نیوزیلند خانهی هابیتهای کوچک و کشوری است که به داشتن مناظر طبیعی خیرهکننده مشهور است. آن دسته از توریستهایی که طرفدار گردش در طبیعت و فضاهای باز هستند، مطمئن باشند که اینجا بهترین کشور برای آنها خواهد بود. بهترین راه برای گشت و گذار در آئوتِروآ (Aotearoa) که نام قدیم نیوزیلند به معنی سرزمین ابر بلند سپید است، کرایه خودرو و یا حتی کرایه اتو کاروان سیاحتی است تا بتوان از بالاترین نقطه تا به پایینترین قسمت از این کشور سفر کرد. در این مطلب که از راهنمای سفر سایت توریستگاه آورده شده به 8 مورد از برترین و لذتبخشترین ماجراجوییهایی که میتوان در سرزمین ابرهای بلند سپید انجام داد پرداخته شده است. 8- پرش با تاب نِوِس (Nevis) این تفریح یکی از محبوبترین فعالیتها برای معتادان به هیجان و آدرنالین است. تاب نِوِس طولانیترین مسیر تابسواری در جهان میباشد. این تاب در ماجراجویانهترین بخش از پایتخت کوئینزتاون (Queenstown) قرار گرفته و لذتی در حد اندازههای یک بانجی جامپینگ درجه یک به بازدیدکنندگان و افرادی که سوار بر آن میشوند خواهد داد. کافیست تصور کنید که در ارتفاع 160 متری میان آسمان زمین، بر فراز بستر رودخانهای سنگی آویزان شدهاید و قرار است با سرعتی سرسام آور و در حدود 120 کیلومتر بر ساعت به سوی درهای حرکت کرده و به آن برخورد کنید. در کنار هیجان بالای این کار، این امکان هم وجود دارد که افراد انتخاب کنند تا با چه کسی و به چه صورتی به سمت پایین سقوط کنند. شما میتوانید به همراهی یک نفر در جلو و یک نفر در پشت خود این سقوط را تجربه نمایید. 7- سید میگو این کار مناسب یک بعد از ظهر آفتابی است، زمانیکه که بازدیدکنندگان حوصلهی انجام فعالیت دیگری را نداشته باشند. در حوالی شهر ساحلی تَئوپو (Taupo)، پارک هوکا پرون (Huka Prawn Park) محلی است که میتوان کلی فعالیت تفریحی در آن انجام داد. البته محور اصلی تمامی این فعالیتها، میگو میباشد. به محض ورود بازدیدکنندگان به این پارک، به آنها چوبهای ماهیگیری بلندی داده میشود که از چوب گیاه بامبو و یک قلاب در انتهای آن ساخته شده، یک سطل فلزی و چند طعمه برای ماهیگیری و بقیه داستان به خود افراد بستگی خواهد داشت. این امکان نیز وجود دارد که از داخل قایق، اسکلههای چوبی و یا با دراز کشیدن بر روی چمنهای لبه حوضچه آبی به ماهیگیری پرداخته شود. بهترین جای قضیه این است که به محض صید کردن ماهیها، بلافاصله میتوان آنها را پخت و همان جا میل کرد. 6- بالا رفتن از کوه آتشفشان رَنگی توتو (Rangitoto) جزیرهای آتشفشانی است که درست در کنار سواحل منطقه اوکلند (Auckland) قرار گرفته است. میتوان به نزدیکی گذرگاه آبی رفت و آمادهی فتح این قله آتشفشانی شد. صعود به قله و عبور از زمینهای گدازهای و پر شاخ و برگ اینجا در حدود یک ساعت زمان خواهد برد. زیبایی چشمانداز پانورامیکی (سراسرنما) که از دهانه آتشفشان مشخص است به یک کنار و گرفتن عکس 360 درجه از تمامی بخشهای این جزیره که توسط خلیج هائوراکی احاطه شده هم لذت دیگری خواهد داشت. همچنین غارهایی که توسط گدازههای آتشفشانی ساخته شده اند، در بخش کوهپایهی این آتشفشان وجود دارند که البته شرکت در این تورها، بستگی زیادی به میزان ماجراجو بودن بازدیدکنندگانش دارد. 5- تجربه یک روز آفتابی بعد از روز برفی گذشته گردشگرانی که در فصل زمستان به کشور نیوزیلند سفر میکنند، حتماً باید به تماشای کوهستانها بروند. کاردرونا (Cardrona) یکی از بهترین موارد پیشنهادی است. این منطقه که در میان دهکدههای اقامتی کوئینزتاون و وانِکا (Wanaka) قرار گرفته است، برای هر نوع سلیقه یک دیدنی به خصوص دارد. یکی از بهترین فعالیتهای سرگرمکننده در اینجا، سورتمهسواری به صورت دسته جمعی است، البته در صورتی که بازدیدکنندگان مایل باشند تا یک روز سرد را در میان برفها سپری کنند. در غیر اینصورت این افراد میتوانند سری به پیست اسکی پارکز اَند پایپ بزنند، چرا که آن هم تفریح بینظیری است. به افرادی که در فصل تابستان به این مکان سفر میکنند هم توصیه میشود که ورزش کارتینگ در کوهستان و یا دوچرخهسواری در این پارک را حتماً امتحان کنند. سپری کردن شب در نقاط مرتفع و لذت بردن از نمای زیبای بخش جنوبی آسمان و یا پیادهروی در یکی از مسیرهایی که به جنوب رشته کوه آلپ منتهی میشود هم در نوع خود بینظیر و خاطرهانگیز خواهد بود. 4- غوطه ور شدن در استخرهای آب گرم طبیعی گرمای طبیعی زمین کشور نیوزیلند، عامل اصلی وجود چشمههای آب گرم بیشمار و مخفی موجود در آن است. یکی از بهترین این نمونهها، چشمه اوتوموهِیکی (Otumuheke) واقع در شهر ساحلی تائوپو می باشد. بهترین کار این است که بازدیدکنندگان مقداری غذای سبک مثل اسنک و کمی تجهیزات را به همراه خود به آنجا ببرند و یکی از بعد از ظهرهای خود را با غوطه ور شدن در این استخرهای آب گرم طبیعی سپری کنند. حتی یک آبشار آب گرم هم در این مکان وجود دارد که ایستادن در کنار آن لذتبخش و مهم تر از آن، رایگان خواهد بود. 3- غارهای وایتومو (Waitomo Caves) این مجموعه بسیار زیبا از غارهای زیر زمینی، از دید بسیاری از گردشگران زیبا و جذاب میباشد. افراد میتوانند به گردش در قسمت اصلی و تماشای کلیسای جامع زیر زمینی که پر از ستونها و قندیلهای آویزان شده و یا بالا رونده از زمین هستند بپردازند. یا اینکه سوار یکی از قایقها بشوند و در تاریکی، دوری در اطراف دریاچه بزنند. از این طریق میتوان صدها هزار کرم شبتاب این مکان که به مانند ستارههای آسمان میدرخشند را مشاهده کرد. یکی از جالبترین کارهایی که در این آبها میتوان انجام داد، تیوپسواری و عبور از میان غارهایی است که کرمهای شب تاب روشنایی آنها را تامین میکنند. تیوپ سواری در اینجا هیجانانگیز و پر از پرش خواهد بود. هیچ چیز به اندازه پریدن در تاریکی که هیچکس نمیداند چه چیزی در ادامه در انتظارش است هیجانانگیز نیست. 2- بازدید از سرزمین شایِر (Shire) آن دسته از طرفداران سری فیلمهای محبوب ارباب حلقهها، بازدید از این منطقه را حتماً باید در لیست مکانهای دیدنی خود قرار بدهند. حتی اگر کسی از طرفدارهای این فیلم نباشد، محل فیلمبرداری بخشی از فیلم که هابیتها در آنجا زندگی میکردند را حتماً باید تماشا کند. محل زندگی هابیتها یک جای کوچک و با مزه است که ارزش دیدن را خواهد داشت. این مکان در شهر روستایی مِتا مِتا (Matamata) در جزیره شمالی قرار گرفته و رسیدن به آن نیازمند طی کردن مسیری به وسیله خودرو میباشد، اما برای عکسهای بینظیری که در آن میتوان گرفت کاملاً ارزشش را خواهد داشت. منطقه شایِر جایی است که اولین قسمت از فیلم ارباب حلقهها در آن ساخته شده، این محل یکی از بهترین نقاط برای گردش، پرسه زدن و گرفتن عکس است. هتل گرین دِرَگِن (The Green Dragon) یکی از محلهای فیلمبرداری شده است که خانه و درب ورودی حفره مانندی که فرودو شخصیت اصلی این فیلم در آن زندگی میکرد در این هتل وجود دارد. 1- پناهگاه ساحلی کسیدرال (Cathedral Cove) این پناهگاه دارای ساحلی زیبا و مسیرهای بی نظیری برای پیاده روی است. برای رسیدن به این محل هیچگونه جاده و یا راهی وجود ندارد و بازدیدکنندگان میبایست مابین سوار شدن بر قایق و یا پیاده روی، یکی را برای رسیدن به آن انتخاب کنند. البته بسیاری پیادهروی را ترجیح میدهند، چرا که در طول مسیر، از لبه صخرههای آن مناظر زیبایی را میتوانند شاهد باشند. حس اینکه این همه راه را برای شنا کردن در آبها طی کردهاند نیز در نوع خود لذتبخش است. این پناهگاه ساحلی نام خود را از غاری بزرگ که شباهت بسیاری به ساختمان کلیساها دارد گرفته است. این غار در انتهای مسیر رسیدن به ساحل دریا قرار داشته و بهترین نقطه برای گذراندن یک بعد از ظهر در کنار نور خورشید، شن، دریا و زندگی جانواران دریایی مختلفی که در این منطقه حضور دارند خواهد بود. منبع: توریستگاه ( ارائهدهنده خدمات رزرو آنلاین تور و خرید آنلاین تور ) .......... پاورقی: من اگر بخواهم نظر خودم را روی این مقاله بدهم باید ضمن تأیید این جذابیتها، منطقهی Milford، سایتهای آتشفشانی Rotorua و Chasm Walk را هم اضافه کنم که جزو بهترینهای خودم بودند. مردم هم عجیب احتیاط میکردند. خلاف توصیههای ایمنی عمل نمیکردند، و به دانشی که نیروهای امداد داشتند و آنها نداشتند اعتماد میکردند. ما گاهی آنها را به جاندوستی متهم میکردیم. امروز که به حادثهی پلاسکو نگاه میکنم، آن همه سختگیری افراطی از کادر امدادی و آن حجم محافظهکاری مردم کاملاً منطقی به نظر میآید. دیگر باید برای یک معجزهی بعید دعا کرد... این هم یک لیست بلند بالا از سؤالاتی که در این چند سال از من پرسیده شده است. گفتم همه را یک جا جمع کنم که کار مراجعین راحت بشود. من سؤالاتی را انتخاب کردم که بیشتر پرسیده شدهاند (گرچه در مورد اغلبشان قبلاً یک چیزی نوشتهام) و جنبه عمومی هم داشتند (یعنی به شرایط خاص یک فرد بخصوص برنمیگشت). تعداد زیادی از سؤالات در طول این سالها به قوانین، شرایط و مدارک لازم برای گرفتن ویزا مربوط میشد که من آنها را از این لیست خارج کردم. چون قوانین در طول زمان عوض میشوند و شرایط هر کس هم متفاوت است و اطلاعات من هم دیگر به روز نیست. همچنین بخش زیادی از این سؤالات مربوط به مهاجرت و پروسهی اقامت گرفتن، امتیازها، تخصصهای مورد نیاز، مدارکش و غیره میشد که خب من تجربهی خاصی در موردشان ندارم؛ چون خودمان هیچ وقت برایش اقدام نکردیم. فکر میکنم بهترین راه برای کسب اطلاعات در مورد گرفتن ویزا، اقامت یا مهاجرت، مراجعه به سایت "ادارهی مهاجرت نیوزیلند" باشد. در مورد پناهندگی، ورود قاچاقی و مهاجرت غیرقانونی هم که بنده از بیخ و بن اطلاعاتی ندارم. اما سؤالات کلیتر را تا جایی که توانستم از ایمیلها بازیابی کنم در ادامه لیست کردهام: 1. هزینهی زندگی در نیوزیلند چقدر است؟ 2. هزینهی تحصیل در نیوزیلند چقدر است؟ 3. بازار کار نیوزیلند چطور است؟ 4. نیوزیلند چطور کشوری است؟ 5. آیا نیوزیلند کشور امنی است؟ 6. من شنیدهام نیوزلند زیادی ساکت است و ممکن است آدم افسرده بشود. آیا این موضوع صحت دارد؟ 