فصل ديگر زندگي

با مادربزرگم حرف می‌زدم. در مورد اینکه دکتر گفته باید برای چک‌آپ باطری قلبش برود بیمارستان صحبت می‌کرد. هر چی فکر کرد اسم آن بیمارستان یادش نیامد. برای اینکه نشانی بدهد که من بدانم کدام بیمارستان رو می‌گوید گفت:

- اسمش، اسم یکی از روحانی‌ها بود.

- شهید رجایی؟ (گفتم شاید به اشتباه فکر می‌کند شهید رجایی معمم بوده)

- نه، یک آیت‌الهی بود که با رضا شاه با هم ناراحتی داشتن؟ 

- مدرس؟؟

- آره، مدرس. بیمارستان مدرس.

نشانی از این دقیق‌تر دیده بودید؟ منو بگو که معلومات تاریخی مادربزرگ جان رو دست کم گرفته بودم. 

شنیده بودم قدیمی‌ها وقتی می‌خواستند به تاریخ یک ماجرایی در زندگی‌شان اشاره کنند و تاریخش را نمی‌دانستند، حوادث مهم رو مبنا می‌کردند: "همان سالی که وبا اومد ما رفتیم ...". الان این به نظرم ورژن جدیدترِ همان سبک آدرس‌دهی باشد، ورژن نسل مادربزرگ من مثلاً. گرچه هر جور حساب می‌کنم می‌بینم وقتی سید حسن مدرس با رضا شاه با هم "ناراحتی" داشتند مادربزرگ من هنوز به دنیا نیامده بود. 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 7:43 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

من آخر دلم طاقت نیاورد، رفتم این قسمتی که می‌گویند مهران مدیری "اسم کوروش را روی سگ دوبرمن گذاشته" دیدم. از آن موقع هم همین‌طور مانده‌ام انگشت به دهان از تعجب!!!

مگر می‌شود این همه آدم این آیتم را ببینند و نه تنها متوجه طنز موضوع نشوند که چنین برداشت نامربوطی از آن بکنند؟ یعنی واقعاً همه این آدم‌هایی که پای هر صفحه و پستی در فضای مجازی این طور به مدیری تاخته‌اند و آن همه نوامیسش را خرج کرده‌اند این آیتم را دیده‌اند؟ دیده‌اند و همین را از آن فهمیده‌اند؟ چطور ممکن است آخر؟ بدا به حال ما با این دیدن‌های خام و هیجانی! بدتر به حال آن‌ها که ندیده و به صرف شنیده ...! دیده یا ندیده، وا اسفا به این سبک و سیاق از انتقاد و اعتراض!

به خدا که این همه 'تحمل نداشته و ادعای عالم برداشته' را چاره‌ای باید کرد، این همه 'چشم بسته و دهان گشوده' را، این همه 'منطق کور و نطق شور' را. بیایید چاره‌ای بکنیم، پیش از آنکه بیچاره‌اش بشویم. 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 11:25 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

نزدیک است که فصل جدیدی در زندگیم باز شود، یک فصل خیلی جدید. فصلی که بیست سال انتظارش رو کشیدم، بیست سال به دنبالش بودم، بیست سال برایش نقشه کشیدم، بیست سال برایش دعا کردم، فصلی که تنها طلبم از این زندگی بوده و هست.

حالا این رویای بیست ساله‌ی همیشه دور از دسترس می‌رود که رنگ حقیقت به خودش بگیرد، آنقدر معجزه‌وار که باورش هنوز برای خودم سخت است. شاید روزی که همه چیز قطعی بشود در موردش نوشتم. اصلاً اگر بشود که هر روز و دقیقه‌اش مثنوی هفتاد من است. در موردش می‌توانم هزار هزار صفحه بنویسم. 

به هر آن، به هر آن، به هر آن دعایی برای تحقق این آرزوی بیست ساله به آن راهی که باید محتاجم، فراموشم نکنید.   

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر ۱۳۹۴ساعت 9:7 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

Design By : Night Melody