فصل ديگر زندگي

خداحافظ ای سووشون روزهای کودکی! تو هیجان زیستن پیش از موعد بودی برای من. تو مرهم تب دانستنـم بودی، شور کشف نادیده‌ها. من بخشی از زنانگی‌ام را به تو مدیونم، آن زوایای پنهان زن بودن را که در روزهای نوجوانی نمی‌شناختمش و تو آن را برایم به تصویر کشیدی؛ با "زری"، که مرا با دردهای زن بودن آشنا کرد، پیش از آنکه خود آن را در کشاکش زندگی بیاموزم؛ با "هستی" که ساربان سرگردانی‌های من در جهان هستی شد، پیش از آن که حتی خود این سرگردانی آغاز شود.

می‌دانی! من بخشی از جهان‌بینی‌ام را به تو مدیونم. آدم‌های تو، قصه‌های تو، آن روزها خیلی چیزها را برایم اندازه زد؛ زندگی، سیاست، شجاعت، عشق، رنج و مردانگی؛ آن مردانگی بی‌مانند که آن روزها "سلیم" برایم ساخت، "یوسف" ساخت، "مراد" ساخت. حتی قداست عشق را هم آن روزها تو برایم معنا کردی، و آن شیوه عاشقی را که روزی تجربه‌ شگرفی برای خودم شد.

چند سال متوالی از غرفه خوارزمی سراغ "کوه سرگردان" را گرفتم تا سرگردانیم با نقطه امن هستی پایان یابد و هر بار شنیدم که سلامت عمومیت اجازه تمام کردن آن را نداده است. من خوش‌خیال باور می‌کردم و دعا می‌کردم دوباره قلم بر دست بگیری و بر سرگردانی‌های "هستی" نقطه پایان بگذاری. اما سفر هستی‌ات تمام شد و سفر "هستی" ناتمام ماند؛ چون ابهام‌های من، که آرام نگرفت و ناگزیر باز باید در این راه رفت!

حالا تو راهت را رفته‌ای و به مقصد رسیده‌ای و گمانم بتوانی آرام بگیری. چون می‌دانی پیغام‌ تو همواره "از درختی به درخت دیگر" خواهد رفت، حتی اگر خودت نباشی.

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 15:47 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

Design By : Night Melody