7. آیا ایرانی در نیوزیلند زیاد است؟ 8. من قصد دارم اول خودم بیایم، و بعد از اینکه خانه (یا کار) مناسب گیر آوردم خانوادم را بیاورم. به نظر شما کار درستی است؟ 9. برای من دعوتنامه بفرستید. 10. برای من ویزا بفرستید. 11. کسی که ویزای کار نیوزیلند دارد، آیا میتواند در استرالیا کار و زندگی کند؟ 12. آیا نیوزیلند مدرک پزشکی ایران را قبول میکند؟ 13. آیا شانس پیدا کردن کار وقتی خارج از نیوزیلند هستم دارم؟ 14. چطور میتوانم برای ویزای دانشجویی اقدام کنم؟ 15. اگر با ویزای دانشجویی بیایم میتوانم اقامت بگیرم؟ 16. چه چیزهایی با خودم بیاورم؟ .......... پاورقی 1: من عمده سؤالاتی که توانستم استخراج کنم همینها بود. اگر سؤال مهم دیگری را جا انداختهام یادآوری کنید. پاورقی 2: چقدر اسم آشنا در میان ایمیلها دیدم. دوستانی که یک روزی از طریق این وبلاگ سؤالاتشان را پرسیدند و امروز دارند در یک گوشهای از نیوزیلند زندگی میکنند. از خیلی از دوستان هم دیگر خبری نشنیدم. امیدوارم هر کجا که هستند روزگار بر وفق مرادشان باشد. بر اساس فیدبکهایی که تا به حال در مورد سه پست قبلی گرفتهام دوست دارم یک سری حرفها را اضافه کنم تا برای مخاطبین اصلی این پستها ابهامی به وجود نیاید: * من این پست را ننوشتم برای کسانی که در ایران هستند تا بهشان ثابت کنم که تصمیم درستی گرفتهاند که ماندهاند یا برگشتهاند. همچنین ننوشتم برای کسانی که در خارج از ایران زندگی خوب و رو به رشدی دارند تا بهشان بگویم که باید برگردند. ایضاً برای کسانی که فرصتهای خوبی خارج از ایران در انتظارشان است و شرایطشان به رفتن میخورد و دلشان هم با رفتن است و من بخواهم رأیشان را بزنم که نروند. * من این پستها را برای سه گروه از مخاطبانم نوشتم: * من به هیچ کس توصیه نمیکنم نرود. چون رفتن با همهی سختیهایش به آن چیزهایی که به دست میآوردید میارزد. ولی به دلیل خوبی بروید، حسابشده و اصولی بروید، از راهش بروید. اگر هم نشد که بروید غصهاش را نخورید. باور کنید آنقدرها که فکر میکنید اتفاق مصیبتباری نیفتاده است و تنها درِ دنیا که به رویتان باز بود رفتن نبود. و یادتان باشد موقع رفتن پلهای پشت سرتان را خراب نکنید، چون هیچ بعید نیست که یک روز دلتان بخواهد یا ناچار بشوید که برگردید. * به هیچ کس هم توصیه نمیکنم که صرفاً به دلایل احساسی یا دورنمای جذابی که به نظرش رسیده یا از دیگران شنیده برود. به خدا که آن فرش قرمزی که منتظرش هستید به این راحتیها برایتان پهن نمیشود و به آن قرمزی هم که تصورش را دارید نیست. * ایضاً به دوستانی که از ایران رفتهاند و چشمانداز روشنی پیشرو دارند هم توصیه نمیکنم فکر نکرده و هیجانی به ایران برگردند، چون ممکن است خیلی زود خسته و پشیمان بشوند. با زندگی در خارج، شما نظم و آسایش و حقوق اجتماعیای را تجربه میکنید که در ایران پیدا نمیشود و همین میتواند نارضایتی شما را پس از برگشتن بالا ببرد. * پستهایی که لینک داده بودم را هم بخوانید. جواب خیلی از نکات، سؤالات و یا مطالبی که از من خواسته بودید بنویسم در همین لینکهای پیوست است. * باز هم تأکید میکنم که شما خودتان بهتر میدانید که از زندگیتان چه میخواهید و به چه قیمتی میخواهید: نظم و قانون و آسایش و رعایت حقوق شهروندی و انسانی یا پشتوانههای عاطفی، روحی، خانوادگی، ملی و ریشهای؛ تفریحات بیشتر و جدیدتر یا گردشهای سادهتر در کنار خانواده و عزیزان؛ چالشهای جدید یا تسلط به محیط؛ و یا و یا و یا .... هیچ کدام اینها خوب و بد ندارد. فقط تفاوت خواست آدمهاست از زندگی. کسی هم نمیتواند بگوید چرا از زندگی این چیزها را میخواهید. * و همچنین شما خودتان را بهتر میشناسید: اینکه طاقت روزهای تنهایی دارید یا ندارید؛ انعطافپذیر هستید با ریسکپذیری بالا، یا تغییر برایتان سخت و چالشبرانگیز است؛ اهل تنوع و اتفاقات جدید هستید یا ثبات و روند یکنواخت زندگی را میپسندید؛ رفاه مالی را ترجیح میدهید یا موقعیت اجتماعی را و یا و یا... اینها هم خوب و بد ندارد. فقط تفاوت روحیات آدمهاست. کسی هم نمیتواند به شما بگوید چرا روحیاتتان این شکلی است. * ولی ته ته ماجرا از من قبول کنید که آن چیزی که زندگی شما را متفاوت میکند نگاه شما به زندگی است و نحوهی استفاده از فرصتهایتان. فرصتهایتان را بسازید و از آنها استفاده کنید. آن وقت هر کجا که باشید زیر این آسمان خدا (حالا کمی آبیتر، کمی خاکستریتر) از زندگیتان لذت خواهید برد. 1. شما هر چقدر که چیزهای کمتری را در ایران جا بگذارید در خارج از ایران زندگی شادتر و موفقتری خواهید داشت؛ و هر چقدر چیزهای بیشتری برای از دست دادن داشته باشید (شغلی، اجتماعی، خانوادگی، عاطفی، مالی،...)، رفتن از ایران و از صفر شروع کردن در کشوری دیگر برایتان کار سختتری خواهد بود. 2. هر چقدر که بیشتر در جایی بمانید کندن از آنجا سختتر و تنظیم شدن با محل جدید چالشیتر خواهد بود. صدق میکند این حرف چه در مورد کسانی که از ایران میروند (که هر چقدر دیرتر بروند عادت کردن و حل شدن در کشور جدید سختتر و حتی غیرممکنتر است)، و چه در مورد کسانی که از ایران رفتهاند (که هرچه بیشتر در جایی بمانند و زندگی کنند برگشتن به ایران برایشان سختتر و پیچیدهتر و دلهرهآورتر میشود). 3. وقتی از ایران بروید، بمانید یا برگردید، هر کجا که باشید دلتان برای آن یکی جای دیگر تنگ میشود. برای همهی آنچه که از آن جای دیگر، پشت سر گذاشتهاید؛ از همهی عزیزانی که از دسترستان دور شدهاند، تا همهی خاطراتی که جولان میدهند و همهی خیابانها و درختها و خانهها و لحظههایی که محو میشوند. 4. امکان تأمین مالی خانواده و رضایت شغلی، تقریباً مهمترین فاکتورهای رضایتمندی آقایان از محل زندگی است. هر جایی که این دو را بهتر به دست بیاورند برایشان جای بهتری است. مابقی فاکتورها برایشان فرع بر این دو خواهد بود. 5. برای شما زوجها جایی بهتر است که هر دو نفر در آن احساس رضایت کنید و مسیر پیشرفتتان را پیدا کنید. در غیر این صورت، بعد از مدتی کوتاه دچار چالشهای جدی در حوزه خانوادگی خواهید شد. افسردگیِ شدیدِ فرد ناراضی اولین چالش است. 6. وقتی بچه داشته باشید این موضوع خیلی پیچیدهتر میشود. چون دلایل رضایت آنها و چشمانداز آیندهشان به کلی با شما متفاوت است. آنها خیلی سریعتر از شما خود را با محیط جدید وفق میدهند، خیلی خیلی سریعتر. به عنوان یک قاعدهی کلی، برگشتن به ایران، برای کسانی که فرزندانشان بیش از یکسال در خارج مدرسه رفتهاند و در محیط جذب شدهاند بسیار چالش برانگیز است. 7. برگشتن برای کسانی که با افراد خارجی ازدواج میکنند یا با کسانی که برای سالیان طولانی خارج از ایران زندگی کردهاند تقریباً غیرممکن است. 8. همهی کسانی که در خارج از ایران زندگی میکنند موفق و شاد نیستند. خیلی از آنها از زندگیشان راضی نیستند، اما راه یا جرأت برگشت ندارند. 9. متوجه شدم که بعد از 4 سال هنوز به درستی حرفم در پست "دغدغه پایانناپذیر مهاجرت" معتقدم. 10. حرف آخر اینکه فقط خودتان میدانید از زندگیتان چه میخواهید و دوست دارید به کجا برسید و آنچه که به دنبالش هستید را در کجا باید جستجو کنید. تصمیمتان را مبتنی بر واقعیتها بگیرید، مبتنی بر نیازتان و فرصتهایتان. چنین تصمیم بزرگی را هرگز به دست رویاها، و عکسهای رنگیرنگی و هیجانات بیاساس و ترسها و چشم و همچشمیها و صد البته حرفهای دیگران نسپارید. فقط یادتان باشد هر تصمیمی که بگیرید ـ مطلقاً هر تصمیمی ـ باید بهایش را بپردازید، بهایی به بزرگی تصمیمتان. چون هیچ چیز این زندگی رایگان نیست. چند مورد دیگر هم هست که ارجاع میدهم به پست "دوستانه" در همین وبلاگ که خوشبختانه هنوز هست و مفادش همچنان صادق است. یعنی نه این که فرق نکند. زندگی در ایران و خارج از ایران اساساً فرقهای زیادی با هم دارند، از کیفیت زندگی آدمها و سبک زندگیشان تا خیلی چیزهای دیگر. اما با در نظر گرفتن مجموع شرایط و مسائل زندگی در ایران و خارج فکر میکنم هیچ کدام بر دیگری برتری خاصی ندارند، نه آنقدر برتر که آدم به خاطرش به آب و آتش بزند که برود یا به هر وسیلهای که شده برنگردد، یا بساط زندگی چندین سالهاش را بهم بزند که حتماً برگردد. شما هر کجا که زندگی کنید، روزهای خوب خواهید داشت و روزهای بد. روزهایی که بیهیچ دلیلی حالتان خوب است و روزهایی که بیجهت دلگیر و افسردهاید. شما هر کجای دنیا که زندگی کنید به تور آدمهایی میخورید که اعصابتان را بهم میریزند و گیر آدمهایی میافتید که محبتشان شما را شرمنده میکند. شما هر کجای دنیا که باشید چالشهای زندگی، شما را با خودش درگیر میکند؛ بیماری، بیکاری، خستگی، اختلاف، سوءتفاهم. فراز و نشیبهای زندگی ادامه دارد و آدمهای که در این فراز و نشیبها همراه شما میشوند درست و غلط در هم است. شما هر کجای دنیا که باشید اتفاقات خوب برایتان میافتد؛ موفقیتها، پیشرفتها، عروسیها، دوستیها، مسافرتها و آدمهایی که برایتان راست یا دروغ هورا میکشند. این یک واقعیت است. شما هر کجا که باشید یک انسانید، موجودی با خلقیات انسانی و گرفتار در موقعیتهای انسانی. داخل و خارج هم ندارد. جان کلام اینکه وقتی خارج از ایران زندگی میکنید رفاه و آرامش بیشتری دارید. زندگی روال منطقیتر و منظمتری دارد. لذتهای خودش را دارد. آزادیهای خودش را دارد. حقوق شهروندی خودش را دارد. فشار زندگی و دغدغههای مالیاش کمتر است. آسایش و آرامشتان خیلی بیشتر است. از تجملگرایی و ریختوپاشهای بیهودهی ایران فاصله میگیرید. از دخالتها و کنجکاویهای خاله زنکهای دور و بر ایمن هستید (گرچه ایرانیهای همیشه در صحنه همه جا هستند). قواعد پیشرفت در کار روشن است. قانون در اغلب موارد از حقیقت حمایت میکند. سیاست در همهی زندگی شما دخیل نمیشود. آدمهای جدید میبینید و فرهنگهای جدید و پای کلی اتفاقات تازه و متنوع به زندگیتان باز میشود. آدم پختهتری میشوید که سختیهای غربت از شما میسازد. ولی وقتی در کشور خودتان هستید، در کشور خودتان هستید (و معنی در کشور خود بودن را زمانی میفهمید که در کشور خود نباشید)، با مردم خودتان هستید، و به زبان خودتان حرف میزنید. میتوانید چشم بسته