چند روزیست یک جناب وبگردی برای خودش یک شبکه پیچیده ارتباطی درست کرده که فکر کنم الان خودش هم نمیدونه کجا، برای کی، از قول کی، رو چه حساب، چه کامنتی گذاشته. همین جوری یک سری کامنت تقریباً ثابت رو با اسامی چند تا از دوستان در وبلاگهای مختلف کپی کرده. دست برقضا من هم یکی از همون دوستانم. چرا؟ وبگرد محترم میداند و بس. خلاصه که این روزها به صورت رفت و برگشتی داره توی وبلاگها کامنت میذاره. آخر سر دیدم انگار این بندهخدا شبکه ارتباطیش رو خیلی گسترده کرده و خیلی جاها از قول من کامنت گذاشته، گفتم گرچه ادبیات کامنتها خودش اظهر من الشمسه، ولی یک توضیحی بدم. بعد گفتم شاید هم طفلک داشته به این وسیله به طور غیرمستقیم تقاضای نوشتن یک پست میکرده با محوریت خودش. شاید اینجوری احساس بهتری نسبت به خودش پیدا میکنه، مثلاً فکر میکنه شخصیت
تاثیرگذاری بوده در روابط انسانی. گفتم دریغ
نکرده باشم. القصه این پست را نوشتم با این هدف که، به دوستانم بگم که اگر از قول من براتون کامنتی گذاشته شد که در عین بیادبی مضحک بود، بدونید من روحم هم خبر نداشته. این وبگرد محترم داره زحمتش رو میکشه. شما هر کار صلاح دونستید با کامنت بکنید. پاک کنید، منتشر کنید، جواب بدهید، ولی بدونید که من نیستم. و ممنون از دوستانی که بهم خبر دادند بنده هم در لیست علاقهمندیهای جناب وبگردم. به دوستانی هم که این کامنتها از قولشان نوشته میشه در وبلاگ من، بگم کامنتها جابجا پاک میشه، بدون این که لحظهای ذهن من رو درگیر خودشون بکنه. حالا اگر به یک اسم ناشناس بود شاید یک چند دقیقه براش وقت میذاشتم، ولی وقتی به اسم دوستانمه تکلیف معلومه. به وبگرد محترم هم بگم که آخه عزیز من تو این هاگیر واگیر که من باید paper بنویسم منو واداشتی بشینم چنین پستی بنویسم؟ جای این کارها یک روز بیا با هم آشنا شیم، یک کم صحبت کنیم. من غریبه، تو غریبه. بیا یک کامنت بذار قشنگ توضیح بده هدفت رو از این کار. من جدی برام سؤالهها! شوخی نمیکنم. بیا بگو الان نوشتن این کامنتها چه کمکی به حالت میکنه. چه احساسی داری از این کار. دقیقاً چه حسی باعث میشه وقت بذاری این همه کامنت بنویسی تو وبلاگهای مختلف. بیا بشینیم چهار کلمه حرف بزنیم، تو یک کم انگیزهات رو برای من توضیح بده، مبانی فکریت رو تشریح کن، شاید هم تو حالت بهتر شد، هم من توانستم بهتر درکت کنم. شاید اصلاً یک قراردادی هم با هم بستیم. میدانی؟ من این روزها یک کم سرم شلوغه. وبلاگ دوستانم رو میخونم، ولی وقت نمیکنم براشون کامنت بزارم. همین سال نو رو وقت نکردم درست و حسابی تبریک بگم. شما ظاهراً پشتکارت خوبه. آدرس همه وبلاگهایی هم که میخونم داری خدا رو شکر. شواهد امر نشون میده فراغ بالت هم کم نیست. بیا یک بررسی بکنیم، شاید تونستیم به توافق برسیم. تو یک خودی نشون بده! با هم کنار میاییم.
