فصل ديگر زندگي

تا حالا از اين پيرمردهاي توپولي گوگولي ديديد كه دلتان بخواهد بپريد و بچلونيدشان؟ ما اينجا در همسايگي‌مان يكي داريم. Roy پيرمرد مهربان و دوست‌داشتني واحد 8 است كه با هر پس‌لرزه‌ و تركيدن لوله‌اي سر و كله‌اش پيدا مي‌شود و حال همسايگانش را مي‌پرسد. سعيد اصولاً به عشق Roy صبح به صبح در پشتي را باز مي‌كند تا او يك وقت پشت در نماند. امروز هم آمده بود ببيند آيا ما خبر داريم كه ماشين ناشناسي جلوي پاركينگ ما پارك كرده يا نه، و آيا راننده آن بابت اين موضوع از ما اجازه گرفته يا بدون هماهنگي بوده است. البته ما در جريان بوديم، ماشين متعلق به اين همسايه افغانمان بود كه به دليل پارك ماشين‌ها توسط مردمي كه مي‌خواستند به Hagley Park بروند، در خيابان‌هاي اطراف نتوانسته بود جايي براي پارك ماشينش پيدا كند.

حالا چيزي كه باعث شد از Roy بنويسم اينست كه يكي دو بار اولي كه آمده بود خانه ما، فقط سعيد را ديده بود و متوجه من كه در طبقه بالا بودم نشده بود و فكر مي‌كرد كه سعيد تنهاست. تا يكبار جلوي در خانه، ما را با هم و مرا روسري به سر ديد. از آن روز، هر بار كه مي‌آيد تا به شيشه آشپزخانه بزند، مثل اين حاجي بازاري‌ها سرش را مي‌اندازد پايين و بعد از در زدن هم رويش را مي‌كند آنطرف و از جلوي در كنار مي‌رود ... باورتان مي‌شود؟؟؟ اين پيرمرد هفتاد و اندي ساله كه قاعدتاً نبايد چيزي از اسلام و فلسفه حجاب بداند، فقط و فقط به احترام من و عقايد من، در كشور خودش برخلاف روال فرهنگي‌اش عمل مي‌كند تا به حريم خصوصي من غريبه احترام گذاشته باشد، حريمي كه حتي شايد برايش بي‌معناست. چقدر دلم مي‌خواهد كه به او بگويم متوجه رفتار زيبايش هستم و برايم چند ده بار زيباتر مي‌شود، وقتي به همه لحظه‌هايي فكر مي‌كنم كه حريم‌هایم شكسته شده است و حریم مردمانم نيز هم.

وقتي كه مي‌رفت به او گفتم: "مرسي كه مي‌آيي، دلمان برايت تنگ مي‌شود"، او شادمانه خنديد و من به او نگفتم كه دلم مي‌خواست تو را قاب مي‌كردم و از تو مجسمه‌اي مي‌ساختم در شهر خودم به نمايندگي از تمام مردماني كه احترام قائلند براي آن‌ها كه چون خودشان فكر نمي‌كنند. شايد مردمانم ديگر نه به نام ايران، نه به نام اسلام، نه به نام قانون، نه به نام زور، نه به نام كُرد و بلوچ، نه به نام "من مي‌دانم و تو نمي‌داني" و نه به هيج نام ديگري بر روي ديدگاه مخالفشان تيغ نكشند و تند نشوند.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 10:12 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

Design By : Night Melody