فصل ديگر زندگي

خب فکر کنم بعد از 9 ماه، دیگر وقتش شده باشد که من نظرم را راجع به برگشتن به ایران بگویم. این که فکر می‌کنم ماندن کار بهتری بود/هست یا برگشتن. من راستش خیلی راجع به این موضوع فکر کردم و تنها جوابی که در این مدت به آن رسیدم این بود: فرق خاصی نمی‌کند.

یعنی نه این که فرق نکند. زندگی در ایران و خارج از ایران اساساً فرق‌های زیادی با هم دارند، از کیفیت زندگی آدم‌ها و سبک زندگی‌شان تا خیلی چیزهای دیگر. اما با در نظر گرفتن مجموع شرایط و مسائل زندگی در ایران و خارج فکر می‌کنم هیچ کدام بر دیگری برتری خاصی ندارند، نه آنقدر برتر که آدم به خاطرش به آب و آتش بزند که برود یا به هر وسیله‌ای که شده برنگردد، یا بساط زندگی چندین ساله‌اش را بهم بزند که حتماً برگردد.

شما هر کجا که زندگی کنید، روزهای خوب خواهید داشت و روزهای بد. روزهایی که بی‌هیچ دلیلی حالتان خوب است و روزهایی که بی‌جهت دلگیر و افسرد‌ه‌اید. 

شما هر کجای دنیا که زندگی کنید به تور آدم‌هایی می‌خورید که اعصابتان را بهم می‌ریزند و گیر آدم‌هایی می‌افتید که محبتشان شما را شرمنده می‌کند. 

شما هر کجای دنیا که باشید چالش‌های زندگی، شما را با خودش درگیر می‌کند؛ بیماری، بیکاری، خستگی، اختلاف، سوءتفاهم. فراز و نشیب‌های زندگی ادامه دارد و آدم‌های که در این فراز و نشیب‌ها همراه شما می‌شوند درست و غلط در هم است. 

شما هر کجای دنیا که باشید اتفاقات خوب برایتان می‌افتد؛ موفقیت‌ها، پیشرفت‌ها، عروسی‌ها، دوستی‌ها، مسافرت‌ها و آدم‌هایی که برایتان راست یا دروغ هورا می‌کشند. 

این یک واقعیت است. شما هر کجا که باشید یک انسانید، موجودی با خلقیات انسانی و گرفتار در موقعیت‌های انسانی. داخل و خارج هم ندارد.

جان کلام اینکه وقتی خارج از ایران زندگی می‌کنید رفاه و آرامش بیشتری دارید. زندگی روال منطقی‌تر و منظم‌تری دارد. لذت‌های خودش را دارد. آزادی‌های خودش را دارد. حقوق شهروندی خودش را دارد. فشار زندگی و دغدغه‌های مالی‌اش کمتر است. آسایش و آرامش‌تان خیلی بیشتر است. از تجمل‌گرایی و ریخت‌و‌پاش‌های بیهوده‌ی ایران فاصله می‌گیرید. از دخالت‌ها و کنجکاوی‌های خاله زنک‌های دور و بر ایمن هستید (گرچه ایرانی‌های همیشه در صحنه همه جا هستند). قواعد پیشرفت در کار روشن است. قانون در اغلب موارد از حقیقت حمایت می‌کند. سیاست در همه‌ی زندگی شما دخیل نمی‌شود. آدم‌های جدید می‌بینید و فرهنگ‌های جدید و پای کلی اتفاقات تازه و متنوع به زندگی‌تان باز می‌شود. آدم پخته‌تری می‌شوید که سختی‌های غربت از شما می‌سازد.  

ولی وقتی در کشور خودتان هستید، در کشور خودتان هستید (و معنی در کشور خود بودن را زمانی می‌فهمید که در کشور خود نباشید)، با مردم خودتان هستید، و به زبان خودتان حرف می‌زنید. می‌توانید چشم بسته و فکر نکرده هر چه خواستید بگویید. در کشور خودتان می‌توانید عصبانی باشید و در اوج عصبانیت دامنه‌ی لغات محدود فلج‌تان نخواهد کرد. راه‌های موفقیت متنوع‌تری برایتان باز است و سرعت پیشرفت‌تان بیشتر است، چون چم و خم کارها را بهتر می‌دانید. دوستان بیشتری می‌توانید داشته باشید (چون حق انتخاب بیشتری دارید)؛ و البته دشمنان بیشتری (چون در کشور خودتان جدی‌تر گرفته می‌شوید). شما در کشور خودتان شهروند درجه اولی‌اید. واقعاً هستید و کسی نمی‌تواند این را از شما بگیرد. این آب و خاک به راستی متعلق به شماست و کسی نمی‌تواند خودش را محق‌تر از شما بداند. در اقلیت هم نیستید، متفاوت و خارجی هم محسوب نمی‌شوید. در کشور خودتان می‌توانید به پشتوانه‌ی همه‌ی آنچه در بیست سال اول زندگی آموخته‌اید سفت و محکم بر سر مواضع‌تان بایستید و از ندانسته‌های محیط جدید نترسید. در کشور خودتان می‌توانید تنهایی‌تان و حال بدتان را در کنار عزیزانی باشید که بیشمار لحظه‌ی مشترک با هم داشته‌اید. در کشور خودتان لازم نمی‌شود عقب‌مانده نبودن‌تان را هر روز به دیگران ثابت کنید. در کشور خودتان خیلی چیزها لازم نمی‌شود، چیزهایی که برای داشتنش و دوباره به دست آوردنش در یک محیط جدید باید بدجوری عرق بریزید.  

