ميداني! نفسم به نفست بند است، تولدت مبارك عزيزترين برادر دنيا!
دلم آن وقتهايي را ميخواهد كه دستهاي همديگر را ميگرفتيم و بيپروا، طوري كه ديگر كنترلي روي سرعتمان نداشتيم چرخ ميزديم و مادري را كه ميگفت: من ميدانم، بلاخره دستتان ول ميشود، سرتان ميخورد يه جايي، آخر پشيماني بار ميآوريد؛ ولي ما باز هم ميچرخيديم و هيچ وقت پشيماني بار نياورديم.
دلم براي آن روزهايي تنگ است كه از شدت خنده اشك ميريختيم و روي زمين به خودمان ميپيچيديم و فقط خودم و خودت ميدانستيم كه ميشود به هيچ چيز هم خنديد.
براي وقتهايي كه پشتيهاي خانه را ميگذاشتيم روي هم و سوارش ميشديم و به كمك بيثباتي كه شكمهاي پشتي، روي هم ايجاد ميكرد خودمان را در يك درياي طوفاني مجسم ميكرديم؛ براي روزهايي كه كيسه فريزر پايمان ميكرديم و روي فرش سر ميخورديم، مثلاً توي برف و كوران گير افتادهايم؛ واسه وقتهايي كه توي جنگلهاي خيالي گم ميشدم و تو پيدايم ميكردي؛
براي آن روزهايي كه ميفرستادمت بالاي كتابخانه تا بهت آموزش پرواز بدهم و تو به مزخرفات من اعتماد ميكردي.
دلم تنگ شده برای روزهایی که سهميه شكلاتم را از دست تو توي كمدم قايم ميكردم و وقتي ميآمدم سراغش، ميديدم كاغذ خالياش را گذاشتي واسه من يادگاري.
واسه وقتهايي كه "هديه" را توي هفت تا سوراخ مخفي ميكردم، بعد يكباره صدايت را از آشپزخانه ميشنيدم كه ميگفتي "مامان ببين مريم اينجا نوشته نميخواد با من آشتي كنه؟ برو يه چيزي بهش بگو".
دلم آن روزي را ميخواهد كه ديوار بين اتاقمان را يواشكي سوراخ كرديم تا بتوانيم نامههاي لوله شده براي هم بفرستيم كه مامان نبيند. آن روزهايي كه هيچ ذهنيتي از اينكه بتن را نميشود با ميخ سوراخ كرد، نداشتيم.
واسه همه ساعتهايي كه با هم پچپچ ميكرديم و تباني ميكرديم و نقشه ميكشيديم، دل تنگم؛ برای وقتهايی که از دستت شاکي بودم و در جواب مامان که میگفت صبر داشته باش، پسرها ديرتر عاقل ميشوند، همچين بلند يه جوري كه مطمئن باشم شنيدي، بگويم: "تا اين گوساله بخواد گاو بشه، دل صاحابش آب ميشه"
خلاصه دلم حسابي براي برادر كوچكتري كه هرگز ۱ سال و سه ماه و ۱۰ روز را به عنوان سندي براي بزرگتري من به رسميت نشناخت، تنگ شده است.
آن مادري كه بعد از وقتهايي كه حسابي توي سر و كلۀ هم زده بوديم و ميخواستيم سر به تن آن يكي نباشد، ميگفت يك روزي ميبيني كه نفست به نفسش بند است، راست ميگفت.
نفسم سالهاست به نفست بند است،
نفسم از روزي كه به دنيا آمدي به نفست بند بود،
۲۸ سال پيش در چنين صبحي.
| Design By : Night Melody |