و فکر نکرده هر چه خواستید بگویید. در کشور خودتان میتوانید عصبانی باشید و در اوج عصبانیت دامنهی لغات محدود فلجتان نخواهد کرد. راههای موفقیت متنوعتری برایتان باز است و سرعت پیشرفتتان بیشتر است، چون چم و خم کارها را بهتر میدانید. دوستان بیشتری میتوانید داشته باشید (چون حق انتخاب بیشتری دارید)؛ و البته دشمنان بیشتری (چون در کشور خودتان جدیتر گرفته میشوید). شما در کشور خودتان شهروند درجه اولیاید. واقعاً هستید و کسی نمیتواند این را از شما بگیرد. این آب و خاک به راستی متعلق به شماست و کسی نمیتواند خودش را محقتر از شما بداند. در اقلیت هم نیستید، متفاوت و خارجی هم محسوب نمیشوید. در کشور خودتان میتوانید به پشتوانهی همهی آنچه در بیست سال اول زندگی آموختهاید سفت و محکم بر سر مواضعتان بایستید و از ندانستههای محیط جدید نترسید. در کشور خودتان میتوانید تنهاییتان و حال بدتان را در کنار عزیزانی باشید که بیشمار لحظهی مشترک با هم داشتهاید. در کشور خودتان لازم نمیشود عقبمانده نبودنتان را هر روز به دیگران ثابت کنید. در کشور خودتان خیلی چیزها لازم نمیشود، چیزهایی که برای داشتنش و دوباره به دست آوردنش در یک محیط جدید باید بدجوری عرق بریزید. وقتی همهی اینها را توی دو کفهی یک ترازو بگذارید، میبینید که هیچ کدام به دیگری نمیچربد. گرچه جنس چیزهایی که به دست میآورید یا از دست میدهید متفاوت است، اما به نظر من وزنشان یکی است. فقط یک چیزی این وسط هست که میتواند تعادل این موازنه را بهم بزند، چیزی که تعیینکننده باشد که تصمیم بگیرید داخل بهتر است یا خارج. به نظر من، صرف نظر از دل آدمیزاد، تنها معیار تعیینکننده شرایط خاص آدمهاست، همهی شرایطشان و بیشتر شرایط شغلی و تحصیلیشان، دقیقتر یعنی مسیری که پیش پایشان باز میشود و دورنمای بهتری دارد. اینکه دلتان کجا را بپسندد که خب دو دو تا ندارد و به کسی هم مربوط نیست. من هم در مورد آن قسمت حرفی ندارم. فقط خودتان میدانید که کجا احساس بهتری نسبت به زندگیتان خواهید داشت (در پرانتز عرض کنم که به نظر من این احساس هم تا حد زیادی تابع شرایط شما خواهد بود، و صد البته زاویه نگاهتان به زندگی_ هر کجا که باشید). در مورد شرایط شخصی زندگیتان هم من چیز زیادی نمیتوانم بگویم. فقط اینقدر میتوانم نظر بدهم که هر کجا که آیندهی شغلی یا تحصیلی بهتری برایتان وجود داشته باشد احتمالاً همانجا برایتان بهتر است. وقتی شرایط شغلی یا تحصیلیتان بهتر بشود، رضایتتان بیشتر میشود، آرامشتان بیشتر میشود، احترام اجتماعیتان بالا میرود، راه پیشرفت باز میشود، شرایط مالی بهتر میشود، و خب دلخوشیتان برای لذت بردن از زندگی بیشتر میشود. اما این که میگویم آیندهی بهتر، منظورم واقعاً آیندهی بهتر است؛ در واقعیت، و نه در رویاهای ما. لطفاً این تصور رایج غلط را که حتماً شرایط زندگی در خارج از ایران بهتر است و همه جای دنیا جز ایران بهشت است را فراموش کنید. از بیخ و بن فراموش کنید. چون واقعیت ندارد. باور کنید که ندارد. هیچ کجای دنیا، برای هیچ کسی حلوا خیر نمیکنند. به هر کجا که بروید، برای ساختن چیزهایی که در همین لحظه دارید باید خیلی زحمت بکشید. به معنای واقعی باید از صفر شروع کنید. حتی وقتی بعد از چند سال دوباره به ایران برگردید هم یک جورهایی باید دوباره از صفر شروع کنید. کندن و رفتن سخت است. دوباره برگشتن هم ساده نیست. خلاصهی کلامم این که اصالت با "جایی" نیست که برای زندگی انتخاب میکنید، با "دلیلی" است که به خاطرش آن جا را انتخاب میکنید. اصل ماجرا به نظر من، جایی است که در آن پیشرفت فردی دارید و از این پیشرفت (هر چه که هست، هر چقدر که هست) احساس رضایت میکنید. مابقی داستانها فرع ماجراست. فرع ماجرا هم یک بده بستان پیچیده است که باید با دنیا انجام دهید؛ یک چیزهایی به دست بیاورید و یک چیزهایی از دست بدهید. .......... پیوست: یک پست خیلی خوب دیگر هم در این مورد داشتم که نیست و نابود شد. به مدد الطاف بیدریغ بلاگفا در دوران احتضار، کلی از پستهایم به ملکوت اعلاء پیوستهاند. حرفهای خوبی زده بودم. حیف شد. حالا پیرو این موضوع و پیرو چند ایمیلی که این روزها گرفتهام از عزیزانی در ایران و از همه مهمتر به خاطر قولی که چند وقت پیش به دوستان دیگری داده بودم گفتم یک پست بنویسم اندر معایب نیوزیلند.
کار: نیوزیلند به طور کلی مشکل بیکاری دارد. و این به نظر من جدیترین عیب نیوزیلند است. حتی خیلی از کیویها برای پیدا کردن کار به استرالیا یا انگلیس میروند. طبیعتاً این مشکل برای کسانی که اهل نیوزیلند نیستند، در نیوزیلند سابقه کاری و آشنا ندارند، به دنبال کار تخصصی مرتبط با رشته تحصیلی خودشان هستند و از اینها بیشتر اقامت دائم ندارند جدیتر است. البته که چیز عجیبی نیست. یک کشور تقریباً غیر صنعتی با چهار میلیون جمعیت
پراکنده و با فاصلهای معنیدار از بازارهای دنیا نباید هم سرشار از
موقعیتهای شغلی باشد. البته که اوضاع، بسته به نوع کاری که به دنبال آن هستید، رشته تخصصیتان، سابقه کاری و حتی شهری که در آن زندگی میکنید بسیار متغیر خواهد بود. مثلاً به لطف زلزلهها اوضاع کار برای رشته عمران در کرایستچرچ خیلی خوب است، یا فرصتهای کاری در آکلند به مراتب بیشتر از سایر شهرهاست، یا این که احتمال پیدا کردن کار آکادمیک به دلیل کم بودن تعداد دانشگاهها در نیوزیلند خیلی پایین است. تفریح: نیوزیلند کشور آرامی است. در واقع یک کم بیش از حد آرام است.
به طوری که سکوت و آرامش زیاد آن اغلب کسلکننده میشود. این البته برای من
یک مشکل جدی به حساب نمیآید. در واقع با توجه به روحیات من، حتی از مزیتهای اینجا هم محسوب میشود. ولی
اکثریت قریب به اتفاق افرادی که میشناسم با سکوت و آرامش خیلی زیاد اینجا
مشکل دارند. گرچه اوضاع در آکلند و ولینگتون به مراتب بهتر از کرایستچرچ
است، ولی همچنان روند زندگی در نیوزیلند آرام و یکنواخت است. تعطیلی زودهنگام رستورانها، فروشگاهها و مراکز تفریحی معدود نیوزیلند و نبود تفریح به ویژه در شبها برای اغلب
ایرانیان ساکن نیوزیلند آزاردهنده است. در کرایستچرچ رسماً کاری وجود ندارد
که شما بعد از ساعت 6 بعد از ظهر بتوانید انجام دهید، جز دید و بازدیدهای
دوستانه و اینترنت و چند شعبه فستفود. حتی پیادهروی و گردش در طبیعت هم به خاطر
سرمای شبها تحقیقاً محال است.
دوری از ایران: 35 ساعت پرواز به حرف آسان به نظر میرسد، ولی کافی است یکی دو بار از نیوزیلند به ایران بروید و برگردید و مدام بارتان را از این هواپیما به آن هواپیما بکشید تا دوری این کشور زیر پونزی بشود از معایب عمدهاش. به ویژه این که تقریباً در اغلب پروازها شما نیازمند ویزای ترانزیت یک یا دو کشور دیگر خواهید بود، که این یعنی در مواقع ضروری شما نمیتوانید خودتان را سریع به ایران برسانید و بین یک هفته تا 20 روز باید منتظر ویزای کشورهای بین راه باشید. به نوعی نزدیکترین، در دسترسترین و بیدردسرترین پروازی که از ایران به کرایستچرچ وجود دارد پرواز
تهران- دبی- بانکوک- سیدنی- کرایستچرچ است که با توقفها و تعقیباتش نزدیک به 34 ساعت زمان میبرد. پروازهای دیگری هم وجود دارد که اگر بتوانید زمان پروازها را با هم هماهنگ کنید ممکن است زمان کلی چند ساعتی کمتر بشود. اما گاهی هم ناگزیر میشوید از چند ساعت تا یک روز در یکی از کشورهای میان راه مثل مالزی توقف کنید تا زمان پرواز بعدیتان برسد. سرما: در مقایسه با ایران، نیوزیلند کلاً کشور سردی محسوب میشود.
شهرهای جزیره جنوبی به خاطر نزدیکی بیشتر به قطب جنوب سردتر هم هستند. در
کرایستچرچ تعداد روزهایی که بشود به آن گفت گرم به ۲۰ روز هم نمیرسد. حتی در اغلب روزهای تابستانی هم هوا در شب رو به سردی میرود. حالا این هوای تابستانی هم که میگویم شما فرض بگیرید هوای اردیبهشت ماه تهران. توی ژانویه و فوریه هوای اینجا واقعاً پرستیدنی است، اما مثل هر چیز فوقالعاده دیگری عمر کوتاهی دارد. مجموع ماههای گرم و بهاری کرایستچرچ سه ماه نمیشود. ما بقی ایام سال هوا سرد است. سرمایی که در همین ماههای سال، تقریباً معادل جون و جولای شدت میگیرد. این را هم بگویم که این سرمایی که ما از آن مینالیم بعضاً به سرمای زمستانهای تهران هم نمیرسد. اشکال کار اینجاست که طول مدت سرما در اینجا خیلی زیاد است. قریب به 8 ماه سال در کرایستچرچ رسماً سرد است. از آن بدتر این که چون خانهها به خوبی عایقبندی نشدهاند و هزینه انرژی هم بالاست شما نمیتوانید خانه یا محل کارتان را مانند ایران گرم کنید؛ بنابراین اغلب اوقات روز ناگزیر از پوشیدن لباسهای گرم و بعضاً پتوپیچ کردن خودتان هستید. به علاوه تعداد روزهای ابری و گرفته آنقدر هست که شما را به مرز افسردگی برساند و گاهی در حد یک آفتابپرست از دیدن خورشید به وجد بیایید.
سردی آدمها: این را نمیدانم باید بخشی از معایب نیوزیلند دانست یا نه. این قدر میدانم که برای کسانی مثل ما که از یک فرهنگ شرقی با روابط نزدیکتر و گرمتر میآییم، رفتار انگلیسیماب کیویها بعضاً عجیب و دور از ادب است. حتی ما یک دوست کانادایی داریم که هنوز از دیدن همسایهای که سلام نمیکند، هم دپارتمانیای که بعد از یکسال همچنان بیاعتنا از کنار شما میگذرد و اساتیدی که حاضر به معاشرت بیشتر با دانشجویانشان نیستند عصبانی میشود و معتقد است رفتار نیوزیلندیها حتی در فرهنگ او هم تعریف نشده است. خلاصه این که کیویها در برخوردهای معمولی خیلی مؤدب و خوب و دلپذیرند، اما نمیشود آنها را ملتی گرم و اجتماعی تعریف کرد یا به دنبال رابطه نزدیکتر با آنها بود. قواعد اجتماعیشان کاملاً فردمحور، نسبتاً سرد و با حفظ فاصله ایمنی است. آخر این که، خوب که نگاه میکنم میبینم مطالب پست "نیوزیلند، خوبها، بدها" هم همچنان صادق است. گرچه دیگر از پسلرزهها خبری نیست. و آخرتر این که، امیدوارم این پست کاخ آمال و آرزوهای کسی را فرو نریخته باشد. http://www.clicktop10.com/2013/04/top-10-safest-countries-to-live-in-2013 و البته معنیاش این نیست که توی نیوزیلند هیچ گونه جرمی اتفاق نمیافتد. همین هفته پیش تبلت یکی از دوستان رو از توی ماشینش دزدیدند.
