فصل ديگر زندگي

با مادربزرگم حرف می‌زدم. در مورد اینکه دکتر گفته باید برای چک‌آپ باطری قلبش برود بیمارستان صحبت می‌کرد. هر چی فکر کرد اسم آن بیمارستان یادش نیامد. برای اینکه نشانی بدهد که من بدانم کدام بیمارستان رو می‌گوید گفت:

- اسمش، اسم یکی از روحانی‌ها بود.

- شهید رجایی؟ (گفتم شاید به اشتباه فکر می‌کند شهید رجایی معمم بوده)

- نه، یک آیت‌الهی بود که با رضا شاه با هم ناراحتی داشتن؟ 

- مدرس؟؟

- آره، مدرس. بیمارستان مدرس.

نشانی از این دقیق‌تر دیده بودید؟ منو بگو که معلومات تاریخی مادربزرگ جان رو دست کم گرفته بودم. 

شنیده بودم قدیمی‌ها وقتی می‌خواستند به تاریخ یک ماجرایی در زندگی‌شان اشاره کنند و تاریخش را نمی‌دانستند، حوادث مهم رو مبنا می‌کردند: "همان سالی که وبا اومد ما رفتیم ...". الان این به نظرم ورژن جدیدترِ همان سبک آدرس‌دهی باشد، ورژن نسل مادربزرگ من مثلاً. گرچه هر جور حساب می‌کنم می‌بینم وقتی سید حسن مدرس با رضا شاه با هم "ناراحتی" داشتند مادربزرگ من هنوز به دنیا نیامده بود. 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 7:43 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

Design By : Night Melody