فصل ديگر زندگي

احياناً كسي مي‌دونه وقتي "من كودكي" هي جولان مي‌دهد و سرتق بازي در مياره بايد چي كار كرد؟ بخصوص وقتي "من بالغ" و "من والد" را كرده باشه تو قوطي؟ بچه است ديگه، حرف حاليش نمي‌شه. يك وقت‌هایی يهو طغيان مي‌كنه.

نمي‌دانم چطور حاليش كنم كه بعضي حرف‌ها واسه نگفتنه، بعضي حرف‌ها هست كه تو قصه‌ها و فيلم‌ها، تو "اتوپيا" گفتنش زندگي را بهتر، و رابطه آدم‌ها را عميق‌تر مي‌كنه، ولي تو زندگي واقعي فقط همه چيز را خراش مي‌ده و غرورها را زخمی می‌کنه. ما آدم‌ها آنقدر كامل نيستيم كه بتوانيم حرف بزنيم و حرف بشنويم و بعد، دل‌هامان را صاف كنيم. نه آنقدر جسوریم، و نه آنقدر صبور، و نه آن گونه‌ایم که حقیقت برایمان مقدم بر غرورمان باشد.

من بالغ براي فهميدن اين موضوع بارها هزینه کرده، هزینه‌های سنگین؛ ولي من كودكي هنوز تو دنياي آرمان‌گرايانه‌اش زندگي مي‌كنه. فكر مي‌كنه حجاب آدم‌ها با حرف، برداشته مي‌شه. دوست نداره چيزي بين اون و آدم‌هاي عزيز زندگيش باشه. دل كوچكش فقط يك درد و دل ساده مي‌خواهد، دلش مي‌خواهد از رنجش كوچكي كه گوشه دلش نشسته و پاك نمي‌شه بگه، از احساس بدي كه داره و از فكرهاي بدي كه تو سرش چرخ مي‌زنه، دلش مي‌خواهد بگه و اعتماد از دست‌رفته‌اش را دوباره به دست بياره، كه ذهنش را خلاص كنه و بشنوه داستان اون جوري كه اون فكر مي‌كرده نيست. این من خوش خیال فکر می‌کنه دنیای آدم‌یزرگ‌ها هم مثل دنیای کودکانه اون یک رنگ و خالصانه و رو راسته.

من بالغم اما، خوب مي‌داند كه هيچ كدام از اين اتفاقات نمي‌افتد، که اگر من كودكي دهن باز كنه، فقط رنجش باقي مي‌ماند و فاصله‌هاي بيشتر و حرف و حديث؛ كه تو دنياي ما آدم بزرگ‌ها، ديگه هيچ چيز اين قدر ساده و خطي و بي‌‌آلايش نيست. که اگر چه؛
مرا دردی است اندر دل، اگر گویم زبان سوزد
وگر دم در کشم ترسم، که مغز استخوان سوزد
ولی تو بعضی رابطه‌ها، استخوان‌سوزی از زبان‌سوزی بهتره. مثلاً وقتی طرفت هنوز برات عزیزه و راضی به شکستن دل کوچک و غرور بزرگش نیستی.

حالا دردش آنقدرها هم درد نيست، حدیث سادۀ دل‌تنگي است كه نگفتنش مخل مدينۀ فاضلۀ من كودكيم شده. چون مي‌داند از اين به بعد، هر بار كه بخواهد فارغ و بي‌دغدغه پيش بره، من بالغ افسارش را مي‌كشه كه وايسا، اين رابطه آنقدرها هم كه تو فكر مي‌كني عميق و دوطرفه نيست، آن قدرها محکم و عاطفی نیست که تو می‌خواهی بر بلندایش بایستی. واسه اينه كه من كودكيم داره خودش را به در و ديوار مي‌كوبه كه حرف دلش را بيرون بريزه، چون دلش نمی‌خواهد این قدر واقع بین بشه. ولی يكي باید حاليش كنه که وقتی طرف برایت عزیزه، باید ایده‌آل گرایی را کنار بگذاری و واقع‌بین باشی، خیلی واقع‌بین. 

اميدوارم این بار هم، من والدم ابتكار عمل را به دست بگيره و طبق عادت هميشگي‌اش در سکوت و مخفیانه "ببخشه و بگذره" و تمام؛ شاید اين دو تا هم دست از این كلنجار بردارند.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 7:44 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

Design By : Night Melody