و البته که اینجا تا همین چند ساعت پیش صندوق رأی نداشت. یعنی قرار بود رأیگیری فقط در ولینگتون و آکلند باشد. ملت همیشه در صحنهمان امّا آنقدر زنگ زد به سفارت که آخر قرار شد صندوق را یک تک پا اینجا هم بیاورند. شنیدم سفارت در به در دنبال مدرسهای، دانشگاهی، اتاقی، خلاصه چهاردیواری معقولی بوده که بتواند دو ساعت این صندوق گوگولی را آنجا مستقر کند. خلاصه گفتم بدانید در همین جمعه پیشرو، آن موقع که شما بارگاه پادشاه اول را ترک و به محضر پادشاه دوم شرفیاب میشوید، ما اینجا داریم سرنوشتسازی میکنیم. اما در مورد گمرک نیوزیلند، عقیده کلی این هست
که همه چیز بستگی به آفیسر شما دارد. بعضی آفیسرها اصلاً بارتان را نمیگردند،
مگر این که مورد مشکوکی به چشمشان بخورد. بعضیهای دیگر ممکن است کل
بارتان را خالی کنند. بعضی از آفیسرها برحسب تجربه برخی مواد غذایی را
میشناسند و حساسیتی ندارند (یا دارند). برخی دیگر وقتی آن مورد برایشان ناشناخته باشد
آن را ضبط میکنند. برخی از دوستان موفق به آوردن زرشک و آلو و مغز گردو و کشک شدهاند و
برخی دیگر نه. بنایراین اگرچه گمرک نیوزیلند قوانین مشخص و نسبتاً سختگیرانهای دارد، ولی باز هم بسته به این که کدام آفیسر مسئول بررسی بارتان باشد، نتیجه متفاوت است. اما یک سری قوانین کلی را بد نیست بدانید، مثل این که: مواد
غذایی تازه مثل میوه، سبزی و غذا کلاً منع ورود دارند. مواد غذایی که
حاوی هسته و دانه باشند ممنوع است و احتمال این که اجازه ورود ندهند خیلی
زیاد است. همین طور هر نوع گیاه و یا دانه گیاهی، مثل بذر یا پیاز گیاهان. در واقع، هر چیزی که
احتمال بدهند که امکان کشت آن وجود دارد یا میتواند ناقل آلودگی برای محیط
زیست باشد، قطعا جلویش گرفته میشود. عسل
و مواد لبنی تقریباً به هر شکلی ممنوع است. حتی کشک خشک را اگر بدانند که
کشک است (که بعضی آفیسرها آن را میشناسند) اجازه ورود نمیدهند. روی
مواد فرآوری شده (مثل آجیل بو داده، شیرینیها، ادویهها) و مواردی که در بستهبندیهای صنعتی باشند معمولاً حساسیت
خاصی ندارند. بنابراین حدالمقدور مواد خوراکی مثل سبزی خشک یا عرقیجات را در بستهبندیهای صنعتی بیاورید. روی داروهای معمول و با حجم کم هم دست نمیگذارند، ولی اگر بتوانید نسخه همراه داشته باشید، مخصوصاً اگر مقدار داروها زیاد باشد، خیلی بهتر است. صنایع دستی و لوازم ساخته شده از چوب، پوست، پر و امثال آن هم که کلاً اجازه ورود نخواهند داشت. همین طور خاک و اقلامی که خاک به آن چسبیده باشد، مثل کفشها. بعضی اقلام را کلاً ضبط میکنند و به قولی معدوم میشوند. بعضی اقلام را که مورد تردید است حاضرند بعد از بررسی در آزمایشگاه خودشان و اطمینان از سلامت آن تحویلتان بدهند. هزینه آزمایش البته با شماست و معمولاً آنقدر هست که قید خود جنس را بزنید. و آخر اینکه لطفاً اطلاعات وبسایت گمرک نیوزیلند
را حتماً به دقت بخوانید و فرمی که در هواپیما به شما داده میشود برای
اعلام اقلامی که همراه دارید با دقت پر کنید. اطلاعات غلط یا اعلام نکردن
اقلام ممکن است تا 400 دلار جریمه برایتان به همراه داشته باشد. البته این
که در آن فرم اعلام میکنید که اقلامی مثل مواد غذایی یا دارو همراه دارید
به این معنی نیست که لزوماً اجازه ورود به آنها داده نمیشود یا حتماً
بازرسی میشوند. وبلاگ KoruShade یک پست به نام "گمرک و ورود به نیوزیلند"
دارد که نحوه پر کردن این فرم، به علاوه یک سری اطلاعات مفید دیگر را
توضیح داده است. اساساً پیشنهاد میکنم این وبلاگ را خوب بخوانید. اطلاعات
خیلی مفیدی دارد که ماحصل زحمت، وقت و تجربه زیاد نویسندگانش هست. همینطور
دو پست "چی بیاریم، چی نیاریم" 1 و 2 وبلاگ دو مهاجر را هم بخوانید. شاید برای جمع کردن وسایل مورد نیازتان الهامیخش باشد.
ضد آفتاب: آفتاب نیوزیلند تند و تیز و سوزاننده است. نمیدانم به خاطر رطوبت هواست یا چیز دیگر که آفتابش یه ویژه در پاییز و زمستان خیلی گرما ندارد، ولی مثل چاقو تیز و برنده است. مثلاً اگر توی ماشین نشسته باشید و آفتاب به دست شما بتابد درست مثل این است که کسی با ذرهبین آفتاب را روی قسمتی از پوست شما متمرکز کرده باشد. هر آینه حس میکنید الان از آن نقطه دود بلند میشود. به علاوه حتماً میدانید که لایه ازن در این منطقه مقداری آسیبدیدگی دارد و بیشترین سرطان پوست مربوط به مردم استرالیا و نیوزیلند است. خلاصه این که این آفتاب هم خوب میسوزاند و هم خوب لک میآورد. پس کرم ضدآفتاب با SPF بالا، عینک آفتابی و کلاه و هر چه که شما را از آفتاب بران نیوزیلند محافظت کند فراموشتان نشود. ضد سرما: سرمای کرایستچرچ به ویژه در شبها شوخیبردار نیست. کرایستچرچ در اغلب ماههای سال سرد است و هزینه انرژی هم در این جزیره بالا. مطمئن نباشید خیلی بتوانید محل زندگیتان را گرم نگه دارید. پس لباس گرم همراه داشته باشید. به ویژه اگر آدم سرمایی هستید. لباسهای پشمی، جورابهای ساقه بلند، گرمکن و غیره. به اطلاعات وبسایتهای انگلیسی که میگویند آب و هوای کرایستچرچ معتدل است زیاد اعتماد نکنید. برای ما که از یک آب و هوای گرم به این جزیره میآییم این هوا کاملاً سرد محسوب میشود. ضد باران: لباسهای ضد باران هم در نیوزیلند بیفایده نیستند. بارانی و لباسهای ضد آب و چکمه. بارانهای کرایستچرچ گرچه اغلب ملایم است، ولی تعداد روزهای بارانی کم نیست. ضد باد: لباسهایی داشته باشید که شما را در مقابل بادهای قطبی کرایستچرچ و اصولاً شهرهای جزیره جنوبی محافظت کند. البته اگر عازم شهر بادها (ولینگتون) باشید که باید فکر جدیتری به حال بادهای 20 کیلومتر در ساعت بکنید. این وسطها یک سرفصل "ضد تشریفات" را هم جا بدهید که ربطی به آب و هوا ندارد، ولی در انتخاب لباسهای مورد نظرتان تأثیرگذار است: ضد تشریفات: لطفاً تصویر ذهنیتان را از هرچه فیلم هالیوودی است پاک بفرمایید که آنقدر که اینجا آدمها را با تیشرت و شلوارک و بعضاً لباس توی خانه میبینید با کت شلوار و کت دامن نمیبینید. بنابراین، بیشتر از لباسهای رسمی، لباسهای راحت با خودتان بیاورید. خیلی کم پیش میآید که اینجا به لباسهای خیلی رسمی احتیاج پیدا کنید، به ویژه اگر دانشجو باشید. نکته آخر این که خیلی از لباسهایتان را میتوانید از خود نیوزیلند تهیه کنید که طبیعتاً بیشتر متناسب با آب و هوای اینجا هم هست. البته که از تنوع ایران خبری نیست و سلیقهشان نسبتاً از سلیقه ایرانیها دور است.
"سلام. من
نمیخواهم کل سیستم اداری نیوزیلند را زیر سؤال ببرم. نیوزیلند بدون شک
یکی از شفافترین و منظمترین سیستمهای اداری را دارد؛ که البته بخش زیادی
از آن را مرهون جمعیت کم خودش است. سلامت، سهولت و سرعت سیستم اداری
نیوزیلند نه تنها مطلقاً قابل مقایسه با ایران نیست، که در رتبهبندی جهانی
جزء چند کشور اول دنیاست. این حرف که
پایبندی بدون انعطاف به مقررات و رویههای کاری جلوی خیلی از سوءاستفادهها
را در کشوری مثل نیوزیلند گرفته است در حالت کلی کاملاً درست است. ولی این
سکه روی دیگری هم دارد که در شرایط خاص -که تعدادشان کم هم نیست- خودش را
نشان میدهد. به نظر من سیستم نیوزیلند تا زمانی کارایی دارد که همه چیز
تعریف شده و در شرایط عادی پیش برود. زمانی که به هر دلیل شرایطی ایجاد شود
که با حالت عادی و روتین همیشگی متفاوت باشد سیستم به طور کامل کارایی خود
را از دست میدهد؛ به طوری که شما گاهی از ناکارآمدی سیستم در چنان شرایط
سادهای خندهتان میگیرد. نمیتوانید باور کنید سیستمی که تا همین امروز
به این خوبی و سرعت پیش میرفت، به یکباره و برای موضوعی نه چندان پیچیده
متوقف شده باشد. به علاوه وقتی شما بیش از حد به این رویهها وابسته بشوید
میبینید که به سرعت خلاقیت، تسلط بر کار و قدرت عملتان را از دست میدهید و
وقتی یک فرایند کمی (و واقعاً کمی) از حالت عادی و روتین همیشگی خارج
میشود، شما دیگر امکان مدیریت آن فرایند را ندارید، چه برسد به شرایطی مثل
شرایط پزشکی که نیازمند مدیریت بحران هم باشد. این را هم در نظر داشته
باشید که در
بعضی کارها شما نمیتوانید پروتکلهای کاری را جایگزین دانش، تخصص، تجربه و
توانمندیهای پرسنلتان کنید؛ و در خیلی از موارد اساساً نباید این کار را
بکنید. وقتی شما به پزشک مراجعه میکنید به دنبال نظر تخصصی او که برآمده
از دانش و تجربه اوست هستید و نه رویههای مستند کاری. صد البته که آن
رویهها ماحصل دانش جمعی است و بر اساس یک اصولی تدوین شده است. اما لزوماً
این شرایط در همه موارد صادق نیست. خود من وقتی اولین بار با سیستم پزشکی
نیوزیلند برخورد کردم خیلی از این نکات به نظرم مثبت رسید. مثل همین که
دوستی میگفت این خیلی خوب است که وقتی تشخیص نمیدهند میگویند نمیدانیم و
اطلاعات غلط به بیمار نمیدهند. اما وقتی شما هم به طور مرتب با عبارت
معروف "Oh, it's strange! I don't know" مواجه میشوید یا برای بیماریها و
مشکلات مختلف به شما میگویند "Take some Penadol"، آن موقع دیگر نظرتان
عوض میشود و قشر زحمتکش اطباء نیوزیلند برای شما هم تبدیل به سوژه شوخی
میشود. شاید هم تجربه ما بایاس باشد و مدام شوخی شوخی به تور پزشکان
بحرالعلومی خورده باشیم. اما در
مورد ایران، به نظر من مشکل ما در ایران بیشتر از آنکه
به خاطر انعطافپذیری در برابر قوانین باشد، به این خاطر است که اساساً
قوانین و رویههای ما از ابتدا به طور اصولی و بهینه تعریف نشدهاند. در
خیلی از آنها شکاف قانونی و اجرایی وجود دارد و بیشتر از آن، اینکه هیچ
فرایند کنترل و بازخوردی هم به درستی در سیستمهای مدیریتی ما گنجانده نشده
و
اگر هم شده به درستی اجرا نمیشود. همین باعث میشود که شما بتوانید قانون
را دور بزنید و بازخواست هم نشوید. وقتی شما یک چنین حلقه مهمی را از
زنجیره مدیریت یک فرایند خارج کنید، نباید از ایجاد خلاء و سوءاستفادههای
احتمالی از آن حفرهها تعجب کنید. شما
نمیتوانید در طراحی چرخه یک فرایند به ظرافتهای اجرایی آن توجه نکنید،
موقعیتهای سواستفاده، اهمال، سیاسیکاری و خطاهای فاحش ناشی از دخالت
نیروی انسانی را از قبل مورد توجه قرار ندهید، و از آن مهمتر حلقه بازخورد
و پاسخگویی را نادیده بگیرید و انتظار داشته باشید که همه چیز مسیر طبیعی
خودش را طی کند. به نظر من اینها
منافاتی با انعطافپذیری در خود سیستم ندارد. در همین مثال پست قبل، سیستم
میتواند این اجازه را به شما بدهد که از تخصص خودتان استفاده کنید و در
عین حال در برابر آن به شکلی منطقی جوابگو باشید. اگر این پاسخگویی بخواهد
صرفاً در برابر پایندی به استانداردهای از پیش تعریف شده باشد به ارتقا
سیستم کمکی نمیکند. چون شما از ترس سو (Sue) شدن باز هم خطر نمیکنید و
ترجیح میدهید در حاشیه امنیت بمانید و برای خودتان دردسر درست نکنید. مهم
است که پاسخگویی شما در برابر سیستم هم واقعبینانه و هم بر اساس معیارهای
درستی صورت بگیرد. تجربه دوست دیگری در اینجا نشان میدهد که تفاوت این
پایبندی به رویههای کاری با تخطی از آن، گاهی به بهای جان یک انسان است. من همچنان فکر میکنم که انعطافپذیری در سیاستها و
رویههای کاری اگرچه مدیریت فرایند را پیچیدهتر میکند، ولی برای ارتقا
خروجیها و بهبود سیستم و در بسیاری از موارد حتی برای بقای آن سیستم ضروری
است. اما بدون شک باید سازوکار لازم هم برای هدایت و کنترل منطقی آن تعبیه شود. پیوست:
مهندس بابک شما در جریان باش که من همچنان با رنگی کردن هایپرلینک در
بلاگفا درگیرم. در همین پست هم رنگ هایپرلینک را نمایش نمیدهد.
