تبليغاتX
فصل ديگر زندگی


























فصل‌ديگر زندگي

وقتی شما از رسته انسان‌های کمال‌گرا باشید، هیچ وقت هیچ چیز از نظرتان کامل نیست و وقتی چیزی کامل نیست یقیناً به هیچ دردی نمی‌خورد. یعنی بگو حتی لایق یک نیم نگاه اگر باشد! شاید به درد سطل آشغال بخورد و بس، آن هم تازه شاید.

وقتی شما از این گونه موجودات باشید و کارهای کمی تا قسمتی جدی هم در دست داشته باشید، مجبورید خودتان را در عمل انجام شده قرار دهید. مثل اینکه به استاد راهنمایتان بگویید که تا آخر هفته بخشی از کار را بهش تحویل می‌دهید و چون در نوع خاصی از رودروایسی هستید ناچارید و به معنای واقعی کلمه ناچارید که کار را تحویل بدهید. حتی اگر آن کار از نظرتان 6-7 صفحه کار بی‌ارزش و ناقص باشد و آن من کمال‌گرا هم به طور لاینقطع به ناسزاگویی شما مشغول!

این گونه از انسان‌ها که یکی از انواعشان من باشم، اگر این کار را نکنند هیچ وقت هیچ کاری را تحویل نمی‌دهند. چون مدام می‌گویند بذار دو تا مقاله دیگه بخوانم، بذار فلان مبحث را هم بهش اضافه کنم، بذار یک کم بیشتر بررسی کنم، بذار یک دور دیگه ادیت کنم و ... مقادیر متنابهی "بذار"های دیگر که نتیجه‌اش می‌شود روزها و هفته‌هایی که می‌آیند و می‌روند و شما هنوز به نقطه ایده‌آل اولیه‌تان هم نرسیده‌اید.

دقیقاً به همین خاطر است که این پست، یک هفته و آن پستی که می‌خواهم راجع به مشکلات نیوزیلند بنویسم بیش از یک ماه است که در حالت ثبت موقت مانده. دقیقاً به خاطر همین "بذار"های ناقابل!

البته که این طور وقت‌ها دیگران فکر می‌کنند که شما هیچ کاری نمی‌کنید، و البته خودتان هم خسته و سرخورده می‌شوید، و البته که یک کاچی ناقص خیلی بهتر از هیچ است و البته که باید یک خروجی باشد که رویش اصلاحیه بخورد تا به حد مطلوب برسد، و صد البته که این‌ها همه منطق‌های ساده و قابل درکی هستند، اما اگر توانستید همین منطق‌های ساده و قابل درک را حالی یکی از این ابناء بشری کنید!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:17 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

می‌گم می‌خواهید حالا تا من آن پست‌های موعود را تمام می‌کنم شما این 40 تا عکس از نیوزیلند را هم اینجا ببینید؟  
خوبه‌ها! پشیمان نمی‌شوید. از پست‌های من بهتره کلاً! 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 20:50 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 18:52 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

خدا وکیلی چرا هیچ کدام تا حالا به من نگفته بودید که فونت عنوان وبلاگ من تا این اندازه بدقواره دیده می‌شه؟ من به طور کاملاً اتفاقی کشف کردم که احتمالاً شماها هیچ کدام فونت واقعی عنوان را آن طور که هست نمی‌بینید و به جایش یک عنوان سیاه و بدترکیب می‌بینید که هیچ تناسبی با قالب وبلاگ ندارد. 

آخه پس "دوست آن باشد کو معایب دوست/ همچو آیینه رو به رو گوید" چی شد پس این وسط!!

..............................

بعدنوشت: خبر بد این که درستش هم نمی‌توانم بکنم، چون بلاگفا به کل قالبم گیر می‌ده.

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 13:5 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

نمی‌شه بابا جان، باور کنید نمی‌شه. آخه من بیایم چی بگم سر سال نویی؟

بیام بگم به‌به چه بهار دل‌انگیزی!! اونم وقتی هر روز جلوی چشم‌هایم دسته دسته برگ زرد می‌ریزه پایین!
بیام بگم چه هوای فرح‌بخشی آخه! وقتی هر روز داره به شکلی نامحسوسی به تعداد شب‌هایی که پتو می‌پیچیم دور خودمون می‌شینیم رو مبل اضافه می‌شه؟
بگم چه نوروز شادی داریم! وقتی قد یک نخود اینجا بوی نوروز نمی‌آید و هیچ اثری از آثار عید نیست و سفره هفت سین روی میز ما هم مثل یک وصله ناجور به آدم دهن‌کجی می‌کنه؟
بنویسم چه ایام عید خوبی واقعاً! وقتی نصف دلم ایرانه، پیش عزیزانم و دید و بازدیدهای عید که همیشه برایم خوشایند و دوست‌داشتنی بوده؟
از تعطیلات عید بگم خنده‌تون نمی‌گیره شماها! اصلاً تصوری دارید از این که بگم عزیزی دو ساعت قبل از سال تحویل جلسه داشت و من حتی مطمئن نبودم به لحظه تحویل سال می‌رسه؟ یا از جناب همسر که دیروزش و صبحش و فردایش رفته بوده آفیس؟

