فصل ديگر زندگي

خیلی به داشتن یک وبلاگ فکر کردم. از طرفی با دیدن انبوه وبلاگ‌ها با موضوعات مختلف در اینترنت و با داشتن یک دفترچه خاطرات شخصی این کار به نظرم ضرورتی نداشت و از طرف دیگر احساس می‌کردم در این فصل جدید زندگیم حرف‌هایی خواهم داشت که احتمالاً دلم بخواهد آنرا با دیگران تقسیم کنم. با دوستان و عزيزانم، با كساني كه از آن‌ها دور خواهم شد، با كساني مثل خودم، با كساني كه در ابتداي يك راه تازه‌اند...

در اين ميان يكي دو تا وبلاگ هم بودند كه روي من تأثير خوبي گذاشتند و عجيب اينكه وقتي مدتي ننوشتند دلم برايشان تنگ شد و آرزو مي‌كردم كه زودتر برگردند...
بعد گفتم شايد وبلاگ من هم روي ديگران تأثير خوبي گذاشت، و شايد يك روز هم كساني دلشان براي اين وبلاگ تنگ شد.

آخر سر به اين نتيجه رسيدم كه حرف‌هاي خصوصي مال دفترچه خاطراتم و حرف‌هاي عمومي براي وبلاگ. برای همین اسم این وبلاگ را هم مثل دفتر خاطراتم گذاشتم "هدیه"؛
هديه‌اي به آينده‌ام، روزهايي كه ديگر بيشتر فصل‌ها گذشته است، 
هديه‌اي به فرزندانم كه از گذشته من سهمي خواهند داشت،
و هديه‌اي به كساني كه امروز خاطراتم را با آن‌ها شريك مي‌شوم.

و اين شد كه اين دفتر تازه باز شد و البته هنوز نمي‌دانم چه مي‌خواهم در آن بنويسم و از چه حرف بزنم... شايد از تجربه‌هاي تازه در يك كشور ديگر، شايد از سؤال‌هاي بي‌جوابم و شايد از تغييري كه اين فصل در من و تقويم زندگي من ايجاد خواهد كرد... هنوز نمي‌دانم.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۸۹ساعت 19:11 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

Design By : Night Melody