هنوز هم میخواهید از معایب نیوزیلند بدانید؟ یک دانه درشتش را برایتان دارم. خیلی ساده فرض کنید اینجا پزشک ندارد. امروز برای چندمین بار بهم ثابت شد سیستم پزشکی نیوزیلند خیلی بیشتر از یک شوخی خندهدار نیست. حالا من الان یک کم شاکیام، ولی شما اگر میخواهید نیوزیلند زندگی کنید لطفاً به اندازه یک سر سوزن هم روی دانش پزشکی این حضرات حساب نکنید. هر چقدر خدمات پرستاری و مراقبتیشان خوب و قابلقبول است، دانش و رویههای پزشکیشان به شکلی باورنکردنی مضحک و بیمعنی است. اگر فقط تجربه ایرانیان دور و برم را در مواجه با سیستم پزشکی اینجا در یک کتاب جمع کنم، کتاب طنز سال خواهد شد. فعلاً همین قدر داشته باشید که دوست باردار ما، امروز بعد از 4 روز درد کشیدن، 38 ساعت درد مداوم، بیش از 50 ساعت بیخوابی بیوقفه و انجام کلیه روشهای معمول زایمان طبیعی، حتی تزریق اپیدورال، آخر ناچار به سزارین شد. تصمیمی که به نظر من میشد با چند چکآپ ساده، کمی انعطاف در رویههای بیمورد و فقط اندکی جسارت خیلی پیش از این گرفته شود. ولی از آتشنشانهایشان راضیام. احتمالاً چند تا جوان مست که از شب تعطیلشان لذت میبردند ما را ساعت 6 صبح با جرق و جروق شعلههای آتش از خواب بیدار کردند و واداشتند با شلنگ آب و از روی حصارهای حیاط بر روی آتشی که منشاءاش را نمیدیدیم آب بریزیم تا آتش به حصارهای چوبی و درخت کنار آن سرایت نکند. آتشنشانها در عرض 5 دقیقه سر صحنه حاضر شدند و کارشان را با سرعت و دقت رضایتبخشی انجام دادند. هرچند واقعاً نمیدانم اگر اینجا هم پای نجات جان یک انسان در میان بود و دوباره آن رگ محافظهکاریشان عود میکرد چه میکردند. احتیاط کاری این جماعت و پایبندی غیر قابل انعطافشان به پروتکلهای کاری، گاهی بسیار آزاردهنده و مشخصاً ناکارآمد است. اما از غرغرهای یک انسان خسته که بگذریم، میرسیم به قشنگترین و هیجانانگیزترین اتفاق امروز: ما یک مهمان کوچولو و خوشگل داریم، صحیح و سالم! این اولین بار است که به جای خود صاحبخانه با agency طرف حساب هستیم که در واقع همان آژانس املاک خودمان است. با این تفاوت که آژانسها اینجا خدماتی خیلی بیشتر از پیدا کردن خانه ارائه میکنند. صاحبخانه در واقع خانه را میدهد به آژانس و میرود دنبال زندگیاش. آژانس مسئول آگهی دادن و نشان دادن خانه و ارتباط با متقاضیان و گرفتن مدارک و غیره است. فقط ظاهراً صاحبخانه خودش بر اساس مدارک متقاضیان، مستأجرش را انتخاب میکند. وقتی خانه تحویل آژانس باشد شما عموماً صاحبخانه را نه میبینید و نه میشناسید. اجاره هم به حساب آژانس واریز میشود. مسئولیت بازدیدهای سه ماهه از خانه هم با آژانس است. همین طور آژانس مسئول رسیدگی به خواستههای مستأجر (اعم از خرابی و ...) است. وقتی طرف حسابتتان آژانس باشد همه چیز سر و شکل قانونی میگیرد که هم محاسنی دارد و هم معایبی. طرفین ناچارند به تعهداتشان عمل کنند و البته انعطاف کمتری هم در قرارداد وجود دارد. به طور کلی، کنار آمدن با خود صاحبخانهها کار راحتتری است. علاوه بر این که آن 200-300 دلار letting fee که حق آژانس است را پرداخت نخواهید کرد. البته آدمها چه صاحبخانه، چه ایجنت، خوب و بد دارند. از آن مهمتر این است که شما چطور با هر کدام کنار میآیید. تمام تلاشتان را بکنید که خاطره خوبی از خودتان باقی بگذارید. رفرنس (معرف) برای این کیویها بیش از آنچه فکر کنید اهمیت دارد. رفرنس خوب، یعنی کار خوب، خانه خوب، فرصتهای خوب. ما این خانه را بعد از لطف خدا به نامه بهبه و چهچه صاحبخانه قبلیمان مدیونیم که ما را در صدر لیست بلند بالای متقاضیان خانه نشاند. خلاصه که ما اینجاییم. در خانه تازه، با لوازم تازه و روزگاری که بعد از دو سال دیگر چندان تازه نیست. .......... پاورقی: مهدیه عزیز، ممنون بابت تفأل زیبای شب یلدات و ممنون که به یاد من بودی. هتلها و متلها: طبیعتاً راحتی و آسایش بیشتری خواهید داشت، اما اشکالش این است که هزینهاش برای ما که در واقع در روزهای اول به ریال هزینه میکنیم، سنگین خواهد بود. چون شما تا بخواهید جابجا بشوید در بهترین حالت 10 روز طول میکشد. توی کرایسچرچ اتاق متلها برای دو نفر حداقل شبی 120 دلار است. متل که میگویم منظورم جاهایی مثل این یا این است. ما خودمان این کار را کردیم و برای ده روز اقامت حدود 1500 دلار هزینه کردیم. من آن موقع میدانستم که Home Stay هم هست، ولی نمیدانستم که میشود برای چند روز هم آن را اجاره کرد. خوابگاههای دانشگاه: دوستانی که امکان استفاده از خوابگاه دارند خب میتوانند از این گزینه استفاده کنند. به ویژه مجردها. چون تعداد خوابگاههای متأهلی محدود است. خوابگاههای دانشگاه به نسبت خانههای توی شهر گرانترند، ولی حسنشان اینست که بلافاصله جابجا میشوید و مجبور نیستید در بدو ورود که نسبت به پروسهها و شرکتهای تأمینکننده آشنایی ندارید به دنبال اینترنت و برق و ... باشید. خود خوابگاه آن را برایتان تأمین میکند. به علاوه صرف بودن در کنار دانشجویان دیگر ممکن است هم از تنهایی روزهای اول بکاهد و هم فرصت گرفتن اطلاعات مفید از دیگران را در اختیارتان بگذارد. البته قبل از گرفتن خوابگاه خیلی خوب به شرایط خوابگاه، شرایط قرارداد آن، حداقل مدت اجاره، تأمین یا عدم تأمین غذا توسط خوابگاه و غیره دقت کنید. Home Stay: این راه از راههایی است که هزینه آن خیلی مناسب است و مزایای دیگری هم دارد. معمولاً خانوادههایی پیشنهاد Home Stay میدهند که مشتاقند با افراد و فرهنگهای جدید آشنا بشوند و کسب درآمدی هم برای خانواده داشته باشند و در نتیجه شما دوستانی خواهید داشت که با محیط آن شهر آشنایند و میتوانند اطلاعات ارزشمندی در اختیارتان بگذارند. Home Stay حالتهای مختلفی دارد و بعضاً اسامی مختلفی. از صرف اجاره یک اتاق تا گذراندن بیشتر اوقاتتان با آن خانواده و شرکت در مناسبهای خانوادگیشان. در واقع شما یک اتاق از خانه آنها را میتوانید از چند روز تا چند ماه اجاره کنید. در خصوص غذا بعضی از آنها فقط صبحانه را تأمین میکنند که به Bed & Breakfast معروفند و برخی دیگر وعدههای دیگر را هم تأمین میکنند. این خیلی بستگی به شرایط هر خانه دارد. در سایتهایی مثل این که افراد تبلیغ میکنند همه شرایطشان را مطرح میکنند. بعد هم میتوانید از طریق ایمیل با آنها مکاتبه کنید و شرایط خودتان را بگویید. شرایطی مثل مدت، عادتهای غذایی، سرویس بهداشتی مجزا و غیره. قاعدتاً همه خانهها با شرایط شما همخوانی ندارند. ولی بعضی از آنها هستند که میتوانند خدمات مورد نظرتان را ارائه کنند. در مورد غذا شما هر کجا که بروید در روزهای اول دچار مشکل خواهید
بود. چون نمیدانید چه موادی را بخرید و جایی هم برای آشپزی نخواهید داشت. این موضوع برای دوستانی که به دنبال غذای حلال هستند طبیعتاً سختتر خواهد بود. این که کجا را برای اقامت روزهای اول انتخاب کنید بستگی به روحیه، سلیقه و
شرایط خودتان دارد. اما در کل نیوزیلندیها مردمان دوستداشتنیای هستند و تا جایی که بتوانند با شما همراهی میکنند. اگر بتوانید دوست یا آشنای ایرانی هم پیدا کنید که خیلی کمک بزرگی است و مسیر را بیاندازه برایتان هموار میکند. خودتان را برای تغییری بزرگ، فاصله گرفتن از عادتهای همیشگی و خو گرفتن به محیطی کاملاً متفاوت آماده کنید، اما نگران نباشید. زندگی اینجا آنقدرها هم سخت نیست. خیلی زودتر از آنچه تصورش را دارید بر زندگی جدیدتان مسلط خواهید شد. بعدنوشت: دوستان الان دیدم که وبلاگ korushade پست نسبتاً مشابهی دارد. به آن هم سر بزنید. فقط یادتان باشد که قیمتها و برخی جزئیات در شهرهای مختلف نیوزیلند متفاوت خواهد بود. فرضتان این باشد که گفتههای من مبتنی بر تجربیاتم از کرایسچرچ است. من میدانم که جستجوی اطلاعات در موردی که هیچ ذهنیت و پیشزمینهای نسبت به آن ندارید، آن هم به زبان انگلیسی کار دشواری است؛ ولی باور کنید که اگر قصد مهاجرت، کار، ادامه تحصیل و یا حتی مسافرت به کشور دیگری را دارید این کار ضرورت دارد. و تنها چیزی هم که نیاز دارد زمان است و دقت. در کل، این مسیری است که نیازمند تلاش و پشتکار خاصی است؛ پس برنامهریزی کنید؛ اگر مشکل زبان دارید روی زبانتان کار کنید؛ برای اطلاعاتی که میخواهید وقت بگذارید؛ در سایتها پرسه بزنید و منابع رسمی را زیر و رو کنید؛ و حتماً با افراد مرتبط و مسئول تماس بگیرید. آنها پاسخ شما را به خوبی میدهند. دست کم نیوزیلند در این موارد خیلی خوب است. نیوزیلند کشوری است که شما جزئیترین اطلاعات مورد نیازتان را به صورت کاملاً دقیق و شفاف میتوانید در سایتهای مرتبط با موضوع پیدا کنید و یا در مواردی که برایتان جای سؤال دارد با آنها از طریق ایمیل مکاتبه کنید. سؤال هم بپرسید، هر چقدر دلتان خواست از من سؤال بپرسید. فقط میشود قبل از پرسیدن سؤالاتتان یادتان باشد که: 2. اطلاعاتی که من به مدد حافظهام به شما بدهم ممکن است آن طور که باید و