ظاهراً این خانه نیت کرده ما را با کلیه پرسنل خدوم جامعه نیوزیلند آشنا کند. بعد از آتشنشانهای عزیز، امشب نوبت نیروی زحمتکش پلیس بود که خدمات خودش را به شهروندان ارائه کند. خانه فعلی ما، واحد 2 یک مجموعه 6 واحدی است. یک چند وقتی است یک شبح سرگردان اطراف خانههای ما پرسه میزند. مرد جوانی است ظاهراً. بار اول این شبح سرگردان پشت پنجره واحد 3 رویت شد، مشغول تماشای ساکنین. بار دوم اهالی واحد 1 متوجهاش شدند چسبیده به پنجره اتاق خوابشان. امشب نوبت من بود. نشسته بودم روی تخت و داشتم آدرس محل جلسه فردایم را روی Google Map پیدا میکردم که از شیشه در ورودی دو تا پا دیدم که رفت سمت حیاط پشت خانه. اول فکر کردم پسرهای واحد کناریاند. ولی وقتی پشت شیشه اتاق خواب خودمان صدای خشخش شنیدم، حدس زدم باید همان مهمان ناخوانده باشد. رفتم پشت پنجره که با هم معاشرت مختصری کنیم من باب آشنایی بیشتر. مقبول نظرشان نیفتادم از قرار. سایه متحرکی دیدم که به سرعت دور شد و صدای دویدنش را هم از سمت در ورودی شنیدم. ساعت بعد به جلسه عمومی همسایگان و اطلاعسانی به پلیس گذشت. نیم ساعتی پلیس محترم مشغول سؤال پیچکردن بنده بود که چی دیدم، چی شنیدم، چرا شنیدم و قس علی هذا. به طول و تفصیل سؤال میکرد و هر سؤال را هم به فاصله چند دقیقه دوباره میپرسید. فکر کنم 6-7 باری پرسید که آن دو پایی که من دیدم به کدام سمت رفت و کفشهایش چه رنگی بود و آن صدای دویدن به کدام سمت بود و من چرا شک کردم و ... و من هر بار که جواب میدادم با خودم فکر کردم که چه خوب میشد پلیس نیوزیلند یک تست هوش میگرفت موقع استخدام نیرو. مگر میشود یک پلیس جوان به این سرعت یادش رفته باشد که من یک دقیقه پیش چه گفتم؟ چرا هی این سؤالات ساده را تکرار میکند؟ راستش آخرها دیگر حوصلهام نمیکشید جوابش را بدهم. اما وقتی رفت فکر کردم انگار بنده خدا کارش را بیشتر از آنی که من خیال میکردم بلد بود. سؤالات را تکرار میکرد که ببیند آیا من هر بار جواب مشابهی میدهم یا دچار تناقضگویی میشوم. ما که به نتیجه خاصی نرسیدیم. پلیس قصه ما هم مقادیری توصیه ایمنی کرد، یک سری از خاطرات فوتبال بازی کردنش در دانشگاه کانتربری تعریف کرد، کمی ما را با دغدغههای همسرش آشنا کرد و رفت. اما ماجرای این شبح سرگردان و انگیزههای پنهانش یک مختصر هیجانی به شبهای یکنواخت ما داد. باید دلیل خوبی برای سرک کشیدنهایش داشته باشد. اگر شما بدانید طفلک چه راه خاصی را از خیابان اصلی تا حیاطهای پشتی ما طی میکند و چقدر احتمال گیر افتادنش در این مسیر زیاد است، با این حال باز هم میآید. من که شخصاً دارم به اجاره کردن گنجیاب فکر میکنم. یک چیزهایی باید این اطراف باشد. اتفاقاً گربه همسایه هم تا سرت را بچرخانی میبینی جست میزند توی اتاق خواب ما و دنبال یک چیزی میگردد. گرچه در آن نقطه اعتدال بهاری، که سالی تحویل میشود، زندگی هیچ کدام از ما متحول نمیشود؛ گرچه نمیتوانیم در لحظه گذر از سال کهنه، آنچه نباید را همان جا بتکانیم؛ گرچه همه شادیها و غصههایمان، داشتهها و نداشتههایمان، خواستهها و
نخواستههایمان، خوبیها و بدیهایمان با ما به سال بعد و فردا و فرداها میآیند؛ گرچه خودمان هرگز در یک نقطه بیبازگشت نو نمیشویم؛ اما سال نوتان مبارک همه عزیزان دور و نزدیک! دعا میکنم این پیوستار بیتحویل، دست کم در سیصد و شصت و پنج روز آینده، برایتان بر مدار نیکی و خوشی بگردد.

| Design By : Night Melody |