وقتی همه‌ی این‌ها را توی دو کفه‌ی یک ترازو بگذارید، می‌بینید که هیچ کدام به دیگری نمی‌چربد. گرچه جنس چیزهایی که به دست می‌آورید یا از دست می‌دهید متفاوت است، اما به نظر من وزنشان یکی است. فقط یک چیزی این وسط هست که می‌تواند تعادل این موازنه را بهم بزند، چیزی که تعیین‌کننده باشد که تصمیم بگیرید داخل بهتر است یا خارج. به نظر من، صرف نظر از دل آدمیزاد، تنها معیار تعیین‌کننده شرایط خاص آدم‌هاست، همه‌ی شرایطشان و بیشتر شرایط شغلی و تحصیلی‌شان، دقیق‌تر یعنی مسیری که پیش پایشان باز می‌شود و دورنمای بهتری دارد. اینکه دلتان کجا را بپسندد که خب دو دو تا ندارد و به کسی هم مربوط نیست. من هم در مورد آن قسمت حرفی ندارم. فقط خودتان می‌دانید که کجا احساس بهتری نسبت به زندگی‌تان خواهید داشت (در پرانتز عرض کنم که به نظر من این احساس هم تا حد زیادی تابع شرایط شما خواهد بود، و صد البته زاویه نگاه‌تان به زندگی_ هر کجا که باشید). 

در مورد شرایط شخصی زندگی‌تان هم من چیز زیادی نمی‌توانم بگویم. فقط اینقدر می‌توانم نظر بدهم که هر کجا که آینده‌ی شغلی یا تحصیلی بهتری برایتان وجود داشته باشد احتمالاً همانجا برایتان بهتر است. وقتی شرایط شغلی یا تحصیلی‌تان بهتر بشود، رضایت‌تان بیشتر می‌شود، آرامشتان بیشتر می‌شود، احترام اجتماعی‌تان بالا می‌رود، راه پیشرفت باز می‌شود، شرایط مالی بهتر می‌شود، و خب دلخوشی‌تان برای لذت بردن از زندگی بیشتر می‌شود. اما این که می‌گویم آینده‌ی بهتر، منظورم واقعاً آینده‌ی بهتر است؛ در واقعیت، و نه در رویاهای ما. لطفاً این تصور رایج غلط را که حتماً شرایط زندگی در خارج از ایران بهتر است و همه جای دنیا جز ایران بهشت است را فراموش کنید. از بیخ و بن فراموش کنید. چون واقعیت ندارد. باور کنید که ندارد. هیچ کجای دنیا، برای هیچ کسی حلوا خیر نمی‌کنند. به هر کجا که بروید، برای ساختن چیزهایی که در همین لحظه دارید باید خیلی زحمت بکشید. به معنای واقعی باید از صفر شروع کنید. حتی وقتی بعد از چند سال دوباره به ایران برگردید هم یک جورهایی باید دوباره از صفر شروع کنید. کندن و رفتن سخت است. دوباره برگشتن هم ساده نیست. 

خلاصه‌ی کلامم این که اصالت با "جایی" نیست که برای زندگی انتخاب می‌کنید، با "دلیلی" است که به خاطرش آن جا را انتخاب می‌کنید. اصل ماجرا به نظر من، جایی است که در آن پیشرفت فردی دارید و از این پیشرفت (هر چه که هست، هر چقدر که هست) احساس رضایت می‌کنید. مابقی داستان‌ها فرع ماجراست. فرع ماجرا هم یک بده بستان پیچیده است که باید با دنیا انجام دهید؛ یک چیزهایی به دست بیاورید و یک چیزهایی از دست بدهید.   

..........

پیوست: یک پست خیلی خوب دیگر هم در این مورد داشتم که نیست و نابود شد. به مدد الطاف بی‌دریغ بلاگفا در دوران احتضار، کلی از پست‌هایم به ملکوت اعلاء پیوسته‌اند. حرف‌های خوبی زده بودم. حیف شد.  

نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۹۵ساعت 9:21 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

Design By : Night Melody