شاید دقیق و کامل نباشد، بخصوص وقتی که مشمول مرور زمان شده باشد. 3. شما تنها فردی نیستید که آن سؤال را دارید. گاهی مکرراً پاسخ دادن به سؤالات تکراری آن هم در شرایطی که آن اطلاعات در منابع بهتر و در دسترستری موجود است واقعاً کار سختی است. برخی از دوستان سؤالاتی میپرسند که واقعاً منابع اطلاعاتی بهتری از تجربیات محدود یک وبلاگنویس در موردش وجود دارد. در سایتهای رسمی مربوطه، مثل سایت مهاجرت، یا سایت دانشگاه مورد نظر یا حتی یاهو اطلاعات با جزئیات کامل و دقیقی وجود دارد. به عنوان مثال، دوستان زیادی در خصوص پروسه پذیرش یا گرفتن اسکالرشیب پرسیدهاند. هر دانشگاه –و واقعاً هر دانشگاه- شرایط و رویههای خودش را دارد. مدارک مورد نیازش، معیارهای ارزیابیاش، پروسههای اداریاش و مدت زمان آن برای هر دانشگاه متفاوت است. به علاوه، کلیه اطلاعات مورد نیازتان را میتوانید در سایت همان دانشگاه بیابید. و در کل میخواستم خواهش کنم که، 1. در وهله اول در سایتهای رسمی به دنبال اطلاعات، به ویژه اطلاعات حقوقی، اداری و مالی باشید. در قسمتهای اصلی سایت و یا در قسمت سؤالات متداول (FAQ) و اگر سؤال مشخصتری در خصوص شرایطتان دارید به آنها ایمیل بزنید. باور کنید اطلاعاتی که از این طریق به دست میآید بسیار قابل اتکاءتر است. با لحاظ کردن این چند خواهش دوستانه، اگر همچنان سؤالی داشتید که پاسخ من بتواند کمکی کند با کمال میل به آنها پاسخ خواهم داد. خیلی خوب میدانم که در این موقعیتها آدم چقدر با ابهام وسؤال رو به رو میشود و چقدر نیاز دارد به کسی که به او اطلاعات و دلگرمی بدهد و مسیر را برایش روشنتر کند. بیشک اگر این کار از دست من بربیاید دریغ نمیکنم. فرصتم کوتاه است چون سفر بلند دو ماههای پیش رو داریم به ایران. بله، ایران! دو هفته دیگه این موقع ما ایرانیم اگر خدا بخواهد. مشغول جمع و جور و خریدم و بعد ایران که بروم شاید باز رفتم تو کما. این گونه است که گفتم تا تنورمان داغ است نان را بچسبانیم، این همه خجالت نکشیم از روی ماه دوستان. میخواهم چند تا پست در مورد نیوزیلند و اطلاعاتی که قولش را دادهام بنویسم و به یک سری از سؤالات دوستان جواب بدهم؛ و راستش قبلش هم چند تا خواهش داشتم از دوستانی که سؤال دارند. ولی حالا چه کاریه شب عیدی. فعلاً "عید شما مبارک، نماز و روزههاتان قبول" تا به همین زودی. پ.ن: راستی هیچ به این نکته ظریف دقت کردید که ما اینجا روزههای زمستانی داشتیم؟ در روزهایی کوتاه و در هوای خنک زمستان! خواستم بگم جای روزهداران نیمکره شمالی خالی! من از سفر ماه گذشته به Queenstown يك سري عكس به شما بدهكارم. اگرچه اين عكسها يك دهم زيبايي اين بهشت زميني را نشان نميدهد، ولي خب حيف است كه شما عكسهاي منطقهاي كه لوكيشن اصلي ارباب حلقهها در آن واقع شده است - و این فیلم بخشی از شهرتش را مرهون این صحنههاست- نبينيد. آن چشماندازهاي فريبنده و آن مناظر بيبديل، و آن درياچههايي كه انگار با اشك چشم پر شدهاند از زلالي، آن آسمان خيالانگيز و غروبهاي رويايياش، آن کوهستان چشمنواز و آن انرژي پنهان در رگ برگها ... نيوزيلند- فرانسه، فيناليستهاي مسابقات جام جهاني راگبي امسال!! البته اهل فن معتقدند فينال واقعي ديشب بود، بين استراليا و نيوزيلند و الان خيلي بعيد به نظر ميرسد كه فرانسه بتواند حريف نيوزيلند بشود. ديشب هيجان اين مسابقه بدجوري همه را گرفته بود، حتي منو. دلم ميخواست كيويها به آرزوي ديرينهشان برسند و انصافاً هم All Blacks يك سر و گردن از تيمهاي ديگر جام برتر بودند. اگرچه من هنوز هم سر حرفم هستم. به نظرم، راگبي يك ورزش خشن، قرون وسطي و در واقع شكل متمدنانۀ نبردهاي گلادياتوري است و واقعاً نميفهمم چرا تو هزاره سوم همچين جايگاهي دارد. حالا اگر دوست داريد ميتوانيد بازي به روايت تصويرش را اينجا ببينيد: All Blacks v Wallabies
من اصل كارم درست شد. موفق شدم اپلاي كنم براي بورس. راضيم از ماحصل كار، خيلي زياد. البته نتيجه اصلي 2 ماه ديگه در اواسط دسامبر مشخص ميشود. فقط الان يك مشكل ديگه دارم و آن هم امتحان آيلسي است كه بايد 20 روز ديگه بدهم و فرصت خيلي كمي براي آماده كردن خودم دارم. بيزحمت آن گوشهموشهها، وسط دعاها و انرژيهاي مثبتتان، يك جايي هم واسه اين آيلس بيچاره باز كنيد. يادتان باشه خودتان سر شوخي را باز كرديد. حرفهاي دلگرمكنندهتان بدجوري زير زبانم مزه كرد و بهم انرژي داد. اما قبل از اينكه از خودم و داستان اين دو هفته بگم كه عبرتي بشود براي آيندگان، بگذاريد يك مختصري از هزينههاي تحصيل بگويم. چون ميدانم كه بعضي از دوستان منتظرش هستند.
توي نيوزيلند، هزينههاي Master براي دانشجويان بينالمللي خيلي بالاست. شهريه كانتربري حدود 25000 دلار در
ساله كه بسته به رشته كمي بالا و پايين ميشود. ولي هزينه دكترا، چون مثل دانشجويان بومي محسوب ميشه قابل قبولتره.
مثلاً رشته ما تو دانشگاه كانتربري حدود سالي 5600 دلاره كه مجموعاً با
هزينههاي مربوط به ثبتنام براي سه سال ميشه 22000 دلار. حالا اگه استادت
تشخيص بده كه بايد چند تا course هم بگذروني كه بسته به مورد براي هر course
بين 2 تا 5 هزار دلار اضافه ميشود. كلاً شما حدود 30 هزار دلار براي سه سال دكترا لحاظ كن، حالا يك خورده اين ور، يك خورده اون ور. يك بخش ديگري از هزينهها هم مربوط به هزينههاي انجام پروژه و شركت در سمينارهاست كه بايد
دانشگاه را نسبت به باز پرداخت آن هزينهها متقاعد كنيد. مثلاً وقتي مجبور
باشيد براي جمعآوري Data به شهر يا كشور ديگري مسافرت كنيد و مدتي اقامت
داشته باشيد يا از ابزار يا نرمافزار خاصي استفاده كنيد و يا در سمينار مرتبطي شركت كنيد، ميتوانيد از دانشگاه بخواهيد كه هزينههاي مربوط به آن را بهتون پرداخت كنه. سياست دانشگاهها در اين خصوص متفاوته. بعضي دست و دلبازترند و بعضي
دست به عصاتر. مثلاً الان كانتربري به خاطر هزينههاي سنگيني كه براي جبران
خسارتهاي ناشي از زلزله و ايجاد ساختمانهاي جديد برايش پيش آمده و
همچنين كاهش درآمدش به خاطر افت 13 درصدي در ثبتنام دانشجويان، تا حدي
خسيس شده و بعضي هزينهها را تقبل نميكنه. اين طوري براي شما چارهاي
نميماند جز اينكه يا خودتان هزينه را پرداخت كنيد يا استاد راهنمايتان را
متقاعد كنيد كه سمت و سوي كار را به سوي روشهاي كم هزينهتر تغيير بدهيد. جداي از بحث هزينهها، نكته اساسي ديگر اينجاست كه شما طي اين سه سال خيلي فرصت كار و كسب درآمد نخواهيد داشت و حتي مجاز نيستيد كه بيشتر از 20 ساعت در هفته كار كنيد. در واقع، ممكن است بخشي از هزينههايتان را با كارهاي نيمهوقت تامين كنيد، و يا شرايط و موقعيت TA يا RA شدن برايتان فراهم بشه، ولي بدون scholarship، قسمت عمده اين پول از پساندازتون ميره. به علاوه هر قدر وقت بيشتري براي كار بگذاريد، زمان كمتري براي درس داريد. به نظر من دكترا خواندن يك كار تمام وقته و وقتي شما بخشي از زمان و انرژيتان را براي كار ميگذاريد، بايد انتظار داشته باشيد كه پروژهتان بيشتر از سه سال طول بكشد. (البته همه اينها به شرط اينست كه كار پيدا كنيد و در عين شاغل بودن هم بتوانيد به deadlineهاي دانشگاه براي ارائه گزارش، دفاع از پروپوزال و تز برسيد) در مورد هزينههاي زندگي هم حتماً يك حداقل 2500 دلاري را براي زندگي دو نفر در نظر بگيريد و به هزينههاي پيشبيني نشده هم فكر كنيد. كلاً اگر دست بالا بگيريد خيالتان راحتتره و كمتر به مشكل ميخوريد. لطفاً در مورد نيوزيلند، به ويژه شهرهايي غير از اوكلند، اين احتمال كه كار پيدا نكنيد را به عنوان يك احتمال جدي در نظر بگيريد و حواستان باشه كه به دليل تفاوت فاحش نرخ ارز، پسانداز رياليتان با سرعتي باورنكردني ته ميكشه. حساب تفريح و گشت و گذار در اين مدت و پسانداز براي آينده هم حسابي است جداگانه كه در محاسبات بالا لحاظ نشده است. فكر كنم خيلي آيه يأس خواندم، نه؟ مديونيد اگه نااميد شده باشيد. آخه ترجيح ميدهم بر اساس واقعيتها تصميم بگيريد و بعد روياهاتون محقق بشه تا بر اساس روياهاتون تصميم بگيريد و واقعيتها بره رو اعصابتان. .............................. پاورقي: اين لينك، شهريههاي دانشگاه كانتربري براي دانشجويان بينالمللي در دورههاي undergraduate و postgraduate است: http://www.canterbury.ac.nz/international/costs/tuition.shtml اين لينك هم مربوط به ساير هزينههاي ثبتنام است كه آن 735 تاي اول، هر سال تكرار ميشود و مابقي بسته به مورد پيش ميآيد. اضافه كنيد به اين هزينهها، هزينه بيمه را كه حدود 500 دلار است براي هر سال: http://www.canterbury.ac.nz/enrol/fees/non_tuition.shtml تفاوت شهريه براي دانشجويان بومي و
بينالمللي را هم ميتوانيد در لينك زير ببينيد و البته دانشجويان بومي
امكان استفاده از يك سري وامهاي تحصيلي را دارند كه براي دانشجوي
اينترنشنال ميسر نيست:
http://www.canterbury.ac.nz/enrol/fees/tuition.shtml اين هم لينك شهريههاي دانشگاه اوكلند است براي سال 2012: http://www.auckland.ac.nz/uoa/home/for/international-students/is-tuition-fees-and-costs/tuition-fees-2012-for-postgraduate-students-international- و در اين لينك هم ميتوانيد شهريههاي دانشگاه ويكتورياي ولينگتون را پيدا كنيد: http://www.victoria.ac.nz/international/planning/costs.aspx نرخ برابري ريال ما با دلار نيوزيلند هم به شرح زير است. البته فعلاً!! بد نيست بدانيد پارسال كه ما داشتيم ارز ميخريد، دلار نيوزيلند 800 تومان بود: 1 NZD = 10000 IRR
به نظر شما در حال حاضر مهمترین موضوع کل عالم بشریت از نظر مردم نیوزیلند چی میتواند باشد؟ یعنی جدیترین و ناموسیترین اتفاق ممکن در دنیا! چیزی که الان نقل هر مجلس و محفلیه و بعد از هر سلامی در موردش صحبت میشه؟ اتفاقی که این ملت 24 سال برایش انتظار کشیدند. این دفعه اول شما حدس بزنید، بعد من تعریف میکنم. ..............................
راگبي ورزش اول اين كشوره و يك جور مشخصه
ملي محسوب ميشود براي كيويها. همان حكم فوتبال ما رو داره براشون.
