قصه "شهرزاد" غمنامه زنان این سرزمین است. زنانی که فرقی ندارد که باشند، از کدام خانواده باشند، چه کاره باشند، چقدر جسور و دانا و توانمند باشند؛ هر چه که باشند باز هم، کم یا زیاد، زورشان به زندگی در نظامی مردسالار نمیرسد. * زنی که باهوش است و تحصیل کرده و استوار. در دوره بیسوادی زنان، قرار است پزشک شود. امّا زورش به مردان زندگیاش، حتی به پدرش نمیرسد؛ نه برای ازدواج با مردی که دوستش دارد، نه برای ادامه زندگی با مردی که دوستش ندارد و نه حتی برای حفظ - بگو حتی هفتگی دیدنِ- پاره تنش. نه به اختیار ازدواج میکند، نه به اختیار جدا میشود، و نه به اختیار میتواند مادری کند. * زنی که از قدرتمندترین و ثروتمندترین زنان شهر است. همه چیز و همه کس به ارادهی خودش و پدرش به پایش میافتد؛ ولی تمام داشتههای دنیا هم نمیتواند درد آنچه که نقص زنان شمرده میشود را درمان کند. دختر دردانه پدر است، تنها یادگار مانده برای پدر است، اما همچنان ارزش داشتن یک جانشین (پسر) از خواست دل او مهمتر میشود. زورش نمیرسد که در شوهرش شراکت نکند. * زنی که با ذکاوتش جماعتی را بر سرانگشت نقشههایش میچرخاند، خیاط قابلی است که میداند با این دوخت و دوزها، زورش به دردهای زندگی با پدری چروکیده از اعتیاد نمیرسد. آدمفروشی میکند، دروغ میگوید، دو بهمزنی میکند، همدست قتل میشود تا زنان عزیز زندگیاش را نجات دهد. * زنی که با هم ذوق شاعری و دل تپندهاش، با همه جسارتش در کارهای حزبی و حتی در نجات جان معشوق، همچنان زورش به برادر تلکهکنش نمیرسد. زورش به دردهای ناتمامش فقط آنقدر میرسد که زندگی را پیش از آنکه کارش به روشهای خشن برسد ترک کند. * زنی که ناخواسته و به خاطر ملاحظات قدرت پدرش و بزرگ آقا، زن مردی میشود که دوستش ندارد، و حالا که پدر رفته زورش به نگهداشتن این مرد بی دست و پا هم نمیرسد... زنی که باید هزار راه برود تا پدرش را برای رفتن به یک کلوپ ورزشی! راضی کند و زنی که باید ... و زنی که باید ... و قسمت تلختر ماجرا این است که بعد از گذشت شصت سال (ششصد سال، شش هزار سال) برای بسیاری از زنان، آوای این غمنامهی حزین همچنان به گوش میرسد. ... و مردانی که هنوز نفهمیدهاند قربانیان اصلی این نظام مردسالار، پسران و شوهران و پدران بودهاند.
| Design By : Night Melody |
