فصل ديگر زندگي

من اگر مي‌فهميدم كه اين روزگار دوّار دقيقاً چشه، عميقاً از كائنات ممنون مي‌شدم. يعني اگر مي‌فهميدم كه چرا نمي‌ذاره آدميزاد دو روز آروم بشينه يا واقعاً چه لذتي از زير و رو كردن برنامه‌‌ريزي‌هاي آدم و انتظارات ذهنيش مي‌بره، قطعاً مي‌رفتم در باب فلسفه حيات يك جايگاهي تو مايه‌هاي شيخ اشراق براي خودم دست و پا مي‌كردم. يعني كتاب‌هايي مي‌نوشتم كه تا قرن‌ها منبع درسي دانشگاهي باشه. حيف كه ديگه مدت‌هاست با اين روزگار زبان مشترك ندارم و يك مذاكره ساده هم با هم نمي‌تونيم بكنيم، چه برسه به كشف علل رفتاري و مباني فكريش.  

يعني همچين كه هفته‌اي از بدو بدو فارغ شدم و خواستم بساط آرامش بگسترانم استاد جان ايميل زده گفته آب دستته بذار زمين پاشو بيا اينجا دور هم باشيم. احساس كرده اصلاً دور همي كار كنيم يك صفاي ديگه‌اي داره. نميدونم چرا نظرش رو عوض كرده. يا شايد هم از اول نظرش همين بوده، فقط خيلي صريح بيانش نكرده واسه همچين روزي. خلاصه اين كه چمدوني رو كه دو هفته نيست بالاي كمد جاسازي كرديم دوباره كشيديم پايين. لباس‌ها، وسايل، مدارك و كتاب‌هايي كه با كلي مصيبت رفته بودن سر جاشون دوباره بايد بسته‌بندي بشن. ظاهراً خستگي اين چند ماه رو هم ناچارم در يك پرواز 34.5 ساعته از تن به در كنم. حتي فكرش هم لرزه بر اندام كساني كه تجربه كرده باشندش مي‌اندازه.

خلاصه كه به نظر مي‌رسه برخلاف انتظارم هنوز چند اپيزود ديگه از فصل اين جزيره سبز باقي مانده، جزيره سبز و دور و دوست‌داشتني.

من نيز دل به باد دهم، هر چه باد باد!

نوشته شده در دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:27 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

Design By : Night Melody