یکی از اون وقتایی که آدم به نظرش تصمیم به مهاجرت بدترین تصمیم دنیاست، یک شبیه مثل امشب که آدم میشنوه داره عمه یک جفت دوقلوی وروجک میشه. عمه! دوقلو! این جور وقتها، هیچ چیز قشنگی در هیچ کجای دنیا برات ارزش این رو نداره که نتونی کنار داداش کوچولویی باشی که قراره پدر اون دوقلوها باشه. کسی که تقریباً همین دیروز با هم کیسه فریز پا میکردید که روی فرش پذیرایی، مسابقه سر خوردن بدید و درست هفته پیش بهش اصرار میکردی که به جای پنجره، از در خانه عروسکی که خیلی برات مهم بود بیاد تو. از پنجره اومد و خانه عروسکی شکست. پدری که روزگاری با هم کل داورهای فوتبال دنیا رو با 20 تا تک تومنی خرید و فروش میکردید، براش نقشه گنج میکشیدی و کل خانه رو با هم شخم میزدید، پدری که با شادی بازیگر همه جور نمایشی که تو مینوشتی و کارگردانی میکردی میشد.
کاش این دوقلوها هم بلد باشند به اندازه من و باباشون از بودن با هم لذت ببرند و کاش هیچ خواهر و برادری توی دنیا از هم جدا نباشن؛ نه اسماً، نه رسماً.