فصل ديگر زندگي

نيوزيلند قهرمان شد، رفت پي كارش. البته برخلاف تصور من، بازي چنان نفس‌گير بود كه نگو. نيوزيلند 20 دقيقه نتيجه 8 بر 7 را حفظ كرد تا قهرمان شد. اعصاب و روان براي ما نمانده بود آخر سر. بعدش هم رفتيم در جشن‌هاي خياباني‌شان شركت كرديم. گرچه احساسات اين ملت مدلش انگليسيه، يعني شادي‌شان شامل مقاديري جيغ بنفشه و مقاديــــــــــــــــــــــــــــــــــري مشروب. بيشترشان بدو بدو رفتند جلوي بارها صف كشيدند، نكنه يك وقت عقب بمانند از ميگساري. به قول يك بنده خدايي از آن شب‌هايي بود كه "مقدار كمي خون در الكل آن‌ها مشاهده مي‌شد".

امروز اينجا خواندم كه بعد از 4 سپتامبر 2010، بيش از 7600 پس لرزه، كرايس‌چرچ را لرزانده. اگرچه ظاهر عدد نجوميه، ولي براي ما كه توي اين شهر بوديم، چندان عدد دور از ذهني نيست. البته گوش شيطان كر، رويم به ديوار، هفت كوه در ميان، تو چند هفته اخير خبري از زلزله نبوده، دست كم نه از آن‌هايي كه ما ساكنان روي زمين آن را احساس كنيم.

از سه شنبه مهمان داريم. دايي و زن‌دايي سعيد قرار است بيايند و يك ماهي مهمان ما باشند. روزگار گشت و گذار در پيش است.

اوضاع IELTS هم بد نيست، سلام مي‌رساند. گرچه من هيچ وقت نتوانستم مثل آدم درس بخوانم، ولي خب كج‌دار و مريز پيش مي‌رويم. (مثل آدم، از نظر من يعني بشينم روزي 6-7 ساعت درس بخوانم. تنها باري كه يادم مي‌آيد چنين كاري كرده باشم براي كنكور فوق ليسانس بود، براي حدود يك ماه، آن هم به خاطر رودوايسي كه آن روزها با سعيد داشتم.)

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان ۱۳۹۰ساعت 11:32 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

Design By : Night Melody