میدانی! من بخشی از جهانبینیام را به
تو مدیونم. آدمهای تو، قصههای تو، آن روزها خیلی چیزها را برایم اندازه
زد؛ زندگی، سیاست، شجاعت، عشق، رنج و مردانگی؛ آن مردانگی بیمانند که آن روزها
"سلیم" برایم ساخت، "یوسف" ساخت، "مراد" ساخت. حتی قداست عشق را هم آن
روزها تو برایم معنا کردی، و آن شیوه عاشقی را که روزی تجربه شگرفی برای
خودم شد. چند سال متوالی از غرفه خوارزمی سراغ "کوه
سرگردان" را گرفتم تا سرگردانیم با نقطه امن هستی پایان یابد و هر بار
شنیدم که سلامت عمومیت اجازه تمام کردن آن را نداده است. من خوشخیال باور
میکردم و دعا میکردم دوباره قلم بر دست بگیری و بر سرگردانیهای "هستی"
نقطه پایان بگذاری. اما سفر هستیات تمام شد و سفر "هستی" ناتمام ماند؛
چون ابهامهای من، که آرام نگرفت و ناگزیر باز باید در این راه رفت! حالا تو راهت را رفتهای و به مقصد
رسیدهای و گمانم بتوانی آرام بگیری. چون میدانی پیغام تو همواره "از
درختی به درخت دیگر" خواهد رفت، حتی اگر خودت نباشی.
| Design By : Night Melody |
