاه نزديك‌تر. مشتاقم به اين خانه جديد و اين سبك جديد از زندگي، گرچه ترك خانه فعلي با همه خاطرات خوب و بد يك‌سال گذشته برايم آسان نيست. غصه‌ام مي‌شود از تماشاي در و ديوارش. از تماشاي گوشه‌هايي كه در آن خنديديم و گريستيم و قدم‌هاي نخستين فصل ديگر زندگي‌مان را به آهستگي برداشتيم. بيشتر غصه‌ام مي‌شود وقتي Pam مي‌نويسد: 

"You were the best tenant we have ever had... unfortunately, our time as landlord and tenant is nearly over but I do hope we can keep in touch as friends."

چه مي‌شود كرد ديگر! تا بوده زندگي بر مدار "بگذار و بگذر" گذشته است.

دوم اينكه وقتي قريب به يك سال در جايي زندگي كني، تفاوت‌ها ديگر به چشمت نمي‌آيد. آنچه مي‌بيني بخشي از اتفاقات روزمره‌ات مي‌شود و حتي گمان نمي‌كني كه ممكن است جذابيتي براي گفتن داشته باشد، مثل يك اتفاق بديهي كه به خودت بگويي "خب اين كجايش عجيب است، مگر غير از اين چه بايد باشد؟". اين طور مي‌شود كه آنچه برخي از دوستان اين وبلاگ به دنبالش هستند از جلوي چشمانم ليز مي‌خورد و به قلم نمي‌آيد و دليلي براي نوشتن اتفاقات ساده زندگي نمي‌بينم.

سوم؛ دروغ نگفته باشم دست و دلم هم به نوشتن نمي‌رود. حرف‌هاي نگفته زياد داشتم، دارم؛ حرف‌هاي دل خودم. ولي اينجا نمي‌شود نوشت. هر كدام را به ملاحظه‌اي، به خاطر آشنايي كه مرا مي‌شناسد، به خاطر دلي كه مي‌لرزد، به خاطر سوء برداشتي كه مي‌شود، به خاطر توضيحي كه ناگزير بايد به دوستان و آشنايان داد، و به خاطر آن كه رد پايش تا مدت‌ها در زندگي واقعي‌ام به جا مي‌ماند. يك بار حرف دلم را نوشتم و هنوز كه هنوز است دارم به نوعي تاوانش را پس مي‌دهم.

شايد رفتم يك وبلاگي زدم بي‌نام و نشان، بي هيچ ردي از من و بدون گذر حتي يك آشنا. براي گفتن نگفته‌هاي بسيارم، جايي كه وقتي قصد گفتن دارم قلمم نلرزد.

خوبي "هديه" واقعي اين بود- اين هست- كه وقتي در آن مي‌نوشتم به هيچ چيز فكر نمي‌كردم و هيچ چيز حد فاصل ما نبود، جز خودم و دلم. گوش شنوايي بود كه كم پيش آمده در زندگي داشته باشم. نه خيال كنيد كه هميشه تقصير آدم‌هاي اطرافم بوده، نه، من از ابتدا رسم درد و دل كردن نمي‌دانستم. مي‌مردم و زنده مي‌شدم تا يك كلمه حرف از دهانم دربيايد و بلافاصله هم پشيمان مي‌شدم از گفتنش.

براي هديه كه مي‌نوشتم مهم نبود كه چقدر طولاني مي‌شود، كسي قرار نبود بخواند كه به سر رفتن حوصله‌اش فكر كنم و به پراكنده نوشتن و بي‌سر و ته بودن. مي‌توانستم هر چقدر كه دلم خواست خودخواه و احمق و مغرور باشم. كه با دنيا چپ بيفتم. كه دق دليم را سر هر كس كه خواستم خالي كنم. به كج بودن زمين هم مي‌شد گير داد وقتي براي هديه مي‌نوشتم. كه قضاوت نمي‌كرد، ترحم هم، گوش بود بي‌نوا. مي‌گذاشت آنقدر بگويم تا به خودم برسم. كه روحم آنقدر الاكلنگ كند تا در نقطه‌اي از تعادل بايستد. اينجا اما، ناگزيرم از مراعات، از سكوت، از خوردن حرف‌ها، ناگزيرم چون مي‌ترسم دلي را بلرزانم و خاطري را برنجانم، اميدي را نااميد كنم يا بي‌جهت دلي را خوش كرده باشم. ناگزيرم از ملاحظۀ خواننده، از قضاوت‌ها، از برداشت‌ها، از تبعات؛ ناگزيرم از نقطه، از ويرگول، از غلط‌هاي نگارشي! اين گونه مي‌شود كه پست‌هاي نوشته شده هر كدام به ملاحظه‌اي منتشر نمي‌شود.

همه اين‌ها را كه بگذاريد كنار هم شايد آن وقت توجيه اين غيبت بيست و چند روزه بشود. نه وقت مي‌كنم كه بنويسم، نه مي‌دانم از چه بنويسم و نه گاهي دستم به نوشتن مي‌رود.