یا مثلا می‌توانید درک کنید حال 5-6 نفر آدم گنده را که توی یک اتاق کنار سفره هفت‌سین نشسته باشند، ولی هر کدام یک لپ‌تاپ جلوشون باشه و مدام تلاش کنند برای تماس با خانواده‌هاشون، و لحظه سال تحویل خیره شده باشند به صفحه مانیتورهاشون، با لبخندهای واقعی-مصنوعی؟

واقعاً الان من چی بگم که سر سوزنی به حال و هوای عید مربوط باشه و  این ایام نوروزی می‌آیید بخوانید دل‌تان وا شه. بعدش هم فکر نکنید که ای بابا این دختره هم رفته اونجا، خوشی‌هایش را کرده، حالا روضه‌خوانیش گرفته. یادش نمی‌آد ما ایران چه بدبختی‌ها داریم.

من نمی‌خواهم نک و نال کنما اول سالی، ولی باور کنید هیچ چیز به دردبخوری الان از من برنمی‌آید. چند تا متن مختلف نوشتم، هیچ کدام جواب نداد. آن دوستانی که غربت‌نشین هستند خودشان می‌دانند که من دارم راجع به چه نوع عیدی حرف می‌زنم، آن دوستانی که قصد غربت‌نشینی دارند هم می‌فهمند ایشالا به زودی! (می‌گویید نه! یک نمونه حی و حاضر دارم تو دست و بالم. یکی از همین خوانندگان خوب وبلاگ، امسال مهمان ما بود دم سال تحویل. بروید از ایشان که بنده خدا ده روز هم نیست آمده بپرسید تا بهتون بگه من چی می‌گم.) آن‌هایی هم که هیچ برنامه‌ای برای غربت‌نشینی ندارند که خب با دلی بس خجسته از تعطیلات نوروزی و بهار دل‌انگیزشان لذت ببرند و غم زمانه هم نخورند بی‌زحمت!

صادقانه‌اش اینه که شما هر چقدر هم ایام به کامی داشته باشید در خارج از مرزهای ایران و هر چقدر هم که در مقوله غربت‌نشینی پوست کلفت باشید در مناسبت‌های خاص، به ویژه ایام عید دچار افسردگی‌ها و توهمات حاد می‌شوید. خدا وکیلی بروید این پست‌های عیدانه دوستان غربت‌نشین را بزارید کنار هم، ببینید چه پست درست و درمانی در میاد از توشون. این از دارچین بی‌نوای من که دچار توهمات نوستالژیک شده. اون از امی عزیز که نوروزش به قدم‌زنی در هوای سرد و ابری گذشته! این از سپیده طفلک که کلا از آدم‌ها قطع امید کرده، شب عیدش را به دریا و شمعی دل‌خوشه و ... کلی عزیز دیگه از این دست! مابقی هم که در سکوت مطلق!

حالا اینم مثلاً یعنی پست عید منه دیگه! راضی باشید! این همه قصه گفتم که راه بده بگم:
دوستان خوب حقیقی و مجازی! علی‌الخصوص همراهان همیشگیم در سال پر فراز و فرودی که بر من گذشت، سال نوتان مبارک! ممنون که بودید و ممنون که هستید، حتی در این روزهای بی‌رمق وبلاگ‌نویسی من. صد سال به از این سال‌ها داشته باشید و هر کجای این کره کروی که هستید روزگار به کام‌تان بچرخه، بی‌وقفه!

نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 4:32 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

خداحافظ ای سووشون روزهای کودکی! تو هیجان زیستن پیش از موعد بودی برای من. تو مرهم تب دانستنـم بودی، شور کشف نادیده‌ها. من بخشی از زنانگی‌ام را به تو مدیونم، آن زوایای پنهان زن بودن را که در روزهای نوجوانی نمی‌شناختمش و تو آن را برایم به تصویر کشیدی؛ با "زری"، که مرا با دردهای زن بودن آشنا کرد، پیش از آنکه خود آن را در کشاکش زندگی بیاموزم؛ با "هستی" که ساربان سرگردانی‌های من در جهان هستی شد، پیش از آن که حتی خود این سرگردانی آغاز شود.

