- اسمش، اسم یکی از روحانیها بود. - شهید رجایی؟ (گفتم شاید به اشتباه فکر میکند شهید رجایی معمم بوده) - نه، یک آیتالهی بود که با رضا شاه با هم ناراحتی داشتن؟ - مدرس؟؟ - آره، مدرس. بیمارستان مدرس. نشانی از این دقیقتر دیده بودید؟ منو بگو که معلومات تاریخی مادربزرگ جان رو دست کم گرفته بودم. شنیده بودم قدیمیها وقتی میخواستند به تاریخ یک ماجرایی در زندگیشان اشاره کنند و تاریخش را نمیدانستند، حوادث مهم رو مبنا میکردند: "همان سالی که وبا اومد ما رفتیم ...". الان این به نظرم ورژن جدیدترِ همان سبک آدرسدهی باشد، ورژن نسل مادربزرگ من مثلاً. گرچه هر جور حساب میکنم میبینم وقتی سید حسن مدرس با رضا شاه با هم "ناراحتی" داشتند مادربزرگ من هنوز به دنیا نیامده بود. مگر میشود این همه آدم این آیتم را ببینند و نه تنها متوجه طنز موضوع نشوند که چنین برداشت نامربوطی از آن بکنند؟ یعنی واقعاً همه این آدمهایی که پای هر صفحه و پستی در فضای مجازی این طور به مدیری تاختهاند و آن همه نوامیسش را خرج کردهاند این آیتم را دیدهاند؟ دیدهاند و همین را از آن فهمیدهاند؟ چطور ممکن است آخر؟ بدا به حال ما با این دیدنهای خام و هیجانی! بدتر به حال آنها که ندیده و به صرف شنیده ...! دیده یا ندیده، وا اسفا به این سبک و سیاق از انتقاد و اعتراض! به خدا که این همه 'تحمل نداشته و ادعای عالم برداشته' را چارهای باید کرد، این همه 'چشم بسته و دهان گشوده' را، این همه 'منطق کور و نطق شور' را. بیایید چارهای بکنیم، پیش از آنکه بیچارهاش بشویم. حالا این رویای بیست سالهی همیشه دور از دسترس میرود که رنگ حقیقت به خودش بگیرد، آنقدر معجزهوار که باورش هنوز برای خودم سخت است. شاید روزی که همه چیز قطعی بشود در موردش نوشتم. اصلاً اگر بشود که هر روز و دقیقهاش مثنوی هفتاد من است. در موردش میتوانم هزار هزار صفحه بنویسم. به هر آن، به هر آن، به هر آن دعایی برای تحقق این آرزوی بیست ساله به آن راهی که باید محتاجم، فراموشم نکنید. 
| Design By : Night Melody |