عجالتاً چند پست قديمي و تاريخ مصرف گذشته را كه همين طور مانده بودند منتشر مي‌كنم تا با فراغ بال ببينم قلمم گرم مي‌شود يا نه. شما هم سؤالي بود بپرسيد. مي‌دانم چند پست ننوشته دارم مانده از خواهش دوستان؛ درباره خانواده، درباره وضعيت بازار كار، در مورد طبيعت و حيات وحش نيوزيلند، در باب آداب و رسوم، فرهنگ و موسیقی بومی نیوزیلند، نوستالژي كودكي‌ام‌ در اينجا ... مي‌دانم. خيال نكنيد فراموش كرده‌ام. نشده است كه بنويسم.

اين پست سر به هوا و تكه پاره را هم بگذاريد به پاي نشستن وسط خانه‌اي كه شتر با بارش در آن گم مي‌شود.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ساعت 1:49 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

نشسته بودم رو تخت و داشتم با لپ‌تاب كار مي‌كردم كه شروع كرد به لرزيدن. چند ثانيه‌اي بهش محل نگذاشتم. گفتم از همين زلزله‌هاي 4-5 ريشتري هميشگيه كه 7-8 ثانيه بيشتر طول نمي‌كشه. بعد ديدم نه تنها قطع نمي‌شه، كه صداي كل تابلوها و لوازم درآمد و تق‌تق صداي افتادنشان مي‌آيد. فهميدم اين يكي جديه. پريدم از تخت بيرون و خودم را رساندم به چهارچوب در. يك چند ثانيه ديرتر پا مي‌شدم شايد به درگاه هم نمي‌رسيدم. مي‌دانستم كه نمي‌توانم از پله‌ها پايين بيايم و احتمالا پرت مي‌شوم، در نتيجه سفت سر جايم ايستادم.
ما ديگه اينجا حال نداريم واسه هر زلزله‌اي بلند بشويم، ولي شما اين كار را نكنيد. چون بيشتر زلزله‌ها چند ثانيه‌اي طول مي‌كشد تا شدت بگيرد و اين تنها فرصت شما براي رساندن خودتان به يك نقطه امن است. ولي بعد، شدت لرزش امكان حركت را از شما مي‌گيرد و در زلزله‌هاي شديدتر نمي‌توانيد قدم از قدم برداريد و اگر دستتان را به جايي نگيريد حتماً پرت مي‌شويد رو زمين. انگار كنيد روي يك صندلي ايستاده باشيد و كسي آن صندلي را به شدت تكان بدهد. پس به هيچ عنوان آن فرصت چند لحظه‌اي را از دست ندهيد.
اگر آن لحظه توي ماشين هستيد و زلزله را احساس كرديد سعي كنيد بايستيد. چون رانش زمين امكان كنترل ماشين را هم از شما مي‌گيره و اگر به رانندگي ادامه بدهيد احتمال بالايي براي تصادف هست. ما توي يكي از آن زلزله‌هاي 6.3 ريشتري توي ماشين بوديم و ماشين به شكل مضحكي قر مي‌داد و قابل كنترل نبود. فقط اگر خواستيد توقف كنيد، مطمئن بشويد كه ماشين‌هاي پشت سر سرعت بالايي نداشته باشند كه از پشت به شما بزنند، چون آن‌ها هم توان كنترل اتومبيل‌شان را ندارند. نظر شخصي من اينه كه بهتره ماشين را به كنار خيابان نبريد. چون احتمال سقوط آوار ساختمان‌هاي اطراف هست. توي زلزله فوريه كل مسافران يك اتوبوس دقيقاً به همين دليل كشته شدند. چون آوار ساختمان كناري ريخت روي اتوبوس.
زلزله چند ثانيه قبل از آمدن يك صداي گرومپي هم داره، مثل يك انفجاري كه در دور دست‌ها اتفاق بيفته يا يك صداي وووو شديد. ولي خب اگر بهش عادت نداشته باشيد احتمالاً اين صدا را تشخيص نمي‌دهيد.
وقتي زلزله شروع مي‌شود شما به شكل عجيبي قادر به فكر كردن نخواهيد بود. هر چقدر هم كه با خودتان تمرين كنيد كه فلان كار و بهمان كار را مي‌كنم، باز هم آن لحظه اين ناخودآگاه شماست كه فرمان را به دست مي‌گيرد و فقط دلتان مي‌خواهد از توي ساختمان فرار كنيد. ولي با همه اين احوال شما تمرين كنيد، به موقعيت‌هاي احتمالي فكر كنيد، آنقدر كه به نوعي ملكه ذهنتان بشود. هميشه راه حل درست در فرار از محيط داخل نيست، گاهي داخل خانه‌ها مكان امن‌تري است. ما هميشه فكر مي‌كرديم كه اگر زلزله آمد و ما طبقه بالا بوديم چي كار بايد بكنيم. بررسي كرده بوديم و ديده بوديم كه در زلزله‌هاي شديد شانسي براي خروج نداريم و فقط مثل همسايه‌مان ممكن است از راه‌پله‌ها پرت بشويم و بيشتر آسيب ببينيم. بهترين راه ايستادن توي چهارچوب در بود، فقط چون بارها و بارها به اين موضوع فكر كرده بودم ديروز توانستم در مقابل وسوسه فرار مقاومت كنم. يا مثلاً چون بيشتر خانه‌هاي اينجا سقف‌هاي سفالي دارند، بودند كساني كه موقع خروج از خانه بر اثر برخورد سفال‌هاي سقف به سرشان بيشتر آسيب ديده بودند. شما هم سعي كنيد به موقعيت خانه‌تان و همه احتمالات ممكن فكر كنيد. گاهي برخي نكات ساده نجات‌بخش مي‌شوند.
اگر قبل از فرار يا پناه گرفتن، فرصت قاپيدن يك شيء را داريد سعي كنيد آن شيء تلفن همراه‌تان باشد. موبايل تقريباً تنها چيزيست كه در صورت گير كردن ممكن است به دادتان برسد.
يادتان باشه كه گاهي زلزله هاي 4-5 ريشتري زلزله اصلي نيستند. بلكه فقط يك پيش لرزه‌اند و زلزله اصلي در راهه. پس وقتي آن زلزله قطع شد سريع از خانه خارج بشويد و در مكان نسبتاً وسيعي كه ساختمان و درخت در اطرافتان نباشد بايستيد. حتي پس لرزه‌ها هم گاهي به اندازه كافي قوي و شديد هستند كه دردسر درست كنند. پس بهتره كه بعد از اولين زلزله مدتي را در يك محيط امن بگذرانيد.
بزرگترين لطفي كه زمان زلزله مي‌توانيد به خودتان بكنيد حفظ خونسريه، البته خودم مي‌دانم كه اين از آن دست توصيه‌هاي شعاريه، ولي باور كنيد كه رمز موفقيت در همين حفظ خونسريه. تجربه ما ثابت كرده كه اگر بتوانيد آرامش خودتان را حفظ كنيد، قطعاً تصميمات بهتري مي‌گيريد.