روزهاي شنبه تمام زمينهاي چمن اين شهر مملو از راگبيبازان و راگبي
دوستاني است كه براي بازي يا تماشا، جمع شدهاند. اين روزها هم كه تیتر
اصلی همه اخبار مسابقات راگبي است. من اصلاً نميتوانم بفمم كه اين ورزش كه
از اول تا آخر همه با هم گلاويزند چرا يكي از پرطرفدارترين ورزشهاي دنياست
و واقعاً چطور ميشه كه بعد از جام جهاني فوتبال و المپيك، مسابقات راگبي
مهمترين و پر بينندهترين مسابقه ورزشي جهان باشه؟ ورزش خشني كه زماني به
دليل شمار مرگ و مير، معلوليت و جراحات حين بازي ممنوع اعلام شده بود. صرف نظر از مختصر هيجاني كه تماشاي هر نوع
مسابقه ورزشي دارد، در كل به نظر من ورزش مهيجي نيامد. يعني وقتي بيشتر
زمان بازي، يا 7-8 نفر به شكل بررهاي وار روي هم ريختهاند و تپه گوشتي
درست كردند يا مثل كلاف بهم پيچيدهاند، بايد انتظار چه جور هيجاني را كشيد
آخه! تنها قسمت جالبش براي من
افتتاحيه باشكوه مسابقات بود كه براي اولين بار در تمام عمرم به طور كامل و
بدون هدايت و رهبري دايگان مهربانتر از مادر ديدم. اگرچه موسيقي، رقص و
آيينها مائوريها به نظرم خيلي بدوي و حتي گاهي نازيبا ميآيد، ولي در كل
مراسم افتتاحيه جذاب و به ياد ماندني بود. تلاش
اين كشور براي حفظ نمادها و فرهنگ مائوري هم برايم جالب است. خيلي دوست دارم
بدانم بعضي از حركاتشان مثل چشمهاي از حدقه بيرون زده و زبان از بيخ بيرون
افتاده نماد چه چيزي ميتواند باشد كه مدام به انجامش در هر مجلس و محفلي اصرار دارند. در هر حال هفتمين دورۀ مسابقات جهاني
راگبي كه هر 4 سال يك بار با شركت 20 تيم از سراسر دنيا برگزار ميشود،
امسال مهمان نيوزيلنديهاست و كيويها قصد كردهاند كه بعد از 24 سال
قهرمانيشان را تكرار كنند. تيم ملي نيوزيلند
24 سال پيش كه به طور مشترك با استراليا ميزبان اولين دورۀ بازيها بودند قهرمان جام جهاني راگبي شد و طبق آخرين رنكينگ هيات بينالمللي راگبي در حال حاضر بهترين تيم راگبي دنياست (كه البته به نظر من به مدد هيكل درشت و يُقور مائوريها خيلي زحمت خاصي نبايد براشون داشته باشه). خلاصه اين روزها دور، دور All Blacks هاست
و اگر شما All Blacks را نميشناسيد بدانيد كه در چشم كيويها، موجودات
غريبي هستيد كه عنقريب در حال توهين به مقدسات هستيد. اينم يك عكس از تيم All
Blacks در حال اجراي haka كه يك مراسم آييني است و به طور سنتي در ابتداي
هر مسابقه آن را اجرا ميكنند. در واقع نوعي هل من مبارز طلبيدن و
رجزخواني به سبك مائوريهاست: اينم از حال و هواي اين روزها: http://www.nzherald.co.nz/rugby-world-cup-2011/news/image.cfm?c_id=522&gal_cid=522&gallery_id=121337#8001290 اينم سايت رسمي مسابقات: http://www.rugbyworldcup.com/index.html اصولاً من هميشه جز طرفدارانم قانون كپيرايت بودم، آنقدر شديد كه وقتي فيلم سنتوري لو رفت و دست به دست ميچرخيد، تحت هيچ شرايطي حاضر نشدم فيلم را ببينم. حتي يك دفعه، چند نفر مهمان داشتم و آنها فيلم را با خودشان آورده بودند كه يعني دور هم ببينيم. وقتي بعد از كلي منبر رفتن نتوانستم قانعشان كنم، گفتم شما ببينيد، ولي من شرمندهام. عذرخواهي كردم و رفتم تو اتاق خواب و تا آنها فيلم ببينند چرت زدم. حالا اينجا كه جديترين سرگرمي روزانهام با روزهاي سرد و شبهاي بلند، ديدن فيلم و سريال با زيرنويس انگليسي شده و به دليل محدوديت بورسيه، سينما و كرايه فيلم تقريباً از سبد هزينههايمان حذف شده و كتابخانههاي نزديك به خانهمان هم از عنايات حضرت زلزله بسته شده، ماندم انگشت به دهن كه چي كار كنم كه نه سيخ بسوزه، نه كباب! كجايي پرديس زندگي!! چقدر من و سعيد شادمان شديم از راهاندازي پرديس زندگي. از اينكه ديگر مجبور نيستيم هر سري بكوبيم تو ترافيك برويم سمت وليعصر و قلهك. كجايي جواد آقا!! سوپري نازنين محلهمان كه هر بار ميرفتيم ازش خريد كنم يكي از اين فيلمهايش رو بهمان قالب ميكرد و هر چي ميگفتيم بابا جواد ما اين فيلم را تو سينما ديديم ميگفت نه! قشنگه. بخر يك بار ديگه ببين. كجايي محمدرضا با كلكسيون فيلمهاي جورواجورت كه گاهي بار ميزدم ميآوردم خانه. خلاصه كه الان 5 تا انگشت تا مچ تو دهان است و هم سيخ سوخته و هم كباب. علاقه به فيلم به كنار، با آموزش سر خود زبانم چه كنم؟؟ .............................. بعد نوشت: با خاطي در سه مرحله برخورد ميشود: 1. اطلاعيه (از طرف شركت تأمينكننده اينترنت كه مثلاً در مورد ما Telecom است اطلاع ميدهند كه مرتكب تخلف شدهايد) در ضمن اگر لازم بدانند ميتوانند تا 6 ماه اينترنتتان را قطع كنند. البته گفتند بعيد است كه تا قبل از 2013 اين برخورد بشود. بلـــــــــــــــــــــــــه!!
جالبترين قسمت اين سفر براي من اين بود كه انگار نه انگار 29 سال از زندگيم را توي تهران شلوغ و پر هياهو زندگي كرده بودم. پايم كه رسيد به آكلند از ديدن آن همه شلوغي و رفت و آمد جا خوردم. يادم رفته بود كه توي شهرها ترافيك هست، رفت و آمد هست، صداي بوق ميآيد، روي زمين آشغال ميشود ديد، اتوبان و برجهاي بلند دارد و ... احساس آدمي را داشتم كه از وقتي چشم باز كرده، توي يك دهكده بزرگ شده و به عمرش شهر نديده است. قاب طلا بايد گرفت اين عبارت كه "آدميزاد بندۀ عادته". طوري به آرامش و سرخوشي كرايستچرچ عادت كرده بودم كه انگار همه دنيا توي همين صلح و صفا و دل به نشاطي دارند زندگي ميكنند. مخصوصاً اين كه ما از وقتي آمديم، مركز شهر كرايستچرچ بسته شده بود و ما هر چي ديديم محلههاي آرام و خانههاي وسيع و پرچينهاي پر گل بود. شايد باورتان نشود، ولي ديدن مردمي كه با عجله و سر در گريبان دنبال كارشان ميرفتند، برايم خيلي عجيب بود. از صداي ساخت و سازهاي شهري به ستوه آمده بودم. از ديدن اين همه آدم و ماشين و راههاي طولاني كلافه شده بودم. از اينكه تو 6 ماه گذشته، تو كرايستچرچ فقط يك نفر خانه به دوش ديده بودم، ولي آنجا در عرض يك روز 6-7 نفر را ژوليده و آواره ميديدم، حيرت كردم. شايد براي ساكنين آكلند عجيب باشد، ولي من به راحتي بوي دود را توی هوا احساس ميكردم و تازه ميفهميدم آن كساني كه از شهرهاي ديگر به تهران ميآمدند و ميگفتند شما چطوري تو اين دود و ترافيك زندگي ميكنيد چي ميگفتند. (البته مقايسه آكلند با تهران همه جوره قياس مع الفارقه، همه جوره) خلاصه كه آخر روز sms زدم به دختر خاله كه اي واي!! من اينجا سرسام گرفتم و اصلاً اينجا رو دوست ندارم. ولي خب وقتي شب رفتيم تو محلههاي اطراف، اوضاع بهتر شد و روي آرامتر زندگي آكلند را هم ديدم. اما در باب مقايسه اين شهرها بايد بگم كه يك سري از تفاوتها فقط مربوط به كوچكي و بزرگي شهرهاست. مثل تفاوت تهران با شهرهاي كوچكتر ايران. عيناً همان تفاوتها. آكلند شهر قشنگي است با زرق و برق بيشتر، امكانات بيشتر، جمعيت بيشتر، فرصتهاي شغلي بهتر، تفريحات بيشتر، پاساژهاي بزرگتر، مظاهر شهري بهتر و شبهاي زندهتر. اين كه كدامش خوب است و كدام نه، كاملاً سليقهاي است. بسته به روحيه و علاقهتان دارد. اگر انتخاب با من باشد، بي برو و برگرد كرايستچرچ را انتخاب ميكنم، چون به روحيهام نزديكتره. ولي خيليهاي ديگه آكلند را ترجيح ميدهند و حق دارند. يك سري تفاوتها هم تفاوت جغرافيايي است، مثلاً برخلاف آكلند و ولينگتون كه بر روي تپهها بنا شدهاند، كرايستچرچ كاملاً مسطح است. به خاطر همين چشماندازهاي زيبايي كه آكلند از فراز تپهها و پاركهاي مختلف دارد، اينجا ندارد. در عوض دوچرخهسواري و پيادهروي كه براي مردم ولینگتون آرزوئه، تو كرايستچرچ يك عادته. پوشش گياهيشان هم كمي فرق ميكند، چون آكلند به استوا نزديكتر است، پوشش گياهياش انبوهتر است، هواي گرمتري دارد و قطعاً بادهايش به سردي بادهاي قطبي اينجا نيست. ولي از اين حرفها كه بگذريم، من در كل به كساني كه قصد مهاجرت دارند، آكلند را پيشنهاد ميكنم، به چند دليل منطقي: 1. فرصتهاي كاري توي آكلند به شكل قابل توجهي از شهرهاي ديگر نيوزيلند بيشتر است، دلايلش هم واضحه، چون آكلند قلب اقتصادي و تجاري نيوزيلند است و جمعيتش 3-4 برابر شهرهاي ديگر، حتي پايتخت است و طبيعي كه فرصتهاي شغلي در آن خيلي بيشتر باشد. از آنجايي كه داشتن شغل حرف اول را براي ادامه زندگي ميزند، به نظرم جز در صورت داشتن پيشنهاد كاري، به شهرهاي ديگري غير از آكلند فكر نكنيد. 2. نسبت كيويها به مهاجرين تو كرايستچرچ بالاست. يعني بيشترين ساكنين كرايستچرچ خود كيويها هستند، ولي در آكلند تعداد مهاجرين زياد بود. اگرچه اشكال اين موضوع اينه كه مثل بيشتر شهرهاي مهاجرپذير دنيا، آمار دزدي و جرائم در آن بيشتر ميشود، اما بزرگترين حسنش در اين است كه خارجي بودن شما كمتر به چشم ميآيد، تفاوتهاي فرهنگي پذيرفتهتره و مثل كرايستچرچ شما در اقليت نيستيد. 