فصل ديگر زندگي

سه هفته است رسيده‌ام ايران. روزهاي اول خيلي خسته و سر در گم بودم. انگار آمده باشم به دنيايي كه قرن‌ها پيش آن را پشت سر گذاشته‌ام. خيلي چيزها برايم غريبه بود، و همچنان هست. حال غريبي است حال برگشتن. خودش ورقي از اين فصل بود براي من. ورقي است كه به چشم ديگران نمي‌آيد. ديدم بايد برايتان بنويسم، از روزهايي كه اسمش روزهاي برگشتن است.

هنوز به روتين معمول زندگي‌ام برنگشته‌ام. يكي دو هفته طول كشيد تا مشكل بهم خوردن خواب و خستگي ناشي از دوندگي روزهاي آخر و يك پرواز چهل ساعته برطرف شد. فقط دو سه روز طول كشيد تا ورم پاهايم به حالت عادي برگشت. چندين روز مريض بودم. هميشه از دوستاني كه براي سفر به ايران رفته بودند مي‌شنيدم كه از آلودگي هوا مريض شده‌اند، روز دوم اين بلا سر خودم آمد. تا چند روز گيج و خسته و خواب دور خودم مي‌چرخيدم. حتي نمي‌دانستم به آدم‌هاي دور و برم چه بايد بگويم. همچنان فرصت نكرده‌ام درست و حسابي بنشينم سر درس و پيگيري كارهاي نيمه كاره‌ام. غير از ديد و بازديد با عزيزان، كلي كار تعميرات و بنايي پيش رو داريم. دنبال كاشي و رنگ و كاغذديواري‌ام. دنبال طرح‌ها و مدل‌هاي بازار. به شكل خنده‌داري متوجه شدم كه چهارچوب‌هاي ذهني‌ام را نيوزيلند تغيير داده است و حالا توي طرح‌ها و مدل‌هاي ايران گيج مي‌زنم. ديگر اين كه دنبال فعال كردن كارت‌هاي بانكي و دكتر رفتن و به روز كردن شماره‌ها هستم. دنبال جا افتادن در محيط، خو گرفتن به آنچه كه چهار سال از آن دور بوده‌ام. و باورم نمي‌شود كه در عرض چهار سال بشود اين همه چيز برايت غريبه بشود، و در عين حال چيزهايي باشد كه همچنان برايت آشنا مانده است و همچنان مي‌تواني از حس آشنايش لذت ببري. حس عجيبي است كه نمي‌توانم توضيحش بدهم؛ و اين حس، عجيب شيرين يا دردناك مي‌شود وقتي به آدم‌ها مي‌رسد. بايد يك روز جداگانه در موردش بنويسم.

ديگر اين كه به شكل خارق‌العاده‌اي از قيمت‌ها شوكه‌ام. دو سال پيش هم كه آمديم براي سفر، همين حس و حال را داشتم. به فروشنده‌ها مي‌گفتم بابا اصحاف كهف هم سيصد سال خوابيدند، ما فقط دو ساله كه نبوديم. اين بار هم شوكه شدم. واقعاً گاهي جرأت نمي‌كنم سمت خريد كردن بروم. به شكل كارتون‌واري چشم‌هايم گرد مي‌شود. سمت رانندگي هم. شهر به نظرم نمي‌آيد تغيير خيلي خاصي كرده باشد، ولي رانندگي آدم‌ها... بي‌اغراق حيرت‌زده‌ شده‌ام. بقيه معتقدند كه داستان رانندگي هم تغيير خاصي نكرده است، صرفاً تو عادتت عوض شده. در اين كه من عادتم عوض شده، شكي نيست. ولي فكر نمي‌كنم ما هيچ‌وقت اينقدر وحشتناك رانندگي مي‌كرديم. شماها بهتر مي‌دانيد. ما هميشه همين قدر درهم و پرخطر و بي‌نظم رانندگي مي‌كرديم؟

غير از اين‌ها، به نظرم برخوردهاي مردم در شهر بهتر شده، برخورد فروشنده‌ها، راننده‌ها، عابرين. دو سال پيش كه آمدم مردم را خيلي عصبي‌تر و پرخاش‌گرتر از اين ديدم. اين بار به نظر آدم‌ها آرام‌تر و راضي‌ترند. شايد هم من انتظار شرايط بدتري را داشتم و حالا به نظرم اوضاع بهتر از تصورات من است. ولي آدم‌ها به آن خستگي و عبوسي دو سال پيش نيستند. گرچه سه هفته اصلاً زماني كافي‌ براي نظر دادن نيست، ولي در كل رفتار آدم‌ها از آنچه انتظار داشتم بهتر بود.

ديگر چيز بيشتري براي گفتن از اين سه هفته ندارم. يك جمع‌بندي نسبتاً كلي دارم براي ماندن و رفتن كه هنوز براي گفتنش زود است. بايد زمان بيشتري را در ايران سپري كنم و شرايط را سبك سنگين كنم تا بشود روي اين جمع‌بندي حساب كرد. يكي دو پست هم هست كه مي‌خواستم تا قبل از برگشتن از نيوزيلند بنويسم (من جمله قسمت دوم دلايل برگشتمان)، ولي مشغله روزهاي آخر امان نداد. كمي در ايران جا به جا بشوم آن پست‌ها را مي‌نويسم و بعد از آن هم هر چيز ديگري كه به آن روزها و اين روزها مربوط بشود. يعني كه فعلا همين جا هستم، تا روزي كه لازم بشود خانه جديدي دست و پا كنم.

اين خانه هنوز برايم يادآور روزهاي خوشي است كه در آن جزيره سبز گذرانده‌ام و از آن بيشتر آدم‌هاي عزيزي كه دلم را و بخشي از روحم را پيش‌شان جا گذاشته‌ام.

نوشته شده در جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ساعت 21:20 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

خداحافظ سرزمين آب‌ها و ابرها ...

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۳ساعت 2:49 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

Design By : Night Melody