فصل ديگر زندگي

23 سال پيش در چنين روزي، يكه و تنها وسط يك حياط بزرگ ايستاده بودم و در حاليكه قلبم از شادي و هيجان مي‌زد گوش‌هايم را حسابي تيز كرده بودم كه در ميان آن همه هياهو اسم خودم را بشنوم. مدتي طولاني ايستادم و ديدم كه همۀ بچه‌ها دسته دسته شدند و همراه معلم‌هايشان به سمت كلاسي حركت كردند. همه رفتند و من هنوز تنها، وسط حياط مدرسه ايستاده بودم. اسمم توي ليست هچ كلاسي نبود. همه شور و شوقم شروع كرد به رنگ باختن، تمام روياهاي شيرينم. نزديك بود تمام هيجان شب گذشته‌ام، تمام لذتي كه از تماشاي اتو كردن مقنعه‌ام برده بودم، تمام خوشي بارهايي كه لباسم را با ذوق و افتخار پوشيده بودم و درآورده بودم خراب شود، نزديك بود بترسم، نزديك بود كم‌كم به اين نتيجه برسم كه كسي مرا نخواسته است، نزديك بود غرور كودكيم، زخم عميقي بردارد. خيلي نزديك بود، اگر تو با آن چهره مهربانت نرسيده بودي.

تو رسيدي و پرسيدي تو فلاني هستي؟ نمي‌دانم چرا اسمت جا افتاده بود. بيا با من بريم، تو، توي كلاس مني. داشتم فكرهاي بدي مي‌كردم خانم كريم‌پور، داشت روز اول مدرسه‌ و همۀ روياهايي كه براي خودم بافته بودم خراب مي‌شد، ترس كم كم داشت جاي شوقم را مي‌گرفت خانم معلم، داشت خيلي بد مي‌شد اگر نرسيده بودي.

خواستم بگويم نه فقط براي آنچه به من آموختي، نه براي همه لبخندهايي كه به لب‌مان آورديم، نه فقط براي آن وقت‌هايي كه شاگرد تنبله مي‌شدي و همه چيز را غلط مي‌گفتي تا ما با شادي و افتخار اشتباهاتت را تصحيح كنيم، نه فقط براي آن كه به جبران روزهاي مدرسه نيامدن من، وقتي بقيه نقاشي مي‌كشيدند، مي‌نشستي كنار من و درس‌هاي عقب‌مانده را تند تند برايم مي‌گفتي، نه فقط براي آن كه مهربان بودي، بيشتر به خاطر آن كه آن روز به موقع رسيدي از تو سپاسگزارم.

نوشته شده در جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ساعت 2:23 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

Design By : Night Melody