اين‌ها همه نكاتي بود كه ما توي يك سال گذشته به تجربه بهش رسيده بوديم. اميدوارم كه هرگز به درد هيچ كدام‌تان نخوره، ولي خب كاره ديگه، زمين هيچ وقت خبر نمي‌كنه. فعلاً كه به نقداً زد عيد اين بيچاره‌ها را خراب كرد، مخصوصاً كساني كه سمت ساحل زندگي مي‌كردند. بايد در ايام تعطيلات بشينند سطل سطل liquefaction جمع كنند.


..............................
پاورقي: عكس‌ها را از سايت stuff و the age گرفتم. عكس‌هاي بيشتر از زلزله‌هاي 5.8 و 6 ريشتري ديروز را مي‌توانيد در سايت‌هاي Stuff و nzherald ببينيد.

نوشته شده در شنبه سوم دی ۱۳۹۰ساعت 2:0 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

دوستان عزيز و گرانقدر اكنون اينجانب آماده پذيرفتن كليه تبريكات صميمانه شما از راه‌هاي دور و نزديك مي‌باشم؛ نه به خاطر كوتاه‌ترين و نامتعارف‌ترين يلداي زندگيم؛ بلكه به خاطر اين چند سطر:

Dear Maryam

I am happy to offer you a UC Doctoral Scholarship. I have attached a copy of your offer letter to this email, and I will also post a copy.

Congratulation on your success ...

امروز به طور متوسط هر پنج دقيقه يك بار ايميلم را Refresh كردم واسه گرفتن اين چند خط؛ تا بعد از سه ماه يك نفس راحت بكشم كه شكر خدا كشيــــــــــــــــــــــدم!!

امشب كه اين كوتاه‌ترين شب سال براي ما يلدايي شد به غايت شيرين و به ياد ماندني! آرزو كردم براي شما هم چنين باشد.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰ساعت 17:15 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

بچه‌هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

آيلسم آمد. گرفتم بلاخره!! 7 شدم دوباره. در مورد reading كه كــــــولاك كردم. reading زدم در حد native! در مورد speaking و listening هم با اينكه سر جلسه زياد بهشان اهميت ندادم، ولي نتيجه‌شان خوب شده.
اينا را ول كنيد! writing‌ را بچسبيد كه 6.5 شده! ديگه دانشگاه براي پذيرشم هيچ بهانه‌اي نداره!

حالا فقط مانده اسكالرشيب! ببينم اين دفعه ديگه چه دبه‌اي مي‌خواهند بكنند اين حضرات!

آ راستي نتايجم!!

Reading 8.5/ Speaking 7/ Listening 6.5/ Writing 6.5

خوشحالم! خيلـــــــــــــــي!

ممنونم از همه‌تان، براي همه دل‌گرمي‌ها و دعاهاتون.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۰ساعت 14:11 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

Design By : Night Melody