یک کارت به علاوه یک بسته شیرینی احتمالاً خانگی! طفلک آمده بود مراتب قدردانی خودش را از داشتن چنین همسایگان غیور و دوستداشتنی ابراز کند. راستش من هم به همان اندازه از این آدابدانی عهد ملکه ویکتوریایی خانم همسایه تعجب کردم و البته خیلی بیشتر لذت بردم از این فکر که انسانها صرف نظر از نژاد و ملیت و سن، گاهی چه ساده میتوانند به زبان جهانشمول محبت با هم حرف بزنند و حرف یکدیگر را بفهمند. و کاش که از هم دریغ نکنیم این زبان شیوای بیتکلف را.
از آنجایی که اغلب ساکنین اطراف ما را در این خانه، اناث پا به سن گذاشته تشکیل میدهند و موقعیت خانههای ما هم به صورتی است که باید سطلها را خودت حدود 100 متر تا خیابان اصلی که محل عبور ماشینهای مکانیزه است ببری، با دیدن منظره فوقالذکر، همسر جان رابینهودوار وارد صحنه کارزار شده بود و سطل همه پیرزنهای محل را از دستشان گرفته بود و برده بود تا سر کوچه. البته که ما فکر میکردیم هر کس دیگری هم جای ما بود و میتوانست همان صحنه شکستگی لگن را تجسم کند همین کار را میکرد و این دیگر آن همه ذوقزدگی و تعجب و تشکر نداشت که آنها از خود نشان دادند.
اما فردا صبحش که داشتم میآمدم خانه، دیدم یکی از همین خانمها دارد یک چیزی را روی در خانه ما جاسازی میکند.
این بود:
| Design By : Night Melody |