می‌دانی! من بخشی از جهان‌بینی‌ام را به تو مدیونم. آدم‌های تو، قصه‌های تو، آن روزها خیلی چیزها را برایم اندازه زد؛ زندگی، سیاست، شجاعت، عشق، رنج و مردانگی؛ آن مردانگی بی‌مانند که آن روزها "سلیم" برایم ساخت، "یوسف" ساخت، "مراد" ساخت. حتی قداست عشق را هم آن روزها تو برایم معنا کردی، و آن شیوه عاشقی را که روزی تجربه‌ شگرفی برای خودم شد.

چند سال متوالی از غرفه خوارزمی سراغ "کوه سرگردان" را گرفتم تا سرگردانیم با نقطه امن هستی پایان یابد و هر بار شنیدم که سلامت عمومیت اجازه تمام کردن آن را نداده است. من خوش‌خیال باور می‌کردم و دعا می‌کردم دوباره قلم بر دست بگیری و بر سرگردانی‌های "هستی" نقطه پایان بگذاری. اما سفر هستی‌ات تمام شد و سفر "هستی" ناتمام ماند؛ چون ابهام‌های من، که آرام نگرفت و ناگزیر باز باید در این راه رفت!

حالا تو راهت را رفته‌ای و به مقصد رسیده‌ای و گمانم بتوانی آرام بگیری. چون می‌دانی پیغام‌ تو همواره "از درختی به درخت دیگر" خواهد رفت، حتی اگر خودت نباشی.

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 15:47 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

جایزه را که گرفت‌. غروربرانگیزه، شادی‌آفرین هم، میشه تا سال‌های سال به آن نازید. ولی نمی‌دانم چرا بهم نچسبیده.

شاید چون دیگه نمی‌شه فهمید که این فیلم واقعاً به خاطر شایستگی‌های هنریش برنده اسکار شده یا بازی‌های سیاسی. واقعاً بهترین فیلم در بین 5 کاندیدا بوده یا چون هیاهوی رسانه‌ای این فیلم مجالی برای عرض اندام 4 فیلم دیگه باقی نگذاشته، برنده اسکار شده.

شاید هم چون دیگه کسی به آنچه که فیلم قصد روایت کردنش را داشت، کاری نداره و جاودانه شد نه به خاطر آنچه که در واقع بود، بلکه به خاطر آن که تبدیل به نمادی شد که در ذات سنخیتی با آن نداشت. انگار که نوعی بی‌احترامی به حساب بیاد به ماهیت هنر. نمی‌دانم!

شاید هم چون یک جورایی از قبل می‌دانستم که اسکار را می‌بره، نه انتظاری برایم داشت و نه هیجانی.

اسکاره! می‌دانم. ولی برق اسکارش آن طور که باید چشم‌هایم را خیره نکرده! راستش اصلاً نکرده! مطلقاً هم تو مود تظاهرهای میهن‌پرستانه نیستم. راه نداره، اصرار نکنید.

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 3:2 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |


براي تو مي‌نوسم اي عزيز سال‌هاي دور و نزديك، براي تو كه شيشه قلبت را ديده‌ام و عطر صداقت معصومانه‌ات در مشامم ماندگار است، براي تو و آن روح كودكي‌ات مي‌نويسم، براي آن قلب كوچكت كه زود مي‌گيرد و زودتر از آن مي‌شكند، براي آن كودك درونت، كه پرنشاط است و زلال، براي تو و سادگي‌ات مي‌نويسم. مي‌نويسم كه بگويم دنياي آدم بزرگ‌ها را به دل نگيري.
به دل نگير خوب من! تمام اين دنيا به كودكي معصومانه چون تويي است كه قيمت دارد، به روح بي‌آلايشت، به محبت صادقانه‌ات، حتي به آن برق شيطنت چشمانت.
به دل نگير نازنين! كج‌فهمي آدم‌ها را به دل نگير! مهرباني بي‌رياي تو ستودني است، حتي اگر آدم‌ها آن را نفهمند و پاكي‌ات را نبينند. تقصير تو نيست كه دنيا چون تو بي‌غل و غش نيست و سادگي‌ات خريدار ندارد. آخر آدم‌ها با آن مصلحت‌انديشي بزرگسالي‌شان كجا به معصوميت تو راه خواهند يافت!
تو مهربان بمان، چون هميشه‌ات. تو مستانه بخند كه خنده‌هاي تو روشني است. تو ساده بمان، كه سادگي‌ات تلالو زيبايي‌هاي پنهان هستي است. تو همين گونه كه هستي بمان! كه همين گونه كه هستي قابل ستايشي! 