3. آكلند شهر شلوغتر و پر جنب و جوشتريه و براي كساني كه تو شهرهاي بزرگ زندگي كردند و به شلوغي و رفت و آمد عادت كردهاند و يا كساني كه به مظاهر شهري علاقهمندند، كرايستچرچ زيادي خلوت و سوت و كوره. 4. توي كرايستچرچ پيدا كردن خانههاي كوچك همان قدر سخت است كه توي آكلند پيدا كردن خانههاي بزرگ. طبيعتاً شما در ابتداي ورودتان نيازي به يك خانه 3-4 خوابه نداريد و بيشتر به دنبال خانههاي كوچك و ارزانتر هستيد. البته به نظرم خانههاي آكلند به نسبت اينجا قديميتر و گرانتر بودند، اما شما راحتتر ميتوانيد خانه يك يا دو خوابه پيدا كنيد. از شهرهاي مهم ديگر نيوزيلند ميماند ولينگتون، كه آنجا را نديدهام، اما شنيدهها حاكي از اينست كه يك چيزيست حد وسط آكلند و كرايستچرچ. شلوغتر و زندهتر از اينجاست. ولي محاسن آكلند را هم ندارد. به علاوه به دليل مساحت كم و فشردگي شهر (چون در فاصله كمي از دريا به كوه ميرسه)، فضاي گرفته و دلگيري دارد و از فروشگاههاي زنجيرهاي (كه نعمتي هستند بس عظيم) بيبهره است و راه رفتن در خيابانها به كوهنوردي ميماند. و خب البته ميدانيد كه معروف است به شهر بادهــــــــا!!! عکسهاي بهتر از بارش برف در شهرهاي نيوزيلند به ويژه كرايسچرچ را هم اينجا ببينيد: http://www.stuff.co.nz/the-press/news/5340215/Snow-melt-latest-information .............................. جهت اطلاع: بابک عزیز یک پکیج صوتی آموزش زبان معرفي كردند به نام EnglishPod. من هنوز بخش كمي از آن را گوش كردم، ولي به نظرم خيلي جالب و مفيد آمد. حالا ايشان زحمت كشيدند، دارند فایلهایش را در این مسیر آپلود میکنند، گفتم اگر دوست داريد يك سري بزنيد: http://www.4shared.com/folder/Zm6kWsUQ/Englishpod.html پاورقي: عنوان پست برگرفته از شعر "برف" مهدي اخوان ثالث بود. در مورد اينكه آيا راهي وجود دارد كه بتوان مهارتهاي زبان را بالا برد من حرف زيادي براي گفتن ندارم؛ چون صاحب نظر نيستم. نه استاد زبانم و نه ميدانم كه راههايي كه پيشنهاد ميشوند چقدر مؤثرند. مخصوصاً با توجه به اين كه هر كس سيستم آموزشي خودش را دارد. يك شربت جاودويي هم نميشناسم كه در يك بازه زماني كوتاه ما را به يك انگليسي زبان تبديل كند. اگر ميشناختم خودم تا به حال آن را سر كشيده بودم. اگر خوب دقت كنيد ميبينيد كه ما حتي زبان مادريمان را يك شبه ياد نگرفتيم. كلاسهاي زبان تا يك جايي ميتوانند به آدم كمك كنند و براي شروع بهترين، يا شايد تنها گزينهاند. تا يك جايي شما به معلمي احتياج داريد كه اين زبان را به شما بياموزد، ولي از يك جايي به بعد خودتان بيشتر ميتوانيد به خودتان كمك كنيد، چون نقاط ضعف و قوت خودتان را بهتر ميشناسيد. به علاوه مادامي كه در ايران هستيم زبانمان از يك حدي بيشتر پيشرفت نخواهد كرد، چون نيازي بهش نداريم، و معمولاً وقتي هم براي آموزش اضافه بر نياز نداريم. نمرۀ آيلس ممكن است سقف نياز ما در ايران باشد، ولي دقيقاً كف توانمندي ما در يك كشور انگليسي زبان است و بهبود آن جز با صبر و تمرين ممكن نيست. از آموزش مستقيم زبان كه بگذريم، بهترين راه براي پيشرفت زبان اينست كه توي جامعه باشيد. طبيعتاً كسي كه توي خوابگاه يا خانههاي مشترك زندگي ميكند، كسي كه شاغل است و سر كار ميرود، كسي كه توي كشور مقصد درس ميخواند و يا به هر دليلي توي اجتماع رفت و آمد دارد، در مدت زمان كوتاهتري به زبان مسلط ميشود. به علاوه شانس بيشتري در پيدا كردن دوست و آشنا و مراودات بعدي با آنها را دارد. اگر فقط توي خانه باشيد، به ويژه اگر اطرافتان پر از ايراني باشد، اتفاق خارقالعادهاي در باب آموزش زبان نميافتد. ديدارهاي گاه به گاه و شركت در مراسمهاي موردي هم بيشتر براي آشنايي با فرهنگشان خوب است تا توسعۀ جدي مهارتهاي زبان. به هر حال اگر فرصتي براي برقراري ارتباط داريد مهم است كه با اعتماد به نفس از آن فرصت استفاده كنيد. غير از اين، مواردي كه به نظرم به شناخت شما از زبان، لهجه و فرهنگ آن كشور كمك ميكند عبارتست از؛ و در آخر به کار گیری آنچه که آموخته ايد. به قول اين خارجيها: Use it, or lose it. نااميد نباشيد. اينجا دوستاني را ميشناسم كه ميگويند زبان خيلي ضعيفي داشتند. يكي از آن ها بنا بر گفته خودش يك سال تمام نشسته به زبان خواندن، تنهايي توي خانه. همسرش كتابهاي زبان را از دانشگاه برايش ميبرده و او هم ميخوانده است. چند هفته پيش امتحان آيلس داد و شد 6.5. دوست ديگري هم دارم كه به قول خودش وقتي آمد I am blackboard بود. ولي با ثبتنام تو كلاسهاي زبان و همخانگي با يك زوج كيوي، پيشرفت خيلي خوبي داشته و با همين زبان محدود توانست كار پيدا كند. بنابراين مطمئن باشيد كه راه براي بهبود زبان هست. فقط بايد تلاش كرد. البته همسر معتقدند كه هيچ گزينهاي بهتر از داشتن يك دوست دختر بومي نيست. .............................. بيربط 3: ممنون از بابك عزيز بابت راهنماييش دربارۀ فايرفاكس. با دوباره ريختن فونتها مشكل برطرف شد.








و حرف خیلی آخر اینکه ... لحاظ کنید که این پستها، همه نظرات شخصی من است. نظرات یک نفر با تجربیاتی محدود در چهارچوب یک زندگی 4-5 سالهی دانشجویی در کشوری مشخص که حالا فقط نه ماه است که به ایران برگشته. البته که من سعی کردهام خیلی چیزهای دیگر را لحاظ کنم، و خیلی زندگیهای دیگر را، و خیلی تجربیات دیگر را؛ اما همچنان سخنرانیِ غرّای من در سه پست "داخل یا خارج" برگرفته از یک دیدگاه شخصی است.
یکی
از خوانندگان وبلاگ لطف کرده بودند و برای پست قبلی کامنتی گذاشتند که به
نظرم تا حدی به نکته درستی اشاره کردهاند. ولی فکر کردم بد نیست به بهانه
کامنت ایشان نظر خودم را هم در این مورد بنویسم. نظر علی آقا این بود که:
در مورد "احتیاط کاری این جماعت و پایبندی غیر قابل انعطافشان به
پروتکلهای کاری، گاهی بسیار آزاردهنده و مشخصاً ناکارآمد است" می خواستم
بگم که شاید همین رویه باعث شده که کشورهای پیشرفته خیلی منظم تر و قانون
مندتر از کشورهای جهان سوم باشن.
مثلا نگاه کنیم به کشور خودمون، ما
ایرانی ها اتفاقا در بحثهامون خیلی هم آدمای منطقی ای هستیم اما چرا این
منطقی بودن تو زندگی روزمره مون کمتر نمود داره؟ شاید چون همیشه برای همه
قوانین می تونیم استثنا پیدا کنیم و چون منطقی هستیم سریع استثنا رو
پذیرفته و قانون رو زیر پا میذاریم. خیلی از وقتها ممکنه قانونی از نظر ما
منطقی نباشه اما باید روی دیگر سکه رو هم دید و اون اینه که اگه اون قانون
به اون شکل نبود کلی حفره و خلا درش ایجاد میشد که باعث میشد خیلیا به
راحتی از زیر بار اون قانون فرار کنن (همون ضعفی که همه قوانین کشور ما
دارن و باعث فجایعی مثل اختلاس 3000 میلیاردی شده و میشه)."
1. اطلاعات من محدود به شرایط خاص خودم و همسرم و نهایتاً تنی چند از دوستان است. امکان آن که از همه شرایط، همه دانشگاهها و همه انواع ویزاها مطلع باشم واقعاً مقدور نیست. در بسیاری از موارد، اگر بخواهم پاسخ شما را بدهم مستلزم این است که من هم مثل خود شما بروم آن اطلاعات را در سایت مربوط به آن موضوع بخوانم. کاری که خود شما با انگیزه و دقت بیشتری میتوانید انجام دهید.
2. اول پستهای وبلاگ را بخوانید و بعد سؤالاتتان را مطرح کنید. پاسخ بسیاری از سؤالاتتان را میتوانید در پستهای قبلی این وبلاگ و یا وبلاگهای دیگر و به طور جزئیتر در پاسخ به سؤالات کامنتی سایر دوستان پیدا کنید.
3. از پرسیدن سؤالاتی مثل این که "اگر شما جای من بودید چه کار میکردید و چه تصمیمی میگرفتید؟"، "ماندن بهتر است یا رفتن؟"، "آیا از زندگی در آنجا راضی هستید؟" اجتناب کنید. این واقعاً سؤالی نیست که من یا هر کس دیگری بتواند به شما جواب بدهد. غیر از مسئولیت سنگینی که چنین جوابی به عهده آدم میگذارد، من واقعاً از جزئیات و ابعاد مختلف زندگی شما اطلاعی ندارم. هیچ کس بهتر از خود شما نمیتواند بر اساس اطلاعاتی که دارد در این مورد تصمیم بگیرد. دوستانی که اینجا دارند زندگی می کنند هم گاهی بعد از چند سال نمیدانند ماندن برایشان بهتر است یا برگشتن و یا رفتن به یک کشور دیگر. بارها تصمیمشان عوض میشود و گاهی یک زوج روی این موضوع توافق نظر ندارند. این تصمیم به پارامترهای زیادی بستگی دارد و انصافاً نمیشود با اطلاعات چند خطی در یک کامنت در این مورد نظر داد.
4. درباره ورود غیرقانونی و پناهندگی از من نپرسید، همچنین در مورد وکلای مهاجرت. صادقانه هیچ اطلاعاتی در خصوص این موارد ندارم.
5. و اینکه هستند دوستانی که سؤال میپرسند، ولی هیچ رد و اثری از خودشان به جا نمیگذارند. در یک کامنت خصوصی که قابل انتشار نیست سؤال میپرسند و نه آدرس ایمیلی از خودشان میدهند و نه آدرس وبلاگی.
خوبهها! پشیمان نمیشوید. از پستهای من بهتره کلاً! ![]()
اين سري عكسها، مربوط به چند تا از پاركهاي كرايسچرچ (Hagley, Mona Vale, Jellie, Halswell) است.
راستی امتحان IELTS هم دادم. خودم زیاد از Reading و Writing راضی نبودم. انتظارم خیلی بیشتر بود، ولي یک کم بدشانسی آوردم. حالا جمعه نتیجه ميآيد، معلوم ميشود. البته فكر ميكنم حد انتظار دانشگاه را زده باشم.
در این نظر سنجی 42 هزار نفر شرکت کردند که بر پایه نتایج به دست آمده،
کانادا و سوئد جایگاه اول و دوم خوشنامترین کشورهای جهان را به خود اختصاص
دادند.
استرالیا، سوئیس و نیوزلند، در رتبههای بعدی کشورهای خوشنام جهان قرار
گرفتند.
بنا بر این گزارش، گزینههایی همچون استحکام نظام سیاسی، دموکراسی، سبک
زندگی و جایگاه بینالمللی، از جمله سؤالهایی است که در نظر سنجی درج
شده بود.
در این نظرسنجی، کشورهای ایران و عراق، در رتبههای زیرین لیست قرار
گرفتند.
http://shomalefarda.com/home/365-vijeh/17140-1390-07-07-11-16-43


2. اخطاريه (مجدداً اخطار ديگهاي به همان شيوه بالا به دست شما ميرسد.)
3. اجرائيه (شركت تخلف شما را در اختيار صاحب محصول يعني مالك كپيرايت قرار ميدهد و مالك ميتوانند از شما به دادگاه مربوطه شكايت كند و بين 275 تا 15000 دلار بسته به نوع تخلف جريمهتان كند.)
كرايستچرچ اما، شهر زيبايي است با آرامش بيشتر، هواي بهتر، ترافيك كمتر، مردم آرامتر، امنيت بيشتر، راههاي نزديكتر، طبيعت بيشتر و دغدغه كمتر.
في المجلس اين چيزهايي بود كه درباره اين سه شهر مهم نيوزيلند به ذهنم رسيد، اميدوارم به درد بخور باشد. اينم عكسهاي سفر كه باورتان بشود برخلاف غرغرهاي من، آكلند شهر خيلي قشنگي بود:
اینم عکسهای برف پريشب و دیروز که فقط به خاطر اشتياق و انتظار شما (شايد هم پاقدم ما)، بعد از ۲۰ سال باریده. چون دوستاني كه چند ساله اينجا هستند ميگويند كه تا حالا برف نديده بودند و یک آقای کیوی دیروز میگفت که آخرین بار سال ۹۲ چنین برف سنگینی را تجربه کرده است. بلاخره از اين قطب، غير از بادهاي سرد، برفش هم به ما رسيد.
خلاصه كه اگر انرژي مثبت شماها بود، دستتان درد نكنه. ما كلي لذت برديم.
![]()
| Design By : Night Melody |
