فصل ديگر زندگي

در این یک هفته که گذشت، به هر کجا که رفتم به نظرم نیامد که یک سال و نیم از آن دور بوده‌ام. گویی دو هفته پیش یا همین ماه گذشته آنجا را دیده‌ام. دل‌تنگ در و دیوارهای شهر هم نشده بودم، همه چیز مثل همان روزی است که از این شهر سفر کردم، فقط کمی شلوغ‌تر و بهم‌ریخته‌تر.

اما خانه‌مان، خانه‌کوچک‌مان تنها مکانی از این شهر است که به راستی دلم برایش تنگ شده بود و انگار که سال‌ها از آن دور بوده‌ام. این خانه کوچک ما آغوش گرم مادرانه‌ای دارد که گویی همواره گشوده و آرامش‌بخش منتظر بازگشت ما نشسته است. بعد از یک سال و هفت ماه، دیشب را در این خانه گذراندیم؛ در خانه‌ای که گرچه گوشه گوشه‌اش را خاک‌ گرفته و در و دیوارش را تنهایی از قیافه انداخته، اما همچنان امن و مهربان و خواستنی است. 

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:3 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

Design By : Night Melody