"..." دوست‌داشتني‌ام! تمام دفترهاي من براي تو، خط به خطش محرم چشم‌هايت! فقط به شرط آنكه بدانم آرام مي‌گيري، كه آرامت مي‌كند، كه خوب مي‌شوي. چرا كه شايسته آرامش است دل دريايي‌ات؛ و چه اندازه براي آن دل دريايي و خنده‌هاي شادمانه و موج غريب مهرباني چشم‌هايت دل تنگم، فقط خدا مي‌داند.

گفتم كه بداني عزيزي، همچنان كه هستي عزيزي، براي من و بسيار ديگري، و بي‌شك خودت خوب مي‌داني.

..............................

پاورقي: اين چند سطر مخصوص آن عزيزي است كه روي يكي از پست‌هاي قديمي كامنت خصوصي گذاشته بود و همين كه خودش ‌مي‌داند مخاطب اين پست است كفايت مي‌كند.

بعدنوشت: خدا را شكر انگار اين پست كار خودش را كرد. ديگه زياده عرضي نيست.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 11:21 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

زن عموي سعيد زنگ زده رو oovoo تا از سعيد بپرسد چرا پسرش (همان پسر عموي سعيد كه گفتم ولينگتون درس مي‌خواند) از صبح آنلاين نيست. تشويقش كردم كه آفرين زن‌عمو، ديگه خودتان راه افتاديد و مستقل شديد. تنها مياييد مي‌نشينيد پاي كامپيوتر. مي‌گويد: "چه مي‌شه كرد مريم جان. از قديم گفتند بچه، آدم را به هر راهي مي‌كشونه."

راست مي‌گويد. وقتي فكر مي‌كنم مي‌بينم هيچ انگيزه‌اي جز يك بچه ته‌تغاري نمي‌توانست يك مادر 60 سالۀ سنتي را پاي لپ‌تاپ و چت بنشاند. پسرعموي سعيد مي‌خندد و مي‌گويد: "مگه بده؟ به راه خلاف كه نكشوندم مامانم را. عصر تكنولوژيه، مياد مي‌شينه مي‌بينيم همديگه رو"

اگرچه راست مي‌گويد، ولي مانده تا ما بفهميم اين قاب، چارۀ دلتنگي و دلشوره‌هاي مادرانه نيست. مانده تا دل خوشي مادري را از روشن بودن يك عكس يك سانت در يك سانت بدانيم و خيلي مانده تا بفهميم مادران‌ آن سرزمين، چطور جوجه‌هایشان را پر مي‌دهند به آسمان‌هاي دور و غصه دلتنگي‌شان را با شادي بچه‌هایشان تاخت می‌زنند.   

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 1:10 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

ديدم ديگر بيشتر از اين نمي‌توانم شرمنده دوستان خوبم بمانم، گفتم باز بيايم يك چند خطي بنويسم در باب ننوشتن‌هاي اين روزهايم.

اول اينكه زمان ندارم. اين هفته را به شدت درگير اسباب‌كشي بوده‌ايم و هستيم. مدت‌ها سبك و سنگين كرديم و دست آخر تصميم گرفتيم رحل اقامت‌مان را به يك خانه‌اي بيفكنيم با شرايط بهتر و به دانشگاه نزديك‌تر. مشتاقم به اين خانه جديد و اين سبك جديد از زندگي، گرچه ترك خانه فعلي با همه خاطرات خوب و بد يك‌سال گذشته برايم آسان نيست. غصه‌ام مي‌شود از تماشاي در و ديوارش. از تماشاي گوشه‌هايي كه در آن خنديديم و گريستيم و قدم‌هاي نخستين فصل ديگر زندگي‌مان را به آهستگي برداشتيم. بيشتر غصه‌ام مي‌شود وقتي Pam مي‌نويسد: 

"You were the best tenant we have ever had... unfortunately, our time as landlord and tenant is nearly over but I do hope we can keep in touch as friends."

چه مي‌شود كرد ديگر! تا بوده زندگي بر مدار "بگذار و بگذر" گذشته است.

دوم اينكه وقتي قريب به يك سال در جايي زندگي كني، تفاوت‌ها ديگر به چشمت نمي‌آيد. آنچه مي‌بيني بخشي از اتفاقات روزمره‌ات مي‌شود و حتي گمان نمي‌كني كه ممكن است جذابيتي براي گفتن داشته باشد، مثل يك اتفاق بديهي كه به خودت بگويي "خب اين كجايش عجيب است، مگر غير از اين چه بايد باشد؟". اين طور مي‌شود كه آنچه برخي از دوستان اين وبلاگ به دنبالش هستند از جلوي چشمانم ليز مي‌خورد و به قلم نمي‌آيد و دليلي براي نوشتن اتفاقات ساده زندگي نمي‌بينم.

سوم؛ دروغ نگفته باشم دست و دلم هم به نوشتن نمي‌رود. حرف‌هاي نگفته زياد داشتم، دارم؛ حرف‌هاي دل خودم. ولي اينجا نمي‌شود نوشت. هر كدام را به ملاحظه‌اي، به خاطر آشنايي كه مرا مي‌شناسد، به خاطر دلي كه مي‌لرزد، به خاطر سوء برداشتي كه مي‌شود، به خاطر توضيحي كه ناگزير بايد به دوستان و آشنايان داد، و به خاطر آن كه رد پايش تا مدت‌ها در زندگي واقعي‌ام به جا مي‌ماند. يك بار حرف دلم را نوشتم و هنوز كه هنوز است دارم به نوعي تاوانش را پس مي‌دهم.

شايد رفتم يك وبلاگي زدم بي‌نام و نشان، بي هيچ ردي از من و بدون گذر حتي يك آشنا. براي گفتن نگفته‌هاي بسيارم، جايي كه وقتي قصد گفتن دارم قلمم نلرزد.

خوبي "هديه" واقعي اين بود- اين هست- كه وقتي در آن مي‌نوشتم به هيچ چيز فكر نمي‌كردم و هيچ چيز حد فاصل ما نبود، جز خودم و دلم. گوش شنوايي بود كه كم پيش آمده در زندگي داشته باشم. نه خيال كنيد كه هميشه تقصير آدم‌هاي اطرافم بوده، نه، من از ابتدا رسم درد و دل كردن نمي‌دانستم. مي‌مردم و زنده مي‌شدم تا يك كلمه حرف از دهانم دربيايد و بلافاصله هم پشيمان مي‌شدم از گفتنش.

براي هديه كه مي‌نوشتم مهم نبود كه چقدر طولاني مي‌شود، كسي قرار نبود بخواند كه به سر رفتن حوصله‌اش فكر كنم و به پراكنده نوشتن و بي‌سر و ته بودن. مي‌توانستم هر چقدر كه دلم خواست خودخواه و احمق و مغرور باشم. كه با دنيا چپ بيفتم. كه دق دليم را سر هر كس كه خواستم خالي كنم. به كج بودن زمين هم مي‌شد گير داد وقتي براي هديه مي‌نوشتم. كه قضاوت نمي‌كرد، ترحم هم، گوش بود بي‌نوا. مي‌گذاشت آنقدر بگويم تا به خودم برسم. كه روحم آنقدر الاكلنگ كند تا در نقطه‌اي از تعادل بايستد. اينجا اما، ناگزيرم از مراعات، از سكوت، از خوردن حرف‌ها، ناگزيرم چون مي‌ترسم دلي را بلرزانم و خاطري را برنجانم، اميدي را نااميد كنم يا بي‌جهت دلي را خوش كرده باشم. ناگزيرم از ملاحظۀ خواننده، از قضاوت‌ها، از برداشت‌ها، از تبعات؛ ناگزيرم از نقطه، از ويرگول، از غلط‌هاي نگارشي! اين گونه مي‌شود كه پست‌هاي نوشته شده هر كدام به ملاحظه‌اي منتشر نمي‌شود.

همه اين‌ها را كه بگذاريد كنار هم شايد آن وقت توجيه اين غيبت بيست و چند روزه بشود. نه وقت مي‌كنم كه بنويسم، نه مي‌دانم از چه بنويسم و نه گاهي دستم به نوشتن مي‌رود.

عجالتاً چند پست قديمي و تاريخ مصرف گذشته را كه همين طور مانده بودند منتشر مي‌كنم تا با فراغ بال ببينم قلمم گرم مي‌شود يا نه. شما هم سؤالي بود بپرسيد. مي‌دانم چند پست ننوشته دارم مانده از خواهش دوستان؛ درباره خانواده، درباره وضعيت بازار كار، در مورد طبيعت و حيات وحش نيوزيلند، در باب آداب و رسوم، فرهنگ و موسیقی بومی نیوزیلند، نوستالژي كودكي‌ام‌ در اينجا ... مي‌دانم. خيال نكنيد فراموش كرده‌ام. نشده است كه بنويسم.

اين پست سر به هوا و تكه پاره را هم بگذاريد به پاي نشستن وسط خانه‌اي كه شتر با بارش در آن گم مي‌شود.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 1:49 گاه‌نوشته‌هاي مریم | |

Design By